 ماخوذ است از استدلال اهل سنت در ثبات نبوت پيغمبر خود صلي الله عليه و سلم ليكن مشابهت در محض اسلوب سخن است نه در صحت متقدمات زيرا كه اول در صحت اثبات امامت به معجزه حرفست چه معجزه براي اثبات نبوت است نه براي اثبات امامت و ديگر مناصب شرعيه مثل قضا و افتا و اجتهاد و سلطنت ناحيه و امارت لشكر و وزارت وامثال ذلك و وجهش آن است كه چون بعثت نبي بلاواسطه از جانب خدا است پس اثبات او بدون تصديق خدا بخلق معجزه نمي تواند شد به خلاف اين مناصب كه به گفته نبي و تفويض او به امت ثابت مي شوند و نيز وجه دلالت معجزه بر صدق نبي محض جريان عادت الهي است و چون اين عادت در حق انبيا عليهم السلام جاريست نه در حق غير ايشان پس دلالت نيز منحصر در حق انبيا باشد شاهد اين سخن آن كه اگر شخصي بر شخصي دعوي كند و به معجزه اثبات دعوي نمايد هرگز در شرع معتبر نخواهد شد زيرا كه طريق اثبات دعوي در شرع شاهد و بينه است نه اظهار معجزه و علي هذا القياس در جميع دعاوي و معاملات و چون امامت نيز وابسته به تعيين پيغمبر صلي الله عليه و سلم يا به اختيار اهل حل و عقد گرديد معجزه دران دليل نمي تواند گشت دوم آن كه ادعاء امامت در خلافت خلفا ثلاثه كذب محض و افتراء بحث است كه روايات اماميه هم مكذب آن است و وجوب تقيه مبطل آن وصيت آن حضرت صلي الله عليه و سلم حضرت امير رابه سكوت صريح منافي آن و اين همه امور نزد اماميه كالوحي المنزل من السما ثابت اند سوم آن كه ظهور خوارق عادات و كرامات از آن جناب مسلم الثبوت است ليكن خلفا ثلاثه و صحابه ديگر و صلحا امت نيز متواتر و مشهور است و قلع باب خيبر در زمان جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم بود امكان دعوي امامت در آن وقت گنجايش ندارد و اما محاربه جن پس در كتب اهل سنت از آن اثري نيست محض روايت شيعه است كه چون آن حضرت صلي الله عليه وسلم در غزوه بني المصطلق بر آمد جبرائيل عليه السلام در راه خبر رسانيد كه در فلان چاه جنيان جمع شدند و مي خواهند كه بر لشكر شما كيدي كنند پس آن حضرت صلي الله عليه و سلم امير را فرستاد و امير آنها را به قتل رسانيد اگر اين روايت صحيح باشد پس معجزه پيغمبر خواهد بود و كرامت امير رضي الله عنه و چون در آن وقت امامت نبود شاهد امامت چگونه تواند شد كه مقارنت معجزه با دعوي شرط است بالاجماع و علي بن عيسي اردبيلي در كشف الغمه آورده است كه اين محاربه بامر پيغمبر بود پس بلاريب معجزه پيغمبر صلي الله عليه و سلم شد و رفع صخره عظيمه نيز در كتب اهل سنت موجود نيست در كتب شيعه اماميه و زيديه ديده شد اخطب خوارزم كه زيدي است در كتاب خود چنين آورده است كه چون توجه حضرت امير به سوي صفين شد ياران را تشنگي بهمرسيده و آب نايافت شد پس امير رضي الله عنه فرمود تا موضعي را بكاوند نزديك دير راهبي كه دران وادي مي بود پس در اثنا كافتن سنگي كلاني ظاهر شد و از ثقل آن سنگ عاجز شدند و خبر به امير رسانيدند پس خود فرود آمد و آن را برداشت و تا مسافت دراز پرتافت و زير آن سنگ چشمه آبي ظاهر شد شيرين و سرد همه مردم لشكر از آن آب خوردند وسير شدند و چون راهب دير اين امر را مشاهده نمود اسلام آورد و گفت ما در كتب قديمه يافته ايم كه شخصي چنين و چنان نزد اين دير نزول خواهد كرد و اين صخره را خواهد برداشت و آن شخصي بر دين حق خواهد بود بالجمله اگر اين كرامت هم ثابت شود مثل ساير كرامات آن جناب رضي الله عنه خواهد بود دعوي امامت در اين جا مذكور نيست و نه در مقابله اهل شام اين قصه بوقوع آمده و اگر مقام تحدي اهل شام اين قسم معجزه ها ظاهر مي شد موجب برخنگي چشم اهل سنت مي گرديد و با مدعاي شيعه مساسي نداشت زيرا كه دراين وقت بالاجماع امامت حق حضرت امير رضي الله عنه بودو جانب ثاني باغي و خلاف حق و اما رد شمس پس اكثر محدثين اهل سنت مثل طحاوي و غيره تصحيح آن كرده اند و از معجزات پيغمبر است بلاشبه كه وقت فوت نماز عصر از حضرت امير بدعاء آن جناب واقع شد تا نماز عصر ادا فرمود در آن وقت دعوي امامت كجا بود و مقابل و منكر كدام. 

دليل ششم آن كه گويند در حضرت امير رضي الله عنه هيچ يك از مخالف و موافق چيزي كه موجب طعن و قدح باشد روايت نكرده به خلاف خلفاء ثلاثه كه مخالف و موافق قوادح بسيار در ايشان روايت كرده اند كه سلب استحقاق امامت آنها كنند پس حضرت امير رضي الله عنه كه سالم از قوادح امامت است متعين باشد براي امامت و در اين دليل طرفه خبطي واقع است زيرا كه كساني كه به امامت خلفا ثلاثه قايل اند يعني اهل سنت و معتزله هرگز قوادح ايشان روايت نه كرده اند آري شيعه به سبب بغض و عنادي كه با خلفا ثلاثه دارند بعضي چيزها را مطاعن قرار داده اند و در حقيقت آن چيزها مطاعن نيستند چنان چه در باب مطاعن بيايد ان شاء الله تعالي و اگر آن چيزها از قبيل مطاعن باشد در انبيا و ائمه نيز مطاعن خواهد بود بلكه اگر كتب شيعه را اگر كسي نيك مطالعه كند از مطاعن انبيا و ائمه مملو و مشحون يابد چنان چه قدر كافي از ان درابواب سابقه گذشت و آن چه گفته اند كه در حضرت امير رضي الله عنه هيچ يك از مخالف و موافق قدحي روايت نه كرده خبطي ديگر است زيرا اگر مراد از مخالف اهل سنت ‌اند پس كذب صريح است زيرا كه اهل سنت معتقدين صحت امامت آن جناب اند چرا قوادح روايت كنند و اگر مراد خوارج و نواصب اند پس ايشان خود دفاتر طويله و طوامير كثيره مثل چهره هاي ظالماني خود در اين باب سياه كرده اند و ايراد آن خرافات در اين رساله هر چند سوء ادب است اما بنا بر ضروره نقل كفر را كفر ندانسته چيزي از كتب ايشان بطريق نمونه نقل مي‌كند بايد دانست كه مطاعن حضرت امير رضي الله عنه در كتاب عبدالحميد مغربي ناصبي دو قسم يافته مي‌شود قسمي آن است كه نواصب متفرد اند بروايه آن و اهل سنت و شيعه كه محبين آن جناب اند انكار آن مي كنند و اين قسم را اعتبار نيست زيرا كه افتراء و بهتان آنهاست الزام به آن عايد نمي‌شود مثل شركت در قتل عثمان رضي الله عنه و شركت در قذف عايشه رضي الله عنها و نزول «إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ «11»«النور» قسم دوم آن است كه در كتب شيعه و اهل سنت به طريق صحيحه ثابت است و اين قسم البته جواب طلب است چنانچه شيعه و اهل سنت هر دو متصدي جواب آن شده اند شريف مرتضي در تنزيه الانبياء و الائمه از علماء شيعه و ابن حزم در كتاب الفيصل از علما اهل سنت بسياري را از آن مطاعن دفع نموده اند و از آن جمله آن كه سلاح و مال عثمان رضي الله عنه را بعد از قتل او متصرف شده حالا آن كه مال مسلمان به هيچ وجه حلال نمي‌شود و هر چند وارثان او طلبيدند به ايشان نداد چنان چه وليد بن عقبه در اين باب شعري چند گفته است. 

شعر: 

الا ما لليلي لا تغور كواكبه * اذا غار نجم لاح نجم يراقبه 

بني هاشم ردوا سلاح ابن اختكم * و لا تنهبوه لا تحل مناهبه