لارض فاقرا عليا منا السلام و اعلمه ان شوقنا له طويل فقلت لهم يا ملائكه ربي هل تعرفوننا حق المعرفه قالوا لم لا نعرفكم» الي آخر الحديث پس اين روايت صريح دلالت كرد كه ملائكه بر آسمان را حق المعرفه پيغمبر و امير المومنين حاصل بود پس حصري كه در خبر متمسك به در دوجا واقع است باطل محض گشت درينجا هم شيخ ابن بابويه را غير از عذر مقرري چيزي سرانجام نميشود و نيز خبر اول مصرح است بانكه انبيا و رسل را اصل معرفت خدا كما هو الظاهر با حق معرفه خدا كما هو المراد حاصل نبود و هركرا معرفت خدا كما ينبغي حاصل نباشد قايل نبوت و رسالت چگونه خواهد بود و نيز خبر مذكور دلالت ميكند بر نفي حق معرفت از ائمه اطهار مثل حسنين و من بهدهما و هو خلاف مذهبهم چون حال شبهات ايشان در باب تفضيل ائمه و انبيا بطريق نمونه معلوم شد حالا لازم آمد كه غلو ايشان در حق ائمه و تحقير و اهانت ايشان در حق انبيا به تفصيلي كه لايق اين رساله مختصر است بيان نمائيم تا مرد با ايمان بسبب مجالسه و مصاحبت انفرقه از روي انبيا در روز قيامت شرمنده نه گردد و در حق حضرات ائمه و ديگر اوليا و صلحاء امت كه اعتقاد بزرگي ايشان دارد از جاده اعتدال بيرون نرود.

از جمله غلو ايشان در حق ائمه و تحقير انبيا عليهم السلام آنست كه گويند پيدايش انبيا طفيلي ائمه است و مقصود بالذات آفرينش ائمه بود و اين بدان ماند كه اصيل را طفيلي نايب مقرر كنند و گويند نصب اصيل محض براي نصب نايب بود و هو خلاف العقل متمسك ايشان درين باب روايت شيخ مفيد است يعني محمدبن النعمان كه استاد شريف مرتضي و شيخ ابو جعفر طوسي است عن محمدبن الحنيفه قال قال امير المومنين سمعت رسول الله صلي الله عليه وسلم يقول «انا سيد الانبياء و انت سيد الاوصياء لولانا لم يخلق الله الجنه يا علي و لا الملائكه ولا الانبياء» و اين خبر از مفتريات قوم است بلا شبهه زيرا كه در مفهوم لولا كه امتناع الشي لامتناع غيره است توقف و احتياج نفي ثاني براثبات اول ضروري است و الا ترتيب امتناع او بر امتناع اول معقول نشود و هو بديهي جدا و درينجا توقف وجود جميع انبيا بر وجود آنحضرت و امير صريح الانتفاست اگر توقفي باشد نسبت بآباء كرام و پيغمبراني كه داخل سلسله نسبت اند خواهد بود و آن هم بعنوان ابوت نه بعنوان نبوت و جايز بود كه آنجماعه پيدا شوند تا نسل انها جاري شود و پيغمبر نشوند و در حق ملائكه و جنت خود اينقدر هم متصور نيست بار خدايا مگر ملائكه كه موكل بحفظ ايشان باشند يا مامور بامداد و نصرت ايشان و كتابت اعمال ايشان و از جنت مواضعي كه مسكن ايشان و متعلقات ايشان باشد پس معلوم شد كه اگر اين خبر صحيح هم مي بود مراد ازان معني حقيقتش نميشد بلكه غرض محض بيان عنايت حضرت حق است در حق خود و در حق حضرت امير و آنكه هدايت خلق و ارشاد انام بهر دو طريق ظاهر و باطن كه ماخذ اول جميع ياران و اصحاب آنجناب اند و مصدر ثاني جناب حضرت امير است در غالب طرق و سلاسل و منتهاي هر دو راه بحضرت اوست بر دست ما بيشتر از جميع انبيا و اوصيا شدني است و اين معني مستلزم تفضيل حضرت امير فقط بر انبيا نمي تواند شد زيراكه تفضيل مجموع اشياء بر مجموع اشياء ديگر مستلزم تفضيل احاد بر آحاد هم نيست چه جاي تفضيل آحاد بر مجموع.غلو دوم آنكه گويند حق تعالي از ملائكه و انبيا ميثاق گرفت بر ولايت ائمه و اطاعت ايشان و اين معني هم صريح خلاف عقل است زيراكه گرفتن ميثاق از انبيا با وجود علم قطعي با انكه ايشان در زمان ائمه نخواهند بود عبث محض است غرض از اخذ ميثاق نصرت و اعانت وبيان مناقب و نشر مدايح است و چون اتحاد زمان نباشد اين اخذ ميثاق بچه كار مي ايد و انچه از اخذ ميثاق بربيان نعت خاتم الانبياء در قرآن مجيد واقع شده پس باين جهت است كه نصوص نبوت آنجناب و نعوت و شمائل آن عالي قباب در كتب سماويه نازل و مصرح بود و بودن اهل كتاب در وقت حاجت اظهار آن نصوص مقطوع به پس از انبيا ميثاق گرفتند تا آن نصوص را تفهيم و تبليغ به امت خود نمايند و از امتيان گرفتند تا قرنا بعد قرن آن نصوص را بي تغير و تبديل محفوظ دارند عند الحاجه اظهار نمايند بخلاف امامت ائمه كه نه در كتب انبيا نازل شد و نه در امم سابق رايج گشت ونه حاجت به اظهار آنها افتاد زيراكه امامت بنص پيغمبر وقت ثابت ميشود چون نيابت اوست وبا اهل كتاب در  آن باب مراجعتي واقع هم نشد و گفته ايشان را درين باب اعتباري نبود اگر گرفتن ميثاق درين امر ضرور مي بود بايستي كه از ابوبكر و عثمان «رضي الله عنهم» ميثاق ميگرفتند بلكه ابرانامه ولا دعوي از ايشان نويسانيده مختوم بخوانيم ثقات نموده حواله حضرت امير ميفرمودند نه از موسي و عيسي و هارون كه نه خود ايشان و نه اتباع ايشان را در غصب امامت ائمه و تقرير و تسليم آن دخلي بود و متمسك اين گروه درين غلو بيحاصل روايت محمدبن الحسن الصفار است عن محمدبن مسلم قال سمعت اباجعفر عليه السلام يقول ان الله اخذ ميثاق النبيين بولايه علي بن ابي طالب و نيز روايت محمدبن بابويه در كتاب التوحيد عن داود الرقي ابي عبدالله عليه السلام في خبر طويل قال لما اراد الله ان يخلق الخلق نشرهم بين يديه و قال من انا فكان من نطق رسول الله صلي الله عليه وسلم و امير المومنين والائمه فقالوا انت ربنا فحملهم العلم و الدين ثم قال للملائكه هولاء حمله علمي و ديني و امانتي من خلقي ثم قال لبني آدم اقروا لله بالربوبيه ولهولاء النفر بالطاعه فقالوا نعم ربنا اقررنا درين روايت و روايت سابقه اخذ ميثاق از ملائكه مذكور نيست بلكه در روايت ثانويه محض اظهار فضل و شرف اين حضرات است نزد ملائكه و ظاهر است كه اخذ ميثاق از ملائكه معني ندارد و لهذا در هيچ ميثاق ملائكه داخل نيست زيراكه اخذ ميثاق از مكلفين است كه جنبه طاعت و عصبان هر دو در حق شان محتمل است بخلاف ملائكه كه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ« لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ »«6»«التحريم» شان ايشان است اخذ ميثاق از ايشان چه حاجت و نيز درين روايت اخيره ذكر ميثاق انبيا هم نيست مگر از لفظ بني آدم كه عام است فهميده شود و مثل مشهور است كه ما من عام الا وقد خص منه البعض و نيز درين روايت اخذ ميثاق طاعت منحصر همين در جناب پيغمبر و امير و ائمه است و بس بس ايجاب طاعت انبياء اولو العزم و غيرهم كه بلا شبهه واقع است ثاني الحال بطريق بدا مصلحت ديد وقت شده باشد و روايتي كه خاطر خواه اين گروه است نيز در ابنان شيخ ابن بابويه يافته مي‌شود و روي ابن بابويه في خبر طويل عن ابن عباس رضي الله عنه عن النبي صلي الله عليه وسلم انه لما اسري به وكلمه ربه قال بعد كلام «انك رسولي الي خلقي و ان عليا وليي اميرالمومنين اخذت ميثاق النبيين و ملائكتي و جميع خلقي بولايته» و احوال صفارو ابن بابويه و رجال ايشان خصوصا محمد بن مسلم و غيره قسمي كه