مَامَةٍ ثُمَّ انْطَلَقْتُ حَتَّى جَلَسْتُ عَلَى الْبَابِ، فَقُلْتُ: لا أَخْرُجُ اللَّيْلَةَ حَتَّى أَعْلَمَ أَقَتَلْتُهُ؟ فَلَمَّا صَاحَ الدِّيكُ قَامَ النَّاعِي عَلَى السُّورِ فَقَالَ: أَنْعَى أَبَا رَافِعٍ تَاجِرَ أَهْلِ الْحِجَازِ، فَانْطَلَقْتُ إِلَى أَصْحَابِي فَقُلْتُ: النَّجَاءَ، فَقَدْ قَتَلَ اللَّهُ أَبَا رَافِعٍ، فَانْتَهَيْتُ إِلَى النَّبِيِّ (ص)، فَحَدَّثْتُهُ، فَقَالَ: «ابْسُطْ رِجْلَكَ». فَبَسَطْتُ رِجْلِي فَمَسَحَهَا فَكَأَنَّهَا لَمْ أَشْتَكِهَا قَطُّ. (بخارى:4039) 
ترجمه: براء بن عازب (رض) مي گويد: رسول الله (ص) مرداني از انصار را به فرماندهي عبد‌الله بن عتيك بسوي ابورافعِ يهودي فرستاد. گفتني است كه ابو رافع در قلعه‌اش كه در سرزمين حجاز بود، زندگي مي كرد و رسول خدا (ص) را آزار مي رساند و به دشمنانش كمك مي كرد. 
آنان، هنگامي كه بدانجا نزديك شدند، خورشيد غروب كرده بود و مردم چارپايانشان را از چرا آورده بودند. عبدالله به يارانش گفت: شما سرجايتان بنشينيد. من مي‌روم و با دربان با ملايمت، صحبت مي‌كنم. شايد بتوانم وارد شوم. هنگامي كه نزديك دروازه رسيد، صورتش را پوشانيد و چنين وانمود كرد كه مي‌خواهد قضاي حاجت كند. و اين، زماني بود كه همة مردم، وارد شده بودند. دربان، صدا زد و گفت: اي بنده خدا! اگر مي‌خواهي وارد شوي، وارد شو. زيرا مي‌خواهم در را ببندم. عبد الله مي گويد: پس من وارد شدم و در گوشه اي، كمين كردم. هنگامي كه مردم، وارد شدند و دربان در را بست، كليد را بر ميخي، آويزان كرد. پس از مدتي، برخاستم و كليدها را برداشتم و در را باز كردم. در آن هنگام، ابورافع در اتاق‌اش نشسته بود و تعدادي با او شب‌نشيني داشتند. زماني كه دوستانش رفتند، بسوي اتاق‌اش بالا رفتم. و هر دري را كه باز مي‌كردم، از داخل، قفل مي‌نمودم. و با خود گفتم: اگر مردم از آمدنم مطلع شوند، قبل از اينكه به من برسند، او را مي كشم. 
پس به او رسيدم و متوجه شدم كه در خانة تاريكي، ميان فرزندانش قرار دارد. اما ندانستم كه در كدام قسمت خانه است. گفتم: اي ابورافع! گفت: تو كيستي؟ من كه متحير بودم، بسوي صدا رفتم و ضربه‌اي با شمشير زدم. اما كاري از پيش نبردم. او فرياد كشيد و من از خانه، بيرون رفتم. و درهمان نزديكي، چند لحظه، مكث كردم و دوباره، وارد شدم و گفتم: اي ابورافع! اين چه صدايي بود؟ گفت: مادرت به عزايت بنشيند. مردي در خانه است و چند لحظه قبل با شمشير به من حمله كرد.
عبدالله مي‌گويد: ضربه‌اي ديگر به او زدم و او را زخمي كردم ولي كشته نشد. سپس لبة تيز شمشير را در شكم‌اش فرو بردم تا جايي كه از پشت‌اش درآمد و مطمئن شدم كه او را به قتل رسانيده‌ام. آنگاه، درها را يكي پس از ديگري باز مي‌كردم تا اينكه به راه پله رسيدم. به محض اينكه پايم را بر آن گذاشتم، خود را در يك شب مهتابي، روي زمين ديدم و ساق پايم شكست. پس آنرا با پارچه‌اي بستم. آنگاه، رفتم و كنار دروازه نشستم و با خود گفتم: امشب از اينجا بيرون نمي‌روم مگر اينكه مطمئن شوم كه او را كشته‌ام. هنگامي كه خروس، بانگ داد، ناعي (فردي كه خبر مرگ ديگران را اعلام مي‌كند) بالاي ديوار رفت و ندا داد كه ابورافع؛ تاجر سرزمين حجاز؛ كشته شد. پس من نزد دوستانم رفتم و به آنان گفتم: عجله كنيد. خداوند ابورافع را به قتل رساند. آنگاه، نزد نبي اكرم (ص) رفتم و ماجرا را برايش بازگو كردم. فرمود: «پايت را دراز كن». من نيز پايم را دراز كردم. رسول خدا (ص) بر آن دست كشيد. پايم طوري سالم شد كه گويا هرگز نشكسته بود.




<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:133.txt">باب (11): بيرون رفتن زنان براي قضاي حاجت</a><a class="text" href="w:text:134.txt">باب (12): استنجا با آب</a><a class="text" href="w:text:135.txt">باب (13): نهي از استنجا با دست راست</a><a class="text" href="w:text:136.txt">باب (14): استنجا با سنگ</a><a class="text" href="w:text:137.txt">باب(15): نهي از استنجا با سرگين حيوانات</a><a class="text" href="w:text:138.txt">باب (16): يك بار شستن اعضاي  وضو</a><a class="text" href="w:text:139.txt">باب (17): دو بار شستن اعضاي وضو</a><a class="text" href="w:text:140.txt">باب (18): سه بار شستن اعضاي وضو</a><a class="text" href="w:text:141.txt">باب (19): استنشاق در وضو</a><a class="text" href="w:text:142.txt">باب (20): عدد فرد، در سنگهاي استنجا، رعايت گردد</a></body></html>باب (10): غزوة احد 
1599ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِلنَّبِيِّ (ص) يَوْمَ أُحُدٍ: أَرَأَيْتَ إِنْ قُتِلْتُ فَأَيْنَ أَنَا؟ قَالَ: «فِي الْجَنَّةِ». فَأَلْقَى تَمَرَاتٍ فِي يَدِهِ ثُمَّ قَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ. (بخارى:4046)
ترجمه: جابر بن عبدالله رضي الله عنهما مي گويد: روز جنگ احد، مردي از نبي اكرم ‌(ص) پرسيد: اگر من كشته شوم، جايم كجاست؟ فرمود: «در بهشت». پس خرما‌هايي را  كه در دست داشت (و مي‌خورد) انداخت و آنقدر جنگيد تا به شهادت رسيد.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1322.txt">باب (11): اين گفتة خداوند متعال كه مي‌فرمايد: بياد آور زماني را كه دو گروه از شما تصميم گرفتند دست از نبرد بكشند، ولي خداوند يار آنان بود</a><a class="text" href="w:text:1323.txt">باب (12): اين گفتة خداوند متعال كه مي‌فرمايد: چيزي از كار (بندگان) در دست تو نيست. خداوند يا توبة آنها را مي‌پذيرد و يا آنان را عذاب مي‌دهد چراكه آنان، ستمگرند</a><a class="text" href="w:text:1324.txt">باب (13): به شهادت رسيدن حمزه بن عبدالمطلب (رض)</a><a class="text" href="w:text:1325.txt">باب (14): مجروح شدن پيامبر اكرم (ص) در جنگ احد</a><a class="text" href="w:text:1326.txt">باب (15): آنان كه نداي خدا و رسولش را لبيك گفتند</a><a class="text" href="w:text:1327.txt">باب (16): غزوة خندق يا احزاب</a><a class="text" href="w:text:1328.txt">باب (17): بازگشت پيامبر اكرم (ص) از خندق و رفتن به سوي بني‌قريظه</a><a class="text" href="w:text:1329.txt">باب (18):غزوة ذات الرقاع</a><a class="text" href="w:text:1330.txt">باب (19): غزوة بني المصطلق كه همان غزوة مريسيع مي‌باشد</a><a class="text" href="w:text:1331.txt">باب (20): غزوة انمار </a></body></html>باب (11): اين گفتة خداوند متعال كه مي‌فرمايد: بياد آور زماني را كه دو گروه از شما تصميم گرفتند دست از نبرد بكشند، ولي خداوند يار آنان بود
1600ـ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ (رض) قَالَ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَوْمَ أُحُدٍ وَمَعَهُ رَجُلانِ يُقَاتِلانِ عَنْهُ، عَلَيْهِمَا ثِيَابٌ بِيضٌ، كَأَشَدِّ الْقِتَالِ مَا رَأَيْتُهُمَا قَبْلُ وَلا بَعْدُ. (بخارى:4054)
ترجمه: سعد بن ابي وقاص (رض) مي‏گويد: روز غزوة احد، رسول الله (ص)  را ديدم كه دو مرد سفيد پوش، همراه اوست و بشدت از او دفاع مي كنند. گفتني است كه آن دو نفر را قبل از آنروز، نديده بودم و بعد از آن هم نديدم.
1601ـ وَعَنْهُ (رض) قَالَ: نَثَلَ لِيَ النَّبِيُّ (ص) كِنَانَتَهُ يَوْمَ أُحُدٍ فَقَالَ: «ارْمِ فِدَاكَ أَبِي وَأُمِّي». (بخارى:4055)
ترجمه: سعد بن ابي وقاص (رض) مي‌گويد: نبي اكرم (ص) روز جنگ احد، جعبة تيرش را برايم باز كرد و فرمود: «پدر و مادرم فدايت باد. تيراندازي كن».
باب (1