أَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ «4» «الصف» و لا شك ان من يحبه الله يحبه رسوله و من يحب الله من المؤمنين يحب رسوله و قال في شان اهل مسجد قبا «لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ «108»«التوبه» و قال النبي صلي الله عليه و سلم لمعاذ «يا معاذ اني احبك» فقال و لما سئل من احب الناس اليك قال «عائشه» رضي الله عنها قيل و من الرجال قال «ابوه» اگر شيعه گويند كه چون محب و محبوب بودن خدا و رسول در ديگران هم يافته شد پس تخصيص حضرت امير نماند و لابد در اين جا تخصيصي بايد گوئم تخصيص به اعتبار مجموع صفات است يعني با ملاحظه به فتح الله علي يديه و چون فتح قلعه بر دست حضرت امير در علم الهي مقدر بود مجموع صفات من حيث المجموع مخصوص به حضرت امير شد كو فرادي فرادي درديگران هم يافته شوند و ذكر اين صفت كه در ديگران نيز مشترك بود در اين مقام نكته دارد بس عميق و آن آنست كه «ان الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر» حديث صحيح است پس اگر مجرد فتح بر دست حضرت امير بيان مي فرمود موجب فضيلت و بزرگي حضرت امير نمي شد لهذا تقديم اين صفات نيز فرمود جواب ديگر از تخصيص آن كه در كلام عرب بلكه در كلام جميع طوايف پيشتر تمهيد كنند به چيزي و مقصود ما بعد او باشد چنانچه لفظ رجلاً در همين حديث و مانند آن كه گويند زيد مرد عاقل است آن كه اثبات رجوليت براي او مقصود نيست مقصود اثبات عاقليه است فقط پس در اينجا هم مقصود بالتخصيص مضمون يفتح الله علي يديه است و رجلاً و يحبه الله و رسوله و يحب الله و رسوله محض تمهيد است. 

حديث دهم 

«رحم الله عليا اللهم ادر الحق معه حيث دار» اين حديث را نيز اهل سنت علي الراس و العين قبول دارند ليكن با مدعاء شيعه كه امامت بلافصل است مساسي ندارد در حق عمار ابن ياسر نيز آمده «الحق مع عمار حيث دار» و در حق عمر نيز صحيح بلكه مشهور شده «الحق بعدي مع عمر حيث كان» بلكه در حديث عمر اخبار است به ملازمت حق با عمر و در حديث حضرت امير دعا است به اداره حق همراه او و در اخبار و دعا فرقي است غير خفي خصوصا برطبق قرارداد شيعه كه استجابت دعا نبي را لازم نمي دانند روي ابن بابويه القمي ان النبي صلي الله عليه وسلم دعا ربه ان يجمع اصحابه علي محبه علي الي آخر ماسبق و در حق عمر لفظ بعدي نيز افزوده‌اند كه بوئي از صحت امامت اويا صحت امامت كسي كه او را عمر امام داند از آن شميده مي‌شود و مذهب اهل سنت نيست كه كسي را غير نبي معصوم دانند و الا بر مذاق شيعه اين حديث اول دليل است بر عصمت عمر و چون شيعه در اين مقام تمسك به روايات اهل سنت و الزام ايشان منظور دارند لابد جميع روايات ايشان را قبول بايد كرد و بعضي از ظرفاء اهل سنت در مقابله شيعه به حديث ادر الحق معه حيث دار تمسك نموده اند بر صحت خلافت ابوبكر و عمر لان علينا كان معهم حيث بايعهم و تابعهم و صلي معهم في الجمع و الجماعات و نصحهم في امور يتعلق به رياستهم پس قياس مساوات درست مي‌شود كه «الحق مع علي و علي مع ابي بكر و عمر» و مقدمه اجنبيه كه مدار صحت نتيجه در اين قياس مي‌شود امام صادق است لان مقارن المقارن مقارن و في الحقيقت اين استدلال به غايت متين و استوار است كو قايل آن در مقام ظرافت مذكور كرده باشد زيرا كه موافق روايات شيعه در نهج البلاغه كه نزد ايشان اصح الكتب و متواتر است ثابت است كه چون عمر بن الخطاب براي دفع فتنه نهاوند خواست كه خود حركت نمايد و صحابه در مشوره اين كار مختلف شدند بعضي تجويز كردند و بعضي مانع آمدند عمر بن خطاب با امير مشوره نمود اين فرمود كه ان هذا الامر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثره و لابقله و هو دين الله تعالي الذي اظهره و جنده الذي اعزه حتي بلغ ما بلغ و طلع حيث طلع و نحن علي موعود من الله و الله منجز وعده و ناصر جنده قال الله تعالي «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ «55»«النور» و مكان القيم من الاسلام مكان النظام من الخرز يجمعه و يضمه فان انقطع النظام تفرق و ذهب ثم لم يجتمع ابدا و العرب و ان كانوا قليلاً فهم كثيرون بالاسلام عزيزون بالاجماع فكن قطبا و استدر الرحي بالعرب و اصلهم دونك نار الحرب انك ان شخصت من هذه الارض انقصت عليك العرب من اطرافها و اقطارها حتي يكون ما تدع وراءك من العورات اهم مما بين يديك وان الاعاجم ان ينظروا اليك غدا يقولون هذا اصل العرب فاذا قطعتموه استرحتم فيكون ذلك اشد لكليهم عليك و طمعهم فيك كذا ذكره الرضي في نهج البلاغه پس صريح معلوم شد كه حضرت امير را از ته دل ناصر و معين و ناصح امين عمر بن خطاب بود واگر معاذ الله نفاقي فيمابين مي بود ازاين بهتر وقتي نبود كه عمر بن خطاب را مشوره رفتن به سوي عجم مي داد و چون او و لشكريانش در چنگ مي آويختند يا شكست برانها مي افتاد در حجاز كه دار السلطنه اسلام بود متصرف مي شد و مردم ناچار شده اتباع او مي كردند و نيز معلوم شد كه حضرت امير خود رادر زمره ابوبكر و عمر داخل مي دانست از اين جا مي گفت و نحن علي موعود من الله و نيز در نهج البلاغه مذكور است كه حضرزت امير عمر بن خطاب را گفت حين استشاره في غزو الروم متي تسير الي هذا العدو بنفسك فتكسر و تنكب لا تكن للمسلمين كانفه دون اقصي بلادهم و ليس بعدك مرجع يرجعون اليه فارسل اليهم رجلا مجربا و احضر معه البلاغه و النصيحه فان اظهره الله فذاك ما تحمد و ان تكن الاخري كنت ردء الناس و مثابا للمسلمين و طرفه آن است كه شيعه اين قسم روايات را كه در اصح الكتب به تواتر نزد ايشان رسيده ديده و شنيده ناديده و ناشنيده مي انگارند و به روايات موضوعه افترائيه چندي كذابين از گمان مخالفت و منافقت فيمابين مي نمايند باز اين روايات صحيحه را ديده و دست پا گم مي كنند گاهي مي گويند كه اين همه متابعت و مباعيت آن جناب با شيخين محض بنابر اقلت اعوان و انصار بود باز خود ملزم مي شوند به روايات ثقات خود كه صريح دلالت بر قوت و غلبه حضرت امير و كثرت اعوان و انصار مي كننند چنان چه اين روايت روي ابان ابن ابي عياش عن سليم بن قيس الهلالي و غيره عن غيره ان عمر قال لعلي و الله لئن لم تبايع ابابكر لنقلتك قال له علي لولا عهد عهده الي خليلي لست اخونه لعلمت اينا اضعف ناصرا و اقل عددا پس اين روايت صريح دلالت مي كند كه سكوت حضرت امير محض بنابر چيزي بود كه از جناب پيغمبر شنيده بود و هو ان الخلافه حق ابي بكر بلا فصل ثم حق عمر و در آن جا برهان عقلي موافق اصول شيعه قايم است كه عهد مذكور 