همي خود كه مطاعن صحابه و مقدمه امامت روايت كرده باشند از ايشان توقع داشتن كه باز تكذيب آنرا روايت كنند دور از عقل است اگر امتحان صدق و كذب ايشان منظور نظر ارباب عقل باشد كه روايات فرقه ديگر را ملاحظه نمايند و عادت مستمره عقلا در معاملات خود بهمين اسلوب جاري است كه هرگاه خبر مخبري را امتحان مي نمايند ازو روايت خلاف آنرا در خواست نمي كنند كه او بنابر سخن پروري خود يا بنابر تعلق غرض خود برآن اصرار دارد از ديگران كه حاضر واقعه بوده اند تحقيق ميكنند مقدمه دين سهل تر از مقدمه دنيا نبايد داشت و مساهله نبايد كرد علاوه برين آنكه جماعه شيعيان نيز جسته جسته در باب مطاعن و امامت خلاف معتفدات و مرويات خود روايت كرده اند چنانچه درباب امامت و مطاعن معروض خواهد شد و قاعده دروغ گويانست كه اگر ازيشان بالقصد و الاصاله خلاف روايت ايشان درخواست كنيم ابا ميكنند و انحراف مي نمايند و چون بتقريب ديگر همان روايت را ادا كنند چيزي كه مكذب ايشان باشد ظاهر ميشود و التماس ديگران است كه چون حضرات ائمه جماعه را تكذيب فرموده باشند و باين حد نكوهش نموده كه قاتله الله و اخزاه الله ولاتجعلي مع القوم الظالمين و استعذ بالله من الشيطان و امثال ذلك در حق شان ارشاد كرده ديگر روايات اينها را در كتب دين و ايمان آوردن و بر آن روايات اعتماد نمودن از چه باب توان فهميد و اگر بخاطر اثنا عشريه برسد كه روايت اهل سنت از حضرات محمول بر تقيه است و روايات اماميه محمول بر بيان واقع گوئيم كه اول ثبوت تقيه از حضرات ائمه هنوز در مقام امتحان است زيراكه تقيه ائمه را غير ازين اشخاص روايت نكرده اند پس توجيه روايات ايشان بروايات ايشان لطفي دارد چنانچه بر دانشمندان ظاهر است دوم بكدام وجه ترجيح توان داد كه با ايشان تقيه اگر ترجيح هم بروايت همين اشخاص است همان آش در كاسه است و اگر به دليلي ديگر است بيان بايد كرد و چون مقام تقريبي است زياده برين اطاعت كلام مناسب نديده به اصل مقصد مي پردازيم بايد دانست كه ازين هر دو عقيده مذكوره فروع بسيار مي بر آيد كه اينها در هر يكي ازان فروع مخالفت ثقلين مي كنند منها انه تعالي ليس بمركب و هم قالوا يتركب وانه تعالي من اجزاء متمايزه في الخارج كالراس و اليد و الرجل و الطول و العرض والعنق و قد روي عن امير المومنين عليه السلام انه قال لايوصف بشي من الاجزاء ولا بالجوارح و الاعضاء ولايعرض بالاعراض ولابالعريه والابعاض ولايقال له حد ولا نهايه ولا انقطاع وغايه كذا في نهج البلاغه وروي الكليني عن محمد بن الحكم قال وصف لي ابي ابراهيم قول هشام الجواليقي انه صوره و حكميت قول هشام بن الحكم انه جسم فقال ان الله لا يشبهه شي اي فحش وخنا اعظم من قول من يصف خالق الاشياء  بجسم او صوره او بخلقه و تحديد و اعضاء عقيده چهاردهم آنكه حق تعالي در چيزي حلول نمي كند و در بدني نمي در آيد و غلاه شيعه همه قايل اند بحلول او تعالي در ابدان ائمه حتي در بدن ابومسلم مروزي صاحب الدعوه كه زراميه بان قايل شده اند و طرفه اين است كه شيخ ابن مطهر حلي با وصف اين همه و اينها در كتاب نهج الحق قول بحلول را به صوفيه اهل سنت نسبت كرده حالانكه ايشان حلوليه را تكفير مي كنند و اين همه از نافهمي كلام است مسئله وحدت وجود را بسبب دقتي كه دارد نفهميده و برحلول حمل نموده ازينجا دقيقه فهمي علماء ايشان توان دريافت همين قسم مطالب غامضه را كه در كلام حضرت ائمه واقع شده اند بسبب غلط فهمي مسخ و تبديل نموده باشند و بعضي از فرق غلاه مثل بنانيه و نصريه و اسحاقيه اتحاد را بجاي حلول استعمال كنند حالانكه اتحاد مطلقا باطل است و بطلان او از اجلاي بديهيات است و شيخ حلي بنابر كمال دقيقه فهمي قول به اتحاد را نيز بسالكين اهل سنت منسوب كرده حالانكه مقصد ايشان ازين اتحاد يكي از دو معني است نه اتحاد حقيقي اول انمحاق و اضمحلال انانيه عبد نزديك ظهور نور تجلي مثال حالتي كه نور چراغ را نزديك ظهور نور افتاب ميشود و عروض اين حالت و شهور نور تجلي از قرآن مجيد و اقوال عترت بر ظاهر است قوله تعالي «وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ «143» «الاعراف» و قوله تعالي «فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ «8» «النمل» و از اقوال عتره قول حضرت صادق در مخاطبه ابوبصير به روايت كليني سابق گذشت كه ان المومنين يرونه في الدنيا قبل يوم القيامه الست تراه في وقتك هذا و اين معني را شيخ ابن فارض مصري عليه الرحمه در تائيه خود واضح نموده و گفته

شعر: 

وجاء حديث في اتحادي ثابت * روايته في النقل غير ضعيفه

يشير بحب العبد بعد تقرب * اليه بنفل او اداء فريضه

و موضع تشبيه الاشاره واضح * بكنت له سمعا كنور الظهيرهو آن حديث صحيح قدسي اينست «لا يزال عبدي يتقرب الي بالنوافل حتي احببته فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به وبصره الذي يبصربه و يده التي يبطش بها ورجله التي يمشي به» دوم آنكه خود را مرآت حق داند و مظهري از مظاهر او شناسد به وجهي كه بعضي احكام ظاهر به مظهر منسوب گردد و بالعكس ليكن وصفي كه قادح باشد در نزاهت ظاهر از مظهر ترقي نه كند و وصفي كه عنوان مرتبه ظاهر باشد بمظهر نزول نفرمايد و اين معني نيز از قرآن مجيد و اقوال عترت ظاهر است قوله تعالي «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَنْ تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا «80»«النساء» «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا «10»«الفتح» و خطبه شقيقه حضرت امير در كتب اماميه معروف و مشهور است و اگر شيخ حلي ازين معني صحيحه اتحاد تجاهل نمايد مضايقه ندارد كه ديگر عقلاء شيعه اينمعنا را فهميده و به موازين عقليه سنجيده اند كلام خواجه نصير طوسي در شرح مقامات العارفين از كتاب اشارات وكلام صدراء شيرازي در شواهد الربوبيت و اسفار وكلام ابن ابي جمهور و ديگر متاخرين اين فرقه بايد ديد و اگر اين اشخاص را هم اعتبار نباشد كه اينها مخلط اند بين التصوف و الفلسفه والشريعه پس كلام مقداد را كه پيشواي مقرري ايشان در علوم دينيه است و شارح قواعد و صاحب «كنز العرفان في تفسير احكام القرآن» است نقل كنيم قال المقداد في شرح الفصول في علم الاصول في ذكر الاحوال السانحه للسالك المراد من الاتحاد هو ان لا ينظر الا اليه من 