 آن بود كه هر چه در او اندازند آب شود درآمد و فانی شد و هنوز مردم حصار را گمان آنكه او در قلعه قائم است زنی نوجوانی در گوشه‌ای از گوش‌هاي قلعه مريض و بيهوش افتاده بود  بعد دو روز كه به هوش آمد قلعه را خالی از يار و اغيار می بيند به جهت وحشت تنهايی بر دروازه قلعه آمده فرياد می كند كه در قلعه جز من كسی نيست مردم بالای برج درآمدند هر چند تفحص كردند اثری از جثه محصوران نيافتند بعضد از اتباع او كه در اول هزيمت متفرق شده در ديهات مختفی شده بودند اين واقعه را شاهد صادق بر الوهيت دانسته كمال فرحت و شادی نمودند كه او بلاشبه اله بود با ياران خود بر آسمان رفت اي كاش ما نيز همراه او می رفتيم و به اين ترقي فائز مي‌گشتيم آخرها از زبان آن زن مريضه كه در غلبه مرض بيهوش بود و گاه گاه بر احوال درونيان به صدا و آواز مطلع می شد قصه واقعی ظاهر گشت و حيله سازی آن خبيث در عين وقت موت برای گمراه كردن پس ماندگان ظاهر گشت و نيز در عهد معتضد مردی از همين فرقه اسماعيليه برآمد كه او را ابوسعيد بن الحسن بن بهرام جنابی می گفتند  اول خروج او در بحرين بود بعد از آن رفته رفته بر هجر و لحسا و قطيف و ساير بلاد بحرين دست ياب شد و مردم را به مذهب باطنيه خواندن آغاز نهاد و تابعان خود را به جنابيه ملقب ساخت و آئين اين گروه عين آئين سكهان كرو بود و معاش و مكسب ايشان غارت كردن ديهات و حی كردن مواشی مردم و تاختن قوافل و قتل مسلمين بود آخرها يكی از خدمتگاران او را در حمام كشت و اين واقعه در سنه سيصد و يك واقع شد پس از وی پسر وی كه ابوطاهر بود قائم مقام او شد و قوت و مكنت بسيار پيدا كرد و بر سر حاجيان كعبه در سنه سيصد و هفده تاخت آورد و مذهب باطنيه را رواج داد چون صولت او فی الجمله به مدافعت ملوك و خلفاء شكسته شد شخصی ديگر از قرامطه برآمد كه نامش حمدان بود به امامت محمد بن اسماعيل مذكور الصدر مردم را داعی گشت و گفت كه انه حي لم يمت و لا يموت و اوست مهدی موعود كه دنيا را پر از عدل و داد خواهد ساخت و خواهد برآمد و اتباع خود را به قرامطه ملقب كرد و اين لقب بر اتباع او به حدی غالب آمد كه بعد از وی كسی مباركيه را قرامطه نمی گفت محض اتباع او را به اين لقب ياد می ‌كردند و الا در اصل قرامطه لقب ساير مباركيه است چنانچه در محل خود مذكور شود ان شاءالله تعالی و بعد از حمدان ابن ابی الشمط برخاست و مخالفت حمدان نمود و گفت بعد از اسماعيل امامت به برادر كه او محمد بود رسيد و بعد از او به برادر او كه موسي الكاظم بود و بعد از او به برادر او كه عبدالله افطح پسر جعفر صادق است و بعد از او به برادر او كه اسحاق بن جعفر است و انكار امامت محمد بن اسماعيل هم بالكليه نمی نمود بلكه منكر حيات و رجعت او بود و ياران خود را به شمطيه ملقب كرد پس فرقه ميمونه و خلفيه و برقعيه و مقنعيه و جنابيه و قرمطيه همه شاخه‌های باطنيه‌اند و در اصول عقايد با هم اختلافی ندارند مگر در بعضي فروع.

واصل «اعتقاد كليه باطنيه»آنست كه عمل ببواطن نصوص فرض است نه به ظواهر آن و لهذا ملقب بباطنيه شده اند مگر آنكه از جمله آنها مقنعيه خلاف كلی كرده اند كه قايل بالوهيت مقنع شده اند و اهل تاريخ چنين گويند كه در ميان برقعی و مقنع و قرمطی رسل و رسايل پنهان می شد و با هم موافق بودند در غرض و مقصد زيرا كه مقصد همه ايشان قتل مسلمين و بر هم زدن شرايع و استيصال اهل اسلام و بر گردانيدن مردم از روش دين بود بهر رنگی كه ممكن شود و بهر دعوی كه ميسر آمد اول كسی كه احداث مذاهب باطنيه نمود قداح اهوازي است و اول كسی كه تقيه را ترك كرده مجاهره بر ملا اظهار اين مذهب نمود برقعی است بعد از آن مقنع و جنابی باز حسن از نزاريه و اولاد او و مهدويه كه ابتداء تكون آنها سابق مذكور شد هرچند در اصل عقيده از اسماعيليه بودند ليكن ولايت مصر و مغرب كه در دست ايشان افتاد بنابر تأليف قلوب مردم ان ديار كه در ظواهر شريعت تقيد بسيار دارند در اجراء احكام شريعت مبالغه تمام می نمودند و شيعه خلص خود را در خلوت بطريق باطنيه نيز دلالت ميكردند.

ازين حكايات كه مذكور شد سامعان فهيم و ارباب ذهن مستقيم را چند فايده حاصل مي‌شود : 

اول آنكه باعث حدوث تشيع در ابتدا نفاق و دشمنی اسلام بود كه عبدالله بن سبا و اخوان اورا حميت جاهليت و لحوق مذلت و عار برآن آورد ثانيا طلب ملك و رياست كه مختار و كيسان را در پيش آمد و ثالثا مخالفت با امام زاده زيد شهيد كه هشامين و اقرآن آنها را اتفاق افتاد و رابعا الحاد وزندقه و رفع تكاليف شرعيه كه عبدالله بن ميمون قداح انديشيد.

دوم آنكه اصول مذاهب تشيع از پنج بيش نيستند:  شيعه اولی، و غلاة و كيسانيه و زيديه و اماميه شيعه اولی را دو فرقه اعتبار ميكنند فرقه اول مخلصين كه اهل سنت وجماعت اند از صحابه و تابعين كه ملازم صحبت حضرت مرتضی و ناصران خلافت او بودند از اخيار مهاجران و انصار و غيرهم مذهب ايشان آنكه حضرت مرتضی امام حق است بعد از شهادت حضرت عثمان و طاعت او بر كافه انام فرض است و او افضل زمان خود بود و هر كه با او خلافت نمود در امر خلافت مخطي و باغي بود و هر كه اورا لايق خلافت ندانست مبطل و ضال و أم المؤمنين و طلحه و زبير با او در امر خلافت مناقشه نكرده اند در تقديم قصاص قتله عثمان و تأخير آن نزاع داشتند و قريب بود كه بصلح  انجامد همين عبدالله بن سبأ و امثال او بيمرضی رؤسای طرفين جنگ و قتال آغاز كردند و شد آنچه شد و لهذا همه بزرگواران عدم لياقت مرتضی مر خلافت را اصلا معتقد نبودند بلكه بهترين اهل عصر خود می دانستند و مدايح و مناقب آنجناب را بر ملا روايت می نمودند و مذهب اين فرقه آنست كه كلمات طيبات مرتضی را محمول بر ظواهر آن بايد داشت نه بر تقيه و خلافت نمائی چنانچه كلام الله و كلام الرسول را نيز بر ظواهر آن حمل بايد كرد چه امام بحق نايب پيغمبر است و نصوص پيغمبر همه محمول بر ظاهر است پس آنچه مرتضی از تفضيل بعض اصحاب بر خود و مدايح و مناقب سائر اصحاب كه مخالفان و مقاتلان او باشند بيان فرمايد بی شبهه و بيشك يقين بايد كرد و مأخذ اعتقاد و عمل سنت مصطفويه را كه بروايت جميع صحابه ثابت شده است بايد دانست كه مرتضی همه را تصويب فرموده و جميع صحابه كرام را پايه بپايه ستوده كما سيجئ تفصيله ان شاءالله تعالی و لهذا آنفرقه ملقب به اهل سنت و جماعت شد و لهذا اين طايفه در حق صحابه موافق ظواهر كلمات مرتضی ميروند و هر همه را مرتبه به مرتبه معتقدند.

«فرقه دوم» تفضيليه هر چند اين فرقه داخل شيعه اولی نيست ليكن چون در جميع مسائل موافق با اهل سنت و جماعت اند و مآخذ اعتقاد و عمل ايشان نيز سنت مرويه از جماعه صحابه است مگر مسئله تفضيل فقط اينها را داخل شيعه اولی نمی نمايد تقليلاً للاكثار و ضبطاً للانتشار مذهب ايشان اينست كه جناب مرتضی و اولاد او احق بالخلافه‌اند تا وقتيكه ايشان بديگران تفويض نمايند چنانچه شيخين و ذي النورين را اتفاق افتاد خلافت ايشان درست باشد و هرگاه خود متصدی اين كار شوند ديگری را نمی رسد ك