و اين معنى در اذهان ايشان رسوخ و استحكام پذيرفت جماعه را  از خلص اخوان و برگزيده ياران خود سر ديگر تعليم كرد كه جناب مرتضوى وصى پيغمبر بود و پيغمبر او را بنص صريح خليفه ساخته و خلافت او در قرآن مجيد از آية «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ «المائده: 55» مستنبط مي‌شود ليكن صحابه بغلبه و مكر وصيت پيغمبر را ضايع ساختند و اطاعت خدا و رسول نه كردند و حق مرتضى را تلف نمودند و همه براى طمع دنيا از دين برگشتند و مناقشه كه فيما بين سيدة النساء و خليفه اول در باب فدك رفته بود و آخرها بصلح و صفا انجاميده دست آويز و متمسك ساخت و هر يك را بكتمان اين سر وصيت بالغه نمود و گفت اگر با مردم شما را ازين جنس مقاوله و محاوره در ميان آيد نام من نگيريد و از من تبرا و بيزارى اظهار نمائيد كه مرا غرض ازين وصيت و نصيحت محض بيان حق و اظهار واقع است نه نام و نشان و نه صيت و جاه بجهت اين وسوسه او گفت و شنود اين مقدمات و سب و طعن خلفا در لشكريان حضرت امير جارى شد و مناظرات و مجادلات شدت گرفت تا آنكه حضرت امير رضي الله عنه بر سر منبر بر ملأ خطبه‌ها فرمود و ازين جماعه بيزارى و تبرا ظاهر نمود و برخى را بوعيد و ضرب حد تهديد كرد. ابن سبأ چون ديد كه اين تير او هم بر هدف نشست و فتنه و فساد در عقيده اهل اسلام مداخلت كرد با هم به گفت و گو مي‌آويزند و آبروى يكديگر مي‌ريزند جماعه‌اي را از اخص الخواص شاگردان خود بر چيده در خلوت خالى از اغيار بعد از گرفتن عهد و ميثاق و پيمان و قسم سر ديگر باريكتر و نازكتر در ميان نهاد كه از جناب مرتضوى چيزها صادر ميشوند كه مقدور بشر نيست از خوارق عادات و قلب اعيان و اخبار از غيب و احياء اموات و بيان حقايق الهيه و كونيه و محاسبات دقيقه و جوابات حاضره و بلاغت عبارت و فصاحت الفاظ و زهد و تقوى و شجاعت مفرطه و قوتى كه چشم و گوش جهان و جهانيان مانند آن نديده و نشنيده هيچ مي‌دانيد كه اين همه از كجاست و سر اين امر چيست؟! همه تن به عجز در دادند و زمام تسليم و انقياد به دست او نهادند بعد از تشويق بسيار و تاكيد بيشمار در حفظ اسرار وا نمود كه اين همه خواص الوهيت است كه ظهور مى‌‌نمايند و در كسوت ناسوت لاهوت جلوه مى‌‌فرمايد فاعلموا ان عليا هو الا له و لا اله الا هو و بعض كلمات مرتضوى را كه در حالت سكر و غلبه حال كه اولياء الله ميباشد مثل انا حي لا يموت انا باعث من في القبور انا مقيم القيامه از آنجناب سر بر زده بود مؤيد مقاله و شاهد دلالت خود گردانيد و رفته رفته بحكمِ «كل سر جاوز الا ثنين شاع» اين مقاله قبيحه فاش شد و به جناب مرتضوى رسيد و آن جناب آن جماعه را مع ابن سبأ تهديد به احراق نار فرمود و توبه داد بعد از آن اجلا فرمود به مداين. چون در مداين رفت باز همان مقاله قبيحه خود را اظهار كرد و تلامذه خود را به آذربيجان و عراق منتشر ساخت و جناب مرتضوى به سبب اشتغال به حرب بغاة شام و مهمات خلافت به حال او و اتباع او نپرداخت تا آنكه مذهب او رواج گرفت و شيوع پيدا كرد پس لشكريان حضرت امير به سبب رد و قبول وسوسه اين شيطان لعين چهار فرقه شدند:  

اول:  فرقه شيعه اولى و شيعه مخلصين كه پيشوايان اهل سنت و جماعت‌اند بر روش جناب مرتضوى در معرفت حقوق اصحاب كبار و ازواج مطهرات و پاسدارى ظاهر و باطن با وصف وقوع مشاجرات و مقاتلات و صفاى سينه و برائت از غل و نفاق گذرانيدند و اينها را «شيعه اولى» و «شيعه مخلصين» نامند و اين گروه من جميع الوجوه بحكم «ان عبادي ليس لك عليهم سلطان...»  الآيه «الحجر:  42» از شر آن ابليس پر تلبيس محفوظ و مصون ماندند و لوثى به دامن پاك آنها از نجاست آن خبيث نرسيد و جناب مرتضوى در خطب خود مدح اينها فرمود و روش اينها را پسنديد. 

دوم:  فرقه شيعه تفضيليه كه جناب مرتضوى را بر جميع صحابه تفضيل ميدادند و اين فرقه از ادناى تلامذه آن لعين شدند و شمه‌اي از وسوسه او قبول كردند و جناب مرتضوى در حق اينها تهديد فرمود كه: «اگر كسى را خواهيم شنيد كه مرا بر شيخين تفضيل مي‌دهد او را حد افترا كه هشتاد چابك است خواهم زد». 

سوم:  فرقه شيعه سبيه كه آنها را «تبرائيه» نيز گويند جميع صحابه را ظالم و غاصب بلكه كافر و منافق ميدانستند و اين گروه از اوسط تلامذه آن خبيث گشتند و مشاجرات ام الؤمنين و طلحه و زبير مؤيد مذهب ايشان و محرك دغدغه ايشان شد و چون اين همه مشاجرات بنا بر خون خليفه ثالث بود ناچار اينها در حق خليفه ثالث نيز زبان طعن و لعن گشادند و چون خلافت خليفة ثالث مبتنى بر خلافت شيخين بود و بانى مبانى آن عبدالرحمن بن عوف و امثال او بودند همه را هدف سهام طعن خود ساختند و هرگاه مقالات شنيعه اين گروه به سمع مبارك مرتضوى به واسطه مخلصين مي‌رسيد خطبه‌ها مي‌فرمود و نكوهش‌ها مى‌‌نمود و برائت خود ازين مردم ظاهر مي‌كرد. 

دوم:  فرقه شيعه تفضيليه كه جناب مرتضوى را بر جميع صحابه تفضيل ميدادند

سوم:  فرقه شيعه سبيه كه آنها را «تبرائيه» نيز گويند

چهارم:  «فرقه شيعه غلاة»كه ارشد تلامذه و اخص الخواص ياران آن خبيث بودند قائل به الوهيت آن جناب شدند و چون مخلصين آنها را الزامات شنيعه دادند كه در جناب مرتضوى آثار منافيه الوهيت و مقتضيات بشريت موجود است بعضى از آنها از صريح الوهيت برگشته و قائل به حلول روح لاهوتى در بدن ناسوتى مرتضوى گشتند و آنچه نصارى بعد از توجيه مذهب خود در حق حضرت مسيح على نبينا و عليه الصلوة والسلام بشبهه «وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِنْ رُوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ «التحريم: 12» قرار مى‌دهند و تقرير مي‌كنند، ايشان در حق حضرت امير جارى كردند و بعضى از كلمات جناب مرتضوى را موافق عقيده فاسده خود به تأويلات ركيكه عايد ساختند اين است اصل طريق حدوث مذهب تشيع.

و از اينجا معلوم شد كه اصول ارباب تشيع سه فرقه‌اند و اينها همه در يك وقت پيدا شده‌اند و بانى مبانى اين هر سه طريق همان يك يهودى خبيث الباطن نفاق پيشه بود كه هر يك را به رنگ ديگر فريفت و در دام ديگر كشيد.

و وجه قلت غلات و كثرت سبيه آن است كه بعد از تفرق و اختلاف امورى كه محرك عقيده سبيه تواند شد بسيار بهم رسيدند: اول آنكه حرب جمل با ام المؤمنين و طلحه و زبير اتفاق افتاد و اين همه از منتسبان خليفه اول و مدعى قصاص خليفه ثالث بودند در مقابله آنها اين گروه را بغض و عناد با هر دو خليفه مذكور پيدا شد و شيعيّت مرتضى را در بغض آنها منحصر ساختند و اقوال مرتضوى را كه در مدح و ثناى آن هر دو صادر مي‌شد و تهديدات و تشديدات آن جناب را كه در حق بدگويان آن هر دو وقوع مى ‌گرفت حمل بر مراعات مصلحت تأليف قلوب و ظاهر دارى كه سرداران دنيا طلب را ضرور مي‌باشد مى ‌نمودند و چون در حق خليفه اول بغض بهم رسيد ناچار منجر به بغض خليفه ثانى شد