لُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ «وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ »«23» «الزمر».

عقيده هشتم آنكه هيچ نبي از رساله استعفا ننموده و از اداء احكام الهي عذر نياورده و همين است مذهب اهل سنت و اماميه گويند كه بعضي اولوالعزم از رسولان استعفا از رساله نموده اند و تعلل و مدافعت پيش آورده و عذرها بيان كرده از انجمله حضرت موسي است عليه السلام كه چون او را حق تعالي بلا واسطه كسي خود ندا فرمود و ارشاد نمود كه «وَإِذْ نَادَى رَبُّكَ مُوسَى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ «10»«الشعراء» قوم فرعون در جواب گفت كه مرا ازين كار معاف دار زيرا كه مي ترسم از آنكه مرا به دروغ نسبت كنند و از قيل و قال آنها دل تنگ شوم و نيز زبان من بسبب لكنتي كه دارم در تقرير مطلب كوتاهي مي‌كند و نيز من تقصير دار آن قومم و يكي را از انها كشته ام مبادا مرا در عوض او بكشند پس هارون را كه برادر من است رسالت ده و مرا معاف دار و اين مضمون را از روايات قرآن مي برآرند و از كلام الهي مي فهمند حالانكه استعفا از رساله متضمن رد وحي است و مستلزم عدم انقياد لامر الله و انبيا ازين امور معصوم اند و در آيات قرآني ايشان را جاي تمسك نيست بلكه همان آيات عندالتامل ايشان را الزام مي دهند زيرا كه اين كلام از حضرت موسي اصلا در قرآن منقول نيست كه مرا ازين كار معاف دار و عوض من هارون را رسالت ده اين همه خوش فهمي اين فرقه نافهم است آري خوف از تكذيب قوم فرعون و از آنكه قتل كنند پيش از اداء رساله و دل تنگي و كوتاه زباني خود بيان كرده اند ليكن نه بنابر استعفا و تعلل بلكه براي طلب عون بر امتثال امر و تمهيد عذر در طلب معين و اين خود عين حجت قبول است بمثابه آنكه پادشاه شخصي را بر مهمي معين سازد و آن شخص قلت رفقاء خود و كثرت اعدا و شوكت آنها بيان نمايد يا ضعف حال خود از جهت قال ومنال مذكور كند غرضش آنكه از حضور پادشاه به او مساعده عنايت شود و سرداران عمده با فوج شايسته همراه او متعين شوند پس اين كلام او صريح دلالت بر قبول دارد نه بر رد و دفع و در آيه «وَاجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي «29» هَارُونَ أَخِي «30» اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي «31» وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي «32»«طه» تفسير اين مبهم وارد شده كه غرض ايشان تشريك برادر خود را مر رسالت بود نه مدافعت از خود و هارون را عوضي خود و همچنين «اخاف ان يكذبون» و «اخاف ان يقتلون» محض براي استدفاع بلا و استجاب حفظ از جانب خدا بود نه دفع اين منصب عالي از خود معاذالله من سوء الفهم و سوء الظن لاسيما في حق الانبياء خصوصا اولي العزم من الرسل.

عقيده نهم آنكه مبعوث الي الخلق كافه در زمان خسرو پرويز محمد بن عبدالله بن عبد المطلب بود صلي الله عليه وسلم من عندالله نه علي بن ابي طالب بن عبدالمطلب و حضرت جبرئيل امين خداست به روحي از طرف خود به او وحي نياورده ودر اداء رسالت خيانت نه كرده ونيز معصوم است از سهو و خطا درين امور عظام درين امر غلطي نه كرده و اشتباه اورا واقع نشده غرابیه كه سابق حالشان گذشت در باب اول مخالف اين عقيده دارند و جبرئيل را لعنت كنند و درينجا نصوص قرآني و اخبار ايمه اهل بيت آوردن خالي از سماجتي نيست و مع هذا اسكات خصم هم نميكند زيرا كه چون تهمت بر جبرئيل است قرآن و شرايع همه از حيز اعتبار افتاد و اهل بيت چرا مخالف منصب جد خود كه ايشان را باو شرف حاصل است خواهند گفت ناچار از تورات و انجيل نقل بايد آورد كه غرابيه هم اينقدر معتقد پيش بندي جبرئيل نيستند كه دران كتب هم نعت محمد صلي الله عليه وسلم درج ميكرد كه آخر مرا باو سروكاري شدني است واگر اين احتمال هم پيدا كنند پس وحي حضرت موسي و عيسي اكثر بدون واسطه جبرئيل بود خصوصا تورات كه يك دفعه ايشان را بلاواسطه كسي در طور عنايت شده بود مكتوب بر الواح زبرجد درانجا دخل جبرئيل نمي تواند شد في التورات في السفر الرابع منه قال الله تعالي لابراهيم ان هاجر تلد و يكون من ولدها من يده فوق الجميع ويد الجميع مبسوطه اليه بالخشوع و نسخه تورات كه اين عبارت ازانجا است نزد يهود است اهل اسلام را بدان دست نيست و نه دران جبرائيل تصرف نموده لان اليهود كانوا يعادون جبرئيل و بديهي است كه از اولاد هاجر اين قسم شخصي كه در وقتي از اوقات دست او بالاي همه شده باشد و همه اهل عصر او بخشوع متوجه بحضرت او باشند غير از محمد بن عبدالله نبوده است اما علي بن ابي طالب پس در زمان خلفاء ثلاثه مغلوب و خايف و مغصوب و مظلوم مانده و چون نوبت بخلافت او رسيد خشوعي كه معاويه با او بعمل آورد و ديگر بغاه و خوارج پوشيده نيست و في السفر الخامس منه يا موسي اني مقيم لبني اسماعيل نبيا من بيتي اجرايهم و اجري قولي في فيه و يقول لهم ما امره به و اين قسم نبي لابد از نبي اسماعيل پيدا شود و علي بن ابي طالب كما هي امر الهي نرسانيد و نه قول خدا در دهان او آمد بلكه خود را تابع پيغمبر وقت و تلميذ او دانست پس ان نبي نيست الا محمد بن عبدالله و في الانجيل في الصحاح الرابع عشر من انجيل يوحنا اتي فارقليط روح القدس الذي يرسله ابي باسمي هو يعلمكم و يمنحكم جميع الشياء و هو يذكركم ماقلته لكم و في انجيل يوحنا ايضا في الصحاح السادس منه لكني اقول لكم الان حقا و يقينا ان انطلاقي عنكم خيرلكم فان لم انطلق الي ابي لم ياتكم فارقليط و ان انطلقت ارسلت به اليكم فاذا ما جاء هو يعبد اهل العالم و يدينهم و يوبخهم و يوفقهم علي الخطيئه والبر وفيه ايضا ان لي كلاما كثيرا اريد ان اقوله لكم و لكن لا تقدرون علي قبوله والاحتفاظ به ولكن اذا جاء روح الحق يرشدكم و يعلمكم و يريدكم بجميع الخير لانه ليس يتكلم من تلقاء نفسه و در زبورنام مقدس محمد بن عبدالله نيز واقع است و احتمال و اشتباه را اصل زايل ميكند في الزبور و نسخته محفوظه عند اليهود يا احمد فاضت الرحمه علي شفتيك من اجل ذلك ابارك عليك فتقلد السيف فان بهاءك و حمدك الغالب و بوركت كلمه الحق فان ناموسك و شرائعك مقرونه بهيبه يمينك سهامك مسنونه و الامم يجرون تحتك كتاب حق جاء به الله من اليمن و التقديس من جبل فاران و امتلات الارض من تحميد احمد و تقديسه و ملك الارض و رقاب الامم و في موضع آخر من الزبور ايضا لقد انكفت السماء من بهاء احمد و امتلات الارض من حمده و اهل كتاب هميشه از مولد و مبعث و نسب و نعوت و شمايل نبي آخر زمان و اخراج كفار قريش اورا از وطن خود و محل هجرت او بوجهي خير ميدانند كه بسبب تخصيصات و تقييدات احتمال شركه ابهامي مرفوع و منتفي گشته كلي منحصر في واحد شده بود و لهذا در وقت ظهور آن عالي جناب آن صفات را برو منطبق يافته بلكه منحصر درو شناخته پاره در ربقه انقياد درآمدند و برخي وعده نصرت و امداد بر وقت مصمم نمودند اما قضاء و قدر پيش دستي كرد و آنجماعه قبل از رسيدن وقت بدار القرار شتافتند و نيز در وقت تولد علاماتي كه بظهور آمد و تكلم احجار و اشجار و اخبار كاهنين و هتف هواتف جن و بانگ ز