ك تو را كار مي‌فرمايد و حسنين را رضي الله عنهما از خود جدا نمي‌كند باعث اين چيست؟ آن امام زاده منصف فرمود كه حسنين در اولاد پدر من به منزله دو چشم‌اند در بدن انسان و ديگران مثال دست و پا تا كار از دست و پا سرانجام يابد چشم را چرا رنج داد بلكه جبلت انسان است كه دست را سپر چشم مي‌كنند در وقت آفت.طعن پنجم آنكه ابوبكر صديق رضي الله عنه عمر بن الخطاب رضي الله عنه را متولي جميع كارهاي مسلمين كرد و خليفه امت ساخت حال آنكه در وقت جناب سرور يك سال عمر بن الخطاب بر خدمت اخذ صدقات مأمور شده بود باز معزول شد و معزول پيغمبر را منصوب ساختن مخالفت پيغمبر كردن است.

جواب از اين طعن آنكه عمر رضي الله عنه را معزول فهميدن كمال بي خرديست اگر شخصي را بر كاري متولي كنند و آن كار از دست او سرانجام يابد و توليت او تمام گردد آن شخص را نتوان گفت كه از آن توليت معزول شد و انقطاع توليت عمر بن الخطاب از همين قبيل بود كه كار اخذ صدقات تمام شد توليت او نيز تمام شد و اگر اين را عزل كنيم لازم آيد كه هر نبي بعد از موت معزول شود و هر امام بعد از موت معزول شود.

جواب ديگر قبول كرديم كه عمر معزول پيغمبر بود ليكن مثل حضرت هارون كه بعد از مراجعت حضرت موسي از طور از خلافت ايشان معزول شد ليكن چون بالاستقلال نبي بود اين عزل در لياقت امامت نقصان نكرد. جواب ديگر مخالفت پيغمبر آن است كه از آنچه منع فرموده باشد ارتكاب نمايند نه آنكه معزول او را منصوب نمايند پس اگر پيغمبر صلي الله و عليه و سلم از نصب عمر رضي الله عنه نهي مي‌فرمود و ابوبكر او را منصوب مي‌كرد البته مخالفت لازم مي‌آمد و چون اين واقع نشد مخالفت از كجا و اگر كردن آنچه آن حضرت نكرده باشد مخالفت آن حضرت لازم آيد كه حضرت امير رضي الله عنه در جنگ كردن با عايشه رضي الله عنها نيز مخالفت آن جناب كرده باشد معاذ الله من ذلك.طعن ششم آنكه آن حضرت صلي الله و عليه و سلم ابوبكر و عمر را تعيينات و تابع عمرو ابن العاص ساخت و او را بر ايشان امير ساخت و همچنين اسامه را برايشان سردار كرد اگر ايشان را لياقت رياست مي‌بود يا در اين باب افضل و اولي مي‌بودند چرا ايشان را رئيس نمي كرد و ديگران را تابع ايشان مي‌ساخت.

جواب از اين طعن به چند وجه گفته‌اند اول آنكه امير نكردن ايشان دلالت بر عدم لياقت ايشان يا بر افضل نبودن ايشان نمی نمايد لابد امير كردن بر لياقت و بر افضليت دلالت خواهد كرد اگر شيعه معتقد لياقت امامت براي عمرو بن العاص و اسامه بن زيد و قايل به افضليت ايشان باشند در اين باب اهل سنت محتاج جواب خواهند بود و الا نه دوم آنكه در مقدمه خاص امير كردن مفضول بر افضل قباحتي ندارد و اين تأمير خاص دلالت نمي‌كند بر فضيلت و لياقت امامت كبري زيرا كه در مقدمه خاص رياست دادن بسا كه بنا بر مصلحت جزئيه خاصه مي‌باشد كه آن مصلحت به دست يكي از مفضولان و كمتران سر انجام مي‌شود نه به دست افضلان و بهتران مثل آنچه در عمارت عمرو بن العاص واقع شد كه او مرد واهي و صاحب مكر و حيله بود و منظور همين بود كه حريفان را به مكر و حيله تباه سازد يا از مكايد حريفان و مداخل و مكامن آنها واقف بود و ديگري را اين واقفيت نه به مشابه آنكه براي دزدگيري و تصفيه راه شب كردي و فوجداري به همين اشخاص مي‌دهند و از امراي كبار هرگز اين خدمات سرانجام نمي‌شود يا در رياست خاص تسليه و تشفي خاطر مصيبت زده و ماتم كشيده و ظلم رسيده منظور مي‌افتد چنانچه در حق اسامه واقع شد كه پدرش از دست فوج شام و روم شهيد شده بود اگر او را رئيس نمي‌كردند و به دست او انتقام پدرش نمي‌گرفتند او را تسلي و تشفي نام و جاه حاصل نمي‌گشت سوم آنكه منظور جناب سرور بود كه ابوبكر و عمر رضي الله عنهما را مطلع سازند بر معاملاتي كه تعيناتيان و تابعين را با سردار در پيش مي‌آيد و چه قسم تعهد حال تابعين و متعينان بايد نمود و اين معني بدون آنكه يكي دو بار ايشان را تابع كسي گردانند و متعينه كسي نمايند به حق اليقين معلوم نمي‌توانست شد پس گويا اين تابع نمودن بنا بر رياضت و تعليم سليقه امارت و رياست بود به منزله آنكه پادشاهان اولوالعزم تا وقتي كه از سپاهگري به امارت و از امارت به وزارت و از وزارت به سلطنت رسيده‌اند اين مرتبه عظمي را كما هو حقها سرانجام نداده‌اند مثل تيمور و نادرشاه و امثال ذلك پس تربيت ايشان به اين نوع صريح دلالت دارد بر آنكه در حق ايشان رياست عمده منظور نظر كرامت اثر پيغمبر بود عليه السلام و به همين ترتيب آنجناب كه در حق اين دو كس به اين نوع واقع مي‌شد اينها هر دو در خلافت خود لشكريان و امرا را به وجهي مي‌داشتند كه انتظامي بهتر از آن متصور نيست نه امراء ايشان را خيال بغي و استقلال در سر مي‌افتاد و نه لشكريان را كاهلي و تكاسل و بي‌صرفگي در نهب و قتل و غارت رو مي‌داد و امرا را بر لشكر و لشكر را بر امراء به هيچ وجه ظلم و ستم و ناز و دلالي ممكن نبود و رعايا در مهد امان آراميده فارغ البال مي‌گذرانيدند و فتوح پي در پي و غنائم و فئ روز به روز به دست ايشان مي‌افتاد و اين معني نزديك واقفان فن سير اظهر من الشمس و ابين من الامس است در امور واقعه تشيع بيش نمي‌شود آنچه زور و غلو تشيع است در امور موهومه است كه اگر چنين مي‌بود خوب مي‌بود و اگر چنان مي‌شد بهتر مي‌شد.طعن هفتم آنكه ابوبكر صديق رضي الله عنه در استخلاف مخالفت آن حضرت صلي الله و عليه و سلم نمود و قطعاً معلوم است كه جناب پيغمبر مصلحت و مفسده را خوب مي‌فهميد و كمال شفقت و رأفت بر امت خود داشت و كسي را بر امت خليفه مقرر نفرمود و ابوبكر و عمر را خليفه نمود.

جواب از اين طعن به چند وجه گفته‌اند اول آنكه خليفه نكردن آن حضرت بر امت خود صريح دروغ و بهتان است زيرا كه شيعه كلهم قائلند به آنكه جناب پيغمبر صلي الله و عليه و سلم حضرت امير را خليفه نمود و اگر ابوبكر رضي الله عنه هم اتباع سنت پيغمبر خود كرده بر امت خليفه كرد از كجا مخالفت لازم آمد و اگر بر مذهب اهل سنت كلام مي‌كنند پس محققين اهل سنت نيز قائل به استخلافند در صلوه و در حج و در صحابه را كه رمز شناس پيغمبر و دقيقه ياب و اشاره فهم آن جناب اظهر بودند همين قدر كافي بود و ابوبكر صديق نظر به آنكه مردم بسيار از عرب و عجم تازه در اسلام درآمده‌اند بي‌تصريح و تنصيص و عهد نامه اين دقايق را نه خواهند دريافت نوشت و خواند در ميان آورد.

دوم آنكه خليفه نكردن جناب پيغمبر صلي الله و عليه و سلم از آن بود كه به وحي زباني و الهام سبحاني يقين مي‌دانست كه بعد آنجناب ابوبكر خليفه خواهد شد و صحابه اخيار بر او اجماع خواهند كرد و غير او را دخل نخواهند داد چنانچه حديث «فأبي علي الا تقديم ابي بكر» و حديث «يابي الله و المؤمنون الا ابابكر» و حديث «فانه الخليفه من بعدي» كه در صحاح اهل سنت موجود است بر آن صريح دلالت دارد و چون اين يقين حاصل داشت حاجت استخلاف و نوشتن عهدنامه مرتفع شد چنانچه در صحيح مسلم مذكور است كه در مرض وفات ابوبكر پسر او ر