جه بيست و يكم اسد و زهره در دقيقه هفدهم از درجه بيست و پنجم جوزا و قمر سيزدهم از درجه سي ام دلو پس معلوم شد كه دلايل فلكيه بر طول بقاء ايشان دلالت نميكرد بلكه بر خلاف آن چنانچه بر ماهران احكام نجوم ازين هر دو زايچه روشن است و نه ميلاد ايشان نزديك تحويل قرآن اكبر واقع شده و غير ازين دو قول در ميلاد امام صاحب الامر منقول و مروي نيست بخلاف حضرت نوح كه تولد ايشان بالاجماع بين المورخين من المنجمين نزديك تحويل قرآن اكبر است و دلايل فلكيه بر طول بقاء ايشان دلالت واضحه ميكردند چنانچه منجمين در شرح زايچه دلالت ايشان ذكر كرده اند و نيز دلايل قطعيه عقليه خصوصا بر اصول شيعه قايم اند بر بطلان اعتقاد طول بقاء ايشان زيرا كه اگر زنده باشند لازم آيد كه باري تعالي تارك واجب باشد زيرا كه ايشان را كه اليق به رياست و تصرف در امور امت بودند مقبول اهل دنيا نساخت و دلها را آنقدر از ايشان متنفر كرد كه در پي قتل و اذيت ايشان شدند بحديكه منجر به اختفاء و غيبت كبري شد و ظلمه و كفره و فجره را با وجود بودن ايشان بر روي زمين مسلط ساخت پس اصلح را كه بر ذمه او واجب بود ترك فرمود و نيز لازم آمد كه حق تعالي فاعل قبيح باشد زيرا كه با وجود شخصي كه قابليت رياست و زعامت كبري داشته باشد ديگري را كه اصلا بوي از قابليت ندارد ملك و سلطنت و تصرف دادن به غايت قبيح است و نيز شخصي را امامت دادن و باز او را بغيبت و اختفا حكم كردن و مردم را تكليف دادن كه ازآن غايت و مختفي كه اصلا جز نام او نمي شناسند احكام دين خود تحقيق نمايند و در مهمات دنيوي بوي رجوع آرند و تقسيم ملك و غنايم و تجهيز جيوش و فتح بلدان و جنگ و صلح همه بصوابديد او كنند تكليف ما لا يطاق است مانند آنكه گويند جبرائيل را امام شما كرديم بايد كه مسايل شرعيه را از او استفسار نمائيد و مصالح دنيويه را بي حكم او نكنید و عاقل هيچ فرق درين هر دو تكليف دريافت نمي كند و هر دورا تكليف ما لا يطاق ميداند و وقوع تكليف ما لا يطاق بالاجماع محال است و نيز نصب چنين امام عبث خواهد بود زيرا كه فوايد امامت اصلا در وجود او حاصل نيست و اگر فرقه خود را عنقائيه لقب كنند و به امامت عنقا قايل شوند بكدام وجه ابطال مذهب شان توان نمود و العبث قبيح يجب نفيه عن الباري عند الشيعه بالجمله دلايل ابطال اين خيال فاسد ايشان بيش از آنست كه بي شمار آيد چون مقام تطفلي است ازين ميدان عنان كميت قلم را مصروف داشته بمطلب باب پردازيم ديگر اينست كه بعضي از رواه ايشان چيزي روايت كرده اند كه براهين عقليه قطعيه بر استحاله آن قايم اند و اين قسم راوي را قدح نمي كنند بلكه روايات او را مقبول ميدارند مثل ابي بصير كه از حضرت صادق دعواي الوهيت روايت ميكند و چون از حال اخبار و رجال شيعه بطريق نمونه فارغ شديم لازم آمد كه در بقيه دلايل ايشان نيز كلامي اجمالي سر كنم تا ناظر را در دلايل ايشان بصيرتي حاصل شود و بوجه كلي فساد جميع استدلالات ايشان را در يابد و جزئيات دلايل ايشان را بر معيار اين كلي حك نمايد و پس اين مطلب را خاتمه الباب و فذلك الحساب گردانيده شد .

تتمه الباب در دلايل شيعه بايد دانست كه اقسام دليل نزد ايشان چهار است كتاب و خبر و اجماع و عقل كتاب كه قرآن مجيد است بزعم ايشان قابل استدلال نيست زيرا كه اعتماد بر قرآنيت او حاصل نمي‌شود الا وقتي كه مأخوذ باشد بواسطه امام معصوم و قرآني كه مأخوذ از ائمه است در دست ايشان موجود نيست و اين قرآن را ائمه بزعم ايشان معتبر ندانسته اند و قابل استدلال و تمسك نشمرده چنانچه از كليني و غيره كتب معتبره ايشان منقول خواهد شد و اين مطلب به چند وجه ثابت است اول آنكه جماعه كثير از اماميه از ائمه خود روايت كرده اند كه قرآن منزل را تحريف كلمات ازمواضع آن و اسقاط آيات بلكه سور نيز بوقوع آمده و ترتيب هم متغير شده و حالا آنچه موجود است مصحف عثمان است كه هفت نسخه آن را نوشته به اكناف عالم شهرت داد و كسي را كه قرآن منزل بر اصل ترتيب و وضع ميخواند ضرب و شلاق نمود تا آنكه طوعا و كرها همه آفاق برين مصحف اجماع كردند پس اين مصحف قابل تمسك و استدلال نباشد و نظم و الفاظ او و عام و خاص او محل اعتماد نباشد چه جايز است كه اين احكام كه درين قرآن موجوداند همه اينها با اكثر اينها منسوخ باشند يا آياتي و سوري كه اسقاط كرده اند يا مخصوص باشند به آيات و سور مسقطه وجه دوم آنكه ناقلان اين قرآن بلا تشبيه مثل ناقلان تورات و انجيل اند كه بعضي از ايشان اهل نفاق بودند مثل عظماء صحابه و كبراء ايشان و بعضي از ايشان مداهن و دنيا طلب دين فروش مثل عوام صحابه كه به طمع مال و مناصب اتباع رئيسان خود كردند و از دين مرتد شدند مگر چهار كس يا شش كس سنت پيغمبر را جواب دادند. و الباقی با خاندان او دشمني و عداوت پيش گرفتند و كتاب او را تحريف و خطاب او را تغير كردند مثلا بجاي من المرافق الي المرافق ساختند و بجاي ائمه هي ازكي من ائمتكم امه هي اربي من امته نوشتند و هذا القياس چنانچه در دعاي صنمي قريش كه او را قنوت امير المؤمنين و متواتر انگارند مذكور است و بعضي آن دعا در باب ثاني گذشت پس چنانكه بر تورات و انجيل اعتماد نتوان كرد و عقيده و عمل را ازآن نتوان گرفت همچنين باين قرآن موجود تمسك نبايد كرد و همچنانكه احكام آنها منسوخ شده اند به قرآن مجيد همچنين ازين قرآن هم چيزي بسيار نسخ شده و ناسخ را از غير ائمه كسي نميداند سوم آنكه ثبوت نزول قرآن و اعجاز او بلكه ثبوت نبوت پيغمبر نيز موقوف است بر ثبوت صدق ناقلين و چون ناقلين نبوت پيغمبر آنجماعه باشند كه بسبب غرض فاسد خود نص را كه بحضور يك لكهه و بيست و چهار هزار كس پيغمبر فرموده بود اخفا و كتمان نمودند و هيچكس عند الحاجت اظهار نساخت تا آنكه حق خاندان نبوت تلف شد و اصل عظيم دين كه هم جنب نبوت است يعني امامت بر هم گشت بر نقل اينها چه اعتماد! شايد بنا بر غرض فاسدي اينهمه توطيه ها بر بسته باشند كه فلاني نبي بود معجزه ها آورد و قرآن بر او نازل شد و همه بلغا از معارضه او عاجز شدند و در واقع هيچ نباشد و اما خبر پس حال آن دراين باب به تفصيل گذشت و تازه اينست كه خبر را مي بايد كه ناقلي باشد پس ناقل خبر يا شيعه اند يا غير شيعه و غير شيعه را اصلا خود اعتبار نيست زيرا كه صدر اول ايشان كه مقاطع الاسانيداند مرتدين و منافقين و محرفين كتاب الله و معاندين خاندان رسول بوده اند و شيعه با هم در اصل امامت و تعين ائمه و اعداد ايشان اختلاف فاحش دارند و اثبات يك قول از اقوال ايشان نمي‌شود الا بخبر زيرا كه كتاب ازين مذكورات به نهجي كه الزام مخالف نمايد ساكت است پس اگر ثبوت خبر و حجيه آن موقوف بر ثبوت آن قول بود دور صريح لازم آيد و نيز حجه بودن خبر بسبب آنست كه قول معصوم است يا بواسطه معصوم از معصوم ديگر رسيده و عصمت شخص معين ثابت نمي تواند شد الا بخبر زيرا كه كتاب ساكت است و عقل عاجز و معجزه بر تقدير صدور نيز موقوف بر خبر زيرا كه مشاهده تحدي و معجزه هر كس را اتفاق نمي افتد و اجماع نيز ب