الحمدلله علي وضوح الحجه و چون خلافت شيخين آنجناب را بوحي معلوم بود ديگر نص بر خلافت امير نمودن مخالف حكم الهي كردنست و انبيا خلاف تقدير الهي دعا نمي كنند چه جاي عزل و نصب خلافت قوله تعالي «فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ «74» إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ «75» يَا إِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آَتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ «76»هود»طعن ششم آنكه عائشه رضي الله عنها خود گفته است ما غرت علي احد من نساء النبي صلي الله عليه و سلم ما غرت الله علي خديجه و ما رايتها قط و لكن كان رسول الله صلي الله عليه و سلم يكثر ذكرها جواب ازين طعن آنكه غيرت و رشك كردن جبلت زنانست و بر امور جبليه مؤاخذه نيست آري اگر بمقتضاي غيرت قولي يا فعلي مخالف شرع صدور يابد آنوقت ملامت متوجه مي‌شود و در حديث صحيح وارد است كه يكي از امهات المؤمنين كه در خانه او آنجناب تشريف داشتند و خاتون ديگر از ازواج مطهرات براي آنجناب طعامي لذيذ ساخته فرستاد غيرت كرد و طبقي كه دران طعام بود از دست خادمه آن خاتون ديگر گرفته بر زمين زد كه طبق هم شكست و طعام هم ريخت آنحضرت خود بنفس نفيس براي حرمت طعام كه نعمت الهي است بر خاست و طعام را از زمين مي چيد و ميفرمود كه غارت امكم و دران وقت عتابي و توبيخي در حق آن ام المؤمنين نفرمود ديگر امتيان را در حق آن امهات خود چه لايق كه درين قسم امور هدف سهام طعن خود سازند معاذالله من ذلك و جائيكه در كتب اماميه حسد حضرت آدم ابوالبشر و رشك بردن او بر منازل ايمه مروي و منقول باشد اين قدر غيرت عائشه را چه جاي شكايت خواهد بود .طعن هفتم آنكه عائشه رضي الله عنها در آخر حال ميگفت كه قاتلت عليا و لوددت اني كنت نسيا منسيا جواب آنكه اين روايت باين لفظ صحيح نشده صحيح اين قدر است كه هر گاه يوم الجمل را ياد مي فرمود آن قدر مي گريست كه معجر مباركش بااشك تر مي گشت بسبب آنكه در خروج عجلت فرمود و ترك تامل نمود و از بيشتر تحقيق نفرمود كه اب حواب در راه واقع است يا نه يا آنكه اين قسم واقعه عظمي روداد و در كتب صحيحه اهل سنت اين لفظ از حضرت امير مروي و صحيح است كه چون شكست بر لشكر ام المؤمنين افتاد و مردم از طرفين مقتول شدند و حضرت امير قتلي را ملاحظه نمود رانهاي خود را كوفتن گرفت و ميفرمود «يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّ» اگر از عائشه رضي الله عنها اين عبارت ثابت شود از همين قبيل ندامت خواهد بود كه درين قسم خانه جنگيها هر دو جانب را رو ميدهد و اين از كمال انصاف طرفين و رجوع بحق و معرفت مراتب هم ديگر مي باشد چه بلاست كه اين را در مطاعن مي شمارند اگر اصرار بر آن مي نمودند چه خوبي داشت .طعن هشتم آنكه حجره رسول صلي الله عليه و سلم را كه مسكن او بود مقبره پدر خود و دوست پدر خود كه عمر بود گردانيد جواب ازين طعن آنكه در احاديث صحيحه آن حضرت صلي الله عليه و سلم در كتب اهل سنت موجود است كه آنحضرت صلي الله عليه و سلم گاهي صراحتا و گاهي اشاره شيخين را بشارت بجوار خود در دفن داده اند چنانچه حضرت امير در وقتي كه دفن عمر بن الخطاب رضي الله عنه دران حجره متبركه قرار يافت فرمود و اني كنت لاظن ان يجعلك الله مع صاحبيك اذ كنت كثيرا اسمع رسول الله صلي الله عليه و سلم « كنت انا و ابوبكر و عمر و قمت انا و ابوبكر و عمر و انطلقت انا و ابوبكر و عمر » و اين بشارت با كمال رضا و خوشنودي اول است از صريح امر بر جواز دفن اينها و اگر صريح امر آنحضرت صلي الله عليه و سلم در كار مي شد پس حضرت امام حسن عليه السلام چرا دفن خود دران حجره ميخواست كه حصول امر شريف در آن وقت از محالات بود بالبداهه جواب ديگر حجرات ازواج بتمليك پيغمبر صلي الله عليه و سلم ملك آنها بود موافق حكم فقهي كه نزد فقها ثابت است كه چون شخصي خانه بسازد بنام يكي از اولاد خود يا بخرد و باز در قبض آنكس بدهد ملك او ميشود ديگر اولاد و وارثان را درو دخل نمي ماند و علي هذا القياس ازواج و ديگر اقارب را هم همين حكم است و بلا شبهه آنجناب هر حجره را بنام هريک از  زوجه هايش ساخته بود و آن زوجه در آن حجره شكست و ترميم و تضييق و توسيع و بر آوردن دروازه و ناودان و ديگر تصرفات مالكانه بحضور آنحضرت صلي الله عليه و سلم ميكرد و هم برين منوال حال حجره حضرت زهرا و خانه اسامه بن زيد است كه همه مالك مساكن خود بودند و اشاره قرآني در حق ازواج قريب بتصريح انجاميده قوله تعالي «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ»واستيذان عمر رضي الله عنه از عائشه رضي الله عنها بمحضر صحابه و عدم انكار كسي نيز دليلي قطعي است بر ملكيت عائشه رضي الله عنها دران حجره و معلوم است كه صحابه در ادني تغيرات گريبان خلفا خصوصا عمر بن الخطاب مي گرفتند و او ممنون ايشان مي شد بلكه نزد او مقرب تر همانكس بود كه دران ادني مخالفت شرعيه بر وي و غير وي شدت نمايد و اصلا پاس كسي نكند پس معلوم شد كه نزد جميع صحابه و تابعين مالكيت ازواج حجرات خويش را مسلم الثبوت بود و لهذا هيچ كس در استيذان عمر رضي الله عنه حرفي نكرد و در كتب شيعه نيز ثابت است كه حضرت امام حسن عليه السلام نيز از عائشه صديقه رضي الله عنها اذن خواسته است در دفن خود در جوار جد اطهر خود عليه الصلوه و السلام ليكن بعد از واقعه آنجناب مروان شقي ازان مانع آمد و حضرت امام حسين عليه السلام با اهالي و موالي خود سلاح پوشيده مستعد مقابله و پيكار شد و مروان با فوج گرداگرد مسجد مقدس نبوي و حجره شريفه مصطفوي انبوه نمود و معني حفت الجنه بالمكاره نمودار گشت خوف قوي بود كه چشم زخمي از دست آن اشقيا بحضرت امام و لواحق او برسد ابوهريره بطور مصالحه در ميان آمد و تسكين شدت غضب و جلال حضرت امام نمود و مصلحت وقت را در جناب آن پاك سرشت عرض نمود پس اگر ملكيت حجره عائشه رضي الله عنها را ثابت نبود حضرت امام از وي چرا استيذان فرمود اگر حجره در ملكيت عائشه رضي الله عنها نمي بود از مروان كه حاكم وقت و متصرف بيت المال و اوقاف بود بايستي اذن گرفت حال آنكه با وصف ممانعت او كه صيغه حكومت داشته اذن دادن عائشه صديقه كاري نكرد و اگر كسي از شيعه منكر اين روايت شود بايد كه در كتاب خود كه فصول مهمه في معرفه الائمه است و دگر كتب خود ببينند و درينجا جمعي از شيعه بطريق تهمت و افترا بر عائشه ژاژ خائي و بهتان سرائي آغاز نهند و گويند كه عائشه بعد از اذن دادن به امام حسن نادم شد و بر استري سوار شده بر در مسجد بر آمد و مانع دفن شد و ادعاء ميراث نمود و ابن عباس در جواب او اين شعر غير مربوط المعني و الوزن و القافيه افشا نمود .

بيت :

تجملت تبغلت و ان عشت تفيلت * لك التسع من الثمن و بالكل تطعمت 

حالانكه عايشه رضي الله عنها خود روايت حديث « نحن معاشر الانبياء لانرث و لانورث» نموده و ساير ازواج را از طلب ميراث مانع آمده چه قسم ادعاء ميراث مي نمود و سوار ش