ل پيش من مي‌آيد و مرا بر احوال لشكريان خود و امرا و صوبه داران مطلع مي‌كند و محمد بن الحنيفه در مدينه منوره به صد هزار زبان اظهار تبرا از عقايد خبيثه مختار و اوضاع قبيحه مى ‌فرمود و اول كسى كه در اسلام رسم ماتم عاشورا و نوحه و شيون برآورده مختار است و اين همه محض براى اغراى شيعه كوفه بر قتال نواصب شام تا به اين تقريب ملك و سلطنت بدست آورد مى ‌نمود و الا او را با امام حسين چه كار مانده بود چون خود خيال پيغمبرى داشت و اتباع او بر ملا سب و تبراء اصحاب مى‌نمودند هر گاه محمد بن الحنيفه وفات يافت كيسانيه را در تعيين امام و انتقال امامت اختلاف افتاد و ابو كريب كه از رؤساى آن گروه بود گفت كه محمد بن على خاتم الائمه است و به جهت خوف اعداء چند روز مختفى شده است و بعد از مدتى ظهور خواهد كرد غرضش آنكه مردم به ديگرى گرويده نشوند و بامن باسلوب سابق در مقام اطاعت و انقياد باشند و اسحاق كه رئيس ديگر از آن گروه بود به رسل و رسايل ربط خود را به ابو هاشم بن محمد بن الحنيفه اظهار نمود و گفت كه حالا امام اوست و مرا نائب خود و بعد ابو هاشم اسحاقيه قائل به امامت اولاد او شدند و ابن حرب كندى كه يكى از رؤساى اسحاقيه بود براى خود ادعاى امامت نمود و جمعي از چيله‌ها و چيله زادهاي عبدالله بن جعفر كه شريك اسحاقيه بودند بعد از ابو هاشم امامت را به عبد الله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر تعلق دادند و جمعى كثير از شيعه كوفيه اتباع شان نمودند و يك جماعت از كيسانيه با آن رفتند كه بعد از ابو هاشم امامت از اولاد ابوطالب انتقال كرد و به اولاد عباس تعلق گرفت و على بن عبدالله بن عباس را امام دانستند باز در اولاد او سلسله امامت جارى ساختند تا نوبت به منصور دوانيقى عباسى رسيد و آن موهوم واقع شد و خيال صورت گرفت و طرفه آنكه اين همه اشخاص كه به زعم خود آنها را ائمه قرار مى‌دادند و به نام آنها دعوت مي‌كردند تبراء تام از اين دعوى مي‌نمودند و خود را از اين امور دور مي‌كشيدند و اين گروه آن همه انكار و تحاشى را محمول بر تقيه و خوف اعدا مى ‌ساختند كه هنوز مدينه در دست مروانيه بود و «اصل تقيه» در مذهب تشيع از همين جا شيوع يافته و در اين زمان تشيع منحصر در كيسانيت و مختاريت شده بود و جماهير شيعه كوفه متمذهب به اين مذهب بودند و غلاه و تفضيليه بسيار ذليل و قليل گشته بودند آرى اين كيسانيه را با هم افتراق و اختلاف فاحش بود و گروهها شده بودند «انقلاب ثالث در تشيع» آن شد كه چون حضرت امام زين العابدين از اين عالم فانى به عالم جاودانى خراميدند زيد بن على بن الحسين كه ملقب به زيد شهيد است بر هشام بن عبدالملك بن مروان كه پادشاه وقت بود خروج فرمود و چون در نواح كوفه و عراق رسيد جماعت از شيعه مخلصين با او همراهى كردند زيرا كه اولاد مروان به جهت ظلم عمال ايشان قابل رياست ظاهر هم نمانده بودند و دوازده هزار كس يا سى هزار كس از شيعه سبيه كه اكثر آنها كيسانيه و مختاريه بودند و برخى قايل به امامت حضرت زين العابدين نيز همراه او شدند و براى قتال يوسف بن عمر ثقفى كه از طرف هشام امير العراق بود متوجه شدند حضرت زيد شهيد چون سب و تبراء از اينها شنيدند بارها زجر و توبيخ فرمود و رئيسان آنها را تقيد شديد نمود كه اتباع خود را از اين امر شنيع ممانعت نمايند چون قتال نزديك شد و نوبت از سب و تبرا گذشته به سيف و سنان انجاميد و وقت امتحان تشيع و اهل بيت رسيد به بهانه آنكه ما را از سب و تبرّا صحابه منع مي‌فرمايد به ترك رفاقت او راضى شده و او را در دست دشمنان خونخوار او سپرده به دستور قصه حضرت امام حسين به خانه‌هاى خود خزيدند تا آنكه او شهيد شد و در اين ماجرا طرفه انقلابى در تشيع راه يافت جماعتى كه با زيد شهيد ماندند خود را به شيعه خالص ملقب كردند و قايل شدند كه امام بر حق بعد از حضرت امام حسين زيد شهيد است و شهادت كه ميراث آباى اوست نصيب او شد و جان خود را در راه امامت باخت و امام را همين مي‌بايد كه از كسى به جز خدا نترسد و به شمشير برآيد و پرواى رفاقت و ترك رفاقت كسى نكند و جماعت را كه از صحبت او جدا شده به كوفه برگشتند «روافض» لقب نهادند بلكه خود زيد شهيد در حق آن بى وفايان دروغ زن فرمود كه رفضونا فهم الروافض و اين جماعه را نيز بعد از رجوع به خانه‌هاى خود كنكاش تعين امام براى خود در ميان افتاد و خود را به«اماميه» ملقب كردند پس برخى قايل شدند به امامت حسن مثنى كه فرزند حسن مجتبى بود عليهما السلام و اكثرى قايل شدند بامامت امام محمد باقر عليه السلام كه افضل اهل بيت در آن زمان و اعلم و اورع و اعبد ايشان بود و جميع شيعه كيسانيه و مختاريه را به اين مذهب دعوت آغاز نهادند و دعاة اين مذهب كه رؤساى اين گروهند هشام بن الحكم احول و هشام بن سالم جواليقى و شيطان الطاق و ميثمى و زرارة بن اعين كوفى است بعد از وفات حضرت باقر عليه السلام اين جماعت را باز اختلاف پيدا شد بعضى گفتند او حي لا يموت است و جمعى به موت او قايل شدند و آنكه امام بعد از وى ذكريا است و او را حي لايموت اعتقاد كردند و برخيبه امامت حضرت جعفر صادق عليه السلام  قائل شدند و اين گروه بسيار شد و جمعى كثير اتباع ايشان نمودند و لقب اماميه را براى خود خاص كردند و اتباع زيد شهيد را «زيديه» ناميدند باز «اماميه» را به سبب تعدد رؤسات خود اختلافات در مذهب به هم رسيد و هر يكى از رؤساى مذكور موافق خواهش خود مذهبى براى اتباع خود تراشيد و حزب عليحده قرار داد هشاميه، سالميه، شيطانيه و ميثميه و زراريه فرق ايشان بود و بعد از وفات حضرت صادق انقلابى بس عظيم روى داد و اختلافى هايل در پيش آمد و اين «انقلاب رابع است در تشيع» از انقلابات عظمى پس برخى قايل شدند كه حضرت صادق حي لايموت است و او را اختفاء واقع شده و مراجعت خواهد نمود و طايفه‌اى هم به موت آن جناب قايل شدند و بعد از وى پسر وى حضرت كاظم موسى بن جعفر را امام دانستند و جماعه اسماعيل بن جعفر را باز اسماعيليه را با هم اختلاف افتاد بعضي هم گفتند كه اسماعيل خاتم الائمه است لا امام بعده و او حي لايموت است و بعضى به موت او و به امامت پسر او كه محمد بن اسماعيل بود قايل شدند باز اين فرقه هم با هم مختلف شد و سبب اختلاف ايشان آن است كه چون اسماعيل بن جعفر به حضور حضرت  جعفر وفات يافت پسرى گذاشت كه او را محمد مى ‌گفتند واو همراه حضرت صادق كه جد او مى‌شدند به بغداد آمد و وفات يافت و در مقابر قريش مدفون گشت و او را غلامى بود مبارك نام مشهور به خوشنويسى و نقش و نگار و دست كارى عبدلله بن ميمون قداح اهوازى با او ملاقات كرد بعد از وفات حضرت صادق اظهار نمود كه من از شيعه محمدم كه مولاى تو بود و بعد از ملازمت و مصاحبت بسيار در خلوت بااو گفت كه نزد من بعضى اسرار مكتومه است از جانب مولاى تو كه هرگز بر ديگرى ظاهر نفرموده پس بيان مقطعات قرآنى موافق كلام فلاسفه آغاز نهاد و بعضى از فنون شعبده و سحر و طلسمات و نيز او را تلقين كرد چنانچه محمد بن زكرياى رازى در كتاب «ال