ار حال نمود ماجرا من و عن ظاهر شد و حق بجانب خالد دريافته معترض حال او نشد و او را باز بمنصب امير الامرايي بحال فرموده حالا در اين قصه بايد تأمل كرد و حكم فقهي اين صورت را بايد فهميد كه قصاص چه قسم بر خالد مي‌آيد و حد زنا چرا بر وي واجب مي‌گردد آمديم برين كه استبراء به يك زن حربي را هم ضرور است و حالا انتظار اين مدت هم نكشيد پس جوابش آنكه اين طعن بر خالد است نه بر ابوبكر رضي الله عنه و خالد معصوم نبود و نه امام عام و مع هذا اين روايت كه خالد همان شب با آن زن صحبت داشت در هيچ كتاب معتبر نيست و اگر در بعضي كتب غير معتبره يافته مي‌شود جواب نيز همراه اين روايت موجود است كه اين زن را مالك از مدتي مطلقه ساخته و محبوس داشته بود بنابر رسم جاهليت و براي دفع همين رسم فاسد ايشان اين آيه نازل شده است كه: «ووَإِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذَلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ ذَلِكُمْ أَزْكَى لَكُمْ وَأَطْهَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ «232» «البقره،».

پس عدت او منقضي شده بود و نكاح او حلال گشته بود به همين جهت خالد انتظار عدت ديگر نكشيد و همين است مذهب جميع فقهاي اهل سنت و چون در اين باب الزام اهل سنت و اثبات مطاعن به روايات و مذاهب ايشان منظور است لابد ملاحظه روايات مسايل ايشان بايد كرد و الا مقصود حاصل نخواهد شد في الاستيعاب و امرّه اي خالدا ابوبكر الصديق علي الجيوش ففتح الله عليه اليمامه و غيرها و قتل علي يديه اكثر اهل الرده منهم مسيلمه و مالك بن نويره الا آخر ما قال جواب ديگر سلمنا كه مالك ابن نويره مرتد نبود اما شبهه ارتداد او بلا ريب در ذهن خالد جا گرفته بود و القصاص تندرئي بالشبهات و چه مي‌فرمايند علماي دين و مفتيان شرع متين از اماميه و اهل سنت در صورتي كه اگر شخصي اين حركات و اين كلمات كه از مالك ابن نويره سر بر زد واقع شود يا روز عاشورا فرحت و شادي و كلمات اهانت حضرت امام حسين رضي الله عنه و تحقير جناب ايشان و ديگر خاندان رسول الله صلي الله عليه و سلم و اولاد بتول رضي الله عنهم كه در آن روز به مصيبت گرفتار شده بودند از وي صدور يابد او را چه بايد كرد اگر حكم به ارتداد او نمايند فبها و الا اگر شخصي اين حركات و اين كلمات را دريافته او را بقتل رساند به گمان آنكه مرتد شد قصاص بر وي مي‌آيد يا نه جواب ديگر ابوبكر صديق رضي الله عنه خليفه رسول الله صلي الله عليه و سلم بود نه خليفه شيعه و سني او را به فرمايش و خواهش ايشان كار كردن نمي‌رسيد بلكه موافق سنت پيغمبر بايستي كرد و در حضور جناب پيغمبر همين خالد بن الوليد صدها را از مسلمانان مفت به شبهه ارتداد كشته بود و آن حضرت اصلاً معترض او نشده چنانچه به اجماع اهل سير و تواريخ ثابت است قصه‌اش آنكه جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم خالد را بر لشكري امير كرده فرستادند و او بر قومي تاخت و آنها اسلام آورده بودند لكن هنوز قواعد اسلام را درست ندانسته در وقتي كه مشغول به قتل آنها شدند در مقام اظهار اسلام اين كلمه از زبانشان برآمد كه صبأنا صبأنا يعني بي‌دين شديم بي دين شديم. مراد آنكه از دين قديم خود توبه كرديم و به اسلام درآمديم خالد به كشتن همه آنها امر فرمود عبدالله بن عمر كه يكي از مستعينان خالد بود ياران و رفيقان خود را تقيد كرد كه اين مردم را اسير داريد و نكشيد. چون به حضور جناب پيغمبر صلي الله و عليه و سلم رسيدند و اين ماجرا اظهار كردند جناب پيغمبر صلي الله و عليه و سلم برآشفت و بسيار افسوس كرد و گفت «اللهم اني ابرء اليك مما صنع خالد» و بر خالد قصاص جاري نفرمود و نه از وديه دهانيد زيرا كه شبهه كه كفر به خاطرش افتاد پس اگر ابوبكر صديق رضي الله عنه نيز بابت خون يك كس به مثل اين شبهه بلكه قوي‌تر از آن با خالد تعرض ننمايد چه بدي كرده باشد علي الخصوص كه ابوبكر ديت مالك هم از بيت المال دهانيد. جواب ديگر اگر توفق ابوبكر در استيفاء قصاص مالك بن نويره قادح در خلافت او باشد توقف حضرت امير در استيفاء قصاص عثمان بطريق اولي قادح باشد زيرا كه هيچ موجب قتل در او مستحق نبود و نه متوهم پس اهل سنت چون اين را قادح نمي‌دانند او را چرا قادح خواهند دانست پس بر ايشان الزام عائد نمي‌شود. جواب ديگر استيفاء قصاص مالك بن نويره از خالد وقتي بر ذمه ابوبكر واجب مي‌شد كه ورثه مالك طلب قصاص مي‌كردند و هرگز طلب ورثه او ثابت نشده بلكه برادر او متمم بن نويره نزد عمر بن الخطاب با وصف عشق و محبتي كه با مالك داشت و طول العمر در فراق او نعره زنان و جامه دران ماند و مرثيه‌هايي در حق او گفته است كه در عرب مشهور و ضرب المثل شده بود من جملتها هذان البيتان المشهوران.

بيت:

و كنا كندماني جذيمه حقبه * من الدهر حتي قيل لن يتصدعا

فلما تفرقنا كاني و مالكا * لطول اجتماعي ليله لم نبت معا

اعتراف به ارتداد او نمود و من بعد عمر بن الخطاب بر انكاري كه در زمان ابوبكر صديق رضي الله عنه در اين باب داشت نادم شد و معترف گرديد كه هر چه صديق بعمل آورد عين صواب و محض حق بود دليل واضح برين آن كه عمر بن الخطاب با وصف آن شدتي كه در اجراي حدود و استيفاء قصاص داشت در زمان خلافت خود و اقتدار زايد الوصف هرگز معترض احوال خالد نشد نه حد زد و نه قصاص گرفت.طعن سوم آنكه از جيش اسامه تخلف ورزيد حال آنكه جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم آن لشكر را خود رخصت فرمود و مردم را نام بنام تعينات نمود و تا آخر دم مبالغه و تأكيد مي‌كرد در تجهيز آن جيش و مي‌فرمود جهزوا جيش اسامه لعن الله من تخلف عنها جواب از اين طعن آنكه طعن بر ابوبكر رضي الله عنه به كدام وجه متوجه مي‌كنند از جهت عدم تجهيز يا از جهت تخلف اگر به وجه اول است صريح دروغ است زيرا كه تجهيز جيش اسامه ابوبكر بر خلاف مرضي از جميع اصحاب نموده تفصيلش آنكه بيست و ششم صفر روز دوشنبه آن حضرت صلي الله عليه و سلم امر فرمود كه ساختگي لشكر كنند براي جنگ روميان و انتقام زيد بن حارثه و روز سه شنبه اسامه بن زيد را امير لشكر ساخت و روز چهارشنبه بيست و هشتم صفر مذكور آن حضرت صلي الله عليه و سلم را مرض طاري شد و روز ديگر با وجود مرض به دست مبارك خود نشاني درست فرموده و گفت «اغز بسم الله و في سبيل الله و قاتل من كفر بالله» و اسامه آن نشان را به دست خود بيرون برآمد و بريده ابن الحصيب اسلمي را داد تا در آن لشكر بردارنده نشان او باشد و در موضع جرف منزل ساخت تا لشكر جمع شوند و اعيان مهاجر و انصار مثل ابوبكر صديق و عمر بن الخطاب و عثمان و سعد بن ابي الوقاص و ابو عبيده بن ابي الجراح و سعيد بن زيد و قتاده بن النعمان و سلمه بن اسلم همه ساختگي كرده ديره و خيمه بيرون فرستادند و مي‌خواستند كه از آنجا كوچ نمايند كه در آخر روز چهارشنبه و اول شب پنجشنبه مرض آن حضرت صلي الله عليه