 أَبُو بَكْرٍ وَالْعَبَّاسُ رَضِي اللَّه عَنْهمَا بِمَجْلِسٍ مِنْ مَجَالِسِ الأَنْصَارِ وَهُمْ يَبْكُونَ، فَقَالَ: مَا يُبْكِيكُمْ؟ قَالُوا: ذَكَرْنَا مَجْلِسَ النَّبِيِّ (ص) مِنَّا، فَدَخَلَ عَلَى النَّبِيِّ (ص) فَأَخْبَرَهُ بِذَلِكَ، قَالَ: فَخَرَجَ النَّبِيُّ (ص)، وَقَدْ عَصَبَ عَلَى رَأْسِهِ حَاشِيَةَ بُرْدٍ، قَالَ: فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَلَمْ يَصْعَدْهُ بَعْدَ ذَلِكَ الْيَوْمِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «أُوصِيكُمْ بِالأَنْصَارِ، فَإِنَّهُمْ كَرِشِي وَعَيْبَتِي، وَقَدْ قَضَوْا الَّذِي عَلَيْهِمْ، وَبَقِيَ الَّذِي لَهُمْ، فَاقْبَلُوا مِنْ مُحْسِنِهِمْ، وَتَجَاوَزُوا عَنْ مُسِيئِهِمْ». (بخارى:3799)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي‏گويد: ابوبكر و عباس رضي الله عنهما از كنار يكي از مجالس انصار گذشتند و ديدند كه آنها گريه مي كنند. عباس (رض) پرسيد: چرا گريه مي كنيد؟ گفتند: به ياد مجالسي كه نبي اكرم (ص)  با ما داشت، افتاديم. سپس، عباس (رض) نزد رسول خدا (ص)  رفت و او را با خبر ساخت. راوي مي گويد: آنگاه نبي اكرم (ص)  در حالي كه پارچه اي به سرش بسته بود، بيرون آمد و براي آخرين بار، به منبر رفت. و پس از حمد و ثناي خداوند، فرمود: «شما را در مورد انصار، سفارش مي كنم. آنان، راز دار و امانت دار من هستند. و به وظايف خود، عمل كرده اند ولي حق آنان بر ما باقي است. پس، از نيكانشان بپذيريد و از بدانشان، گذشت نماييد».
1548ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِي اللَّه عَنْهمَا يَقُولُ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَعَلَيْهِ مِلْحَفَةٌ مُتَعَطِّفًا بِهَا عَلَى مَنْكِبَيْهِ وَعَلَيْهِ عِصَابَةٌ دَسْمَاءُ، حَتَّى جَلَسَ عَلَى الْمِنْبَرِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «أَمَّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ، فَإِنَّ النَّاسَ يَكْثُرُونَ، وَتَقِلُّ الأَنْصَارُ، حَتَّى يَكُونُوا كَالْمِلْحِ فِي الطَّعَامِ، فَمَنْ وَلِيَ مِنْكُمْ أَمْرًا يَضُرُّ فِيهِ أَحَدًا أَوْ يَنْفَعُهُ، فَلْيَقْبَلْ مِنْ مُحْسِنِهِمْ وَيَتَجَاوَزْ عَنْ مُسِيئِهِمْ».‌ (بخارى:3800)
ترجمه: ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد: رسول الله (ص) در حالي كه ملافه اي پوشيده و بالاي شانه‌هايش انداخته و پارچه اي سياه به سرش بسته بود، بيرون آمد و بر منبر نشست. و پس از حمد و ثناي خداوند، فرمود: «اما بعد، اي مردم! تعداد مردم، رو به افزايش است. ولي تعداد انصار تا جايي كاهش مي يابد كه مثل نمك در طعام مي مانند. پس هركس از  شما به پست و مقامي رسيد كه مي تواند نفع يا ضرري به ديگران برساند، از نيكوكاران آنان (انصار) بپذيرد و از بدانشان،‌گذشت نمايد».

باب (27): مناقب سعد بن معاذ (رض)
1549ـ عَنْ جَابِرٍ(رض) قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «اهْتَزَّ عَرْشُ الرَّحْمَنِ لِمَوْتِ سَعْدِ بْنِ مُعَاذٍ». (بخارى:3803).
ترجمه: جابر(رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) فرمود: «عرش خدا به خاطر مرگ سعد بن معاذ به لرزه در آمد».

باب (28): مناقب اُبَي بن كعب (رض)
1550ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض) قَالَ النَّبِيُّ (ص)لأُبَيٍّ: «إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أَقْرَأَ عَلَيْكَ (لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ)». قَالَ: وَسَمَّانِي؟ قَالَ: «نَعَمْ». فَبَكَى. (بخارى:3809)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)  خطاب به اُبَي بن كعب فرمود: «خداوند به من دستور داده است تا سورة (لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ) را  برايت بخوانم». اُبي گفت: خداوند اسم مرا گرفت؟ آنحضرت (ص)  فرمود: «بلي». اُبَي با شنيدن اين سخن، به گريه افتاد.

باب (29): مناقب  زيد بن ثابت (رض)
1551ـ عَنْ أَنَسٍ (رض): جَمَعَ الْقُرْآنَ عَلَى عَهْدِ النَّبِيِّ (ص) أَرْبَعَةٌ كُلُّهُمْ مِنَ الأَنْصَارِ: أُبَيٌّ، وَمُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ، وَأَبُو زَيْدٍ، وَزَيْدُ بْنُ ثَابِتٍ. قُلْتُ لأَنَسٍ: مَنْ أَبُو زَيْدٍ؟ قَالَ: أَحَدُ عُمُومَتِي. (بخارى:3810)
ترجمه: انس (رض) مي گويد: در زمان نبي اكرم (ص)  چهار نفر كه همگي از انصار بودند، قرآن را جمع آوري كردند: اُبَي بن كعب، معاذ بن جبل، ابو زيد و زيد بن ثابت. يكي از راويان مي گويد: از انس پرسيدم: ابو زيد كيست؟ گفت: يكي از عموهاي من است.

باب (30) مناقب ابوطلحه (رض)
1552ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ انْهَزَمَ النَّاسُ عَنِ النَّبِيِّ (ص)، وَأَبُو طَلْحَةَ (رض) بَيْنَ يَدَيِ النَّبِيِّ (ص) مُجَوِّبٌ بِهِ عَلَيْهِ بِحَجَفَةٍ لَهُ، وَكَانَ أَبُو طَلْحَةَ رَجُلاً رَامِيًا شَدِيدَ الْقِدِّ يَكْسِرُ يَوْمَئِذٍ قَوْسَيْنِ أَوْ ثَلاثًا، وَكَانَ الرَّجُلُ يَمُرُّ مَعَهُ الْجَعْبَةُ مِنَ النَّبْلِ فَيَقُولُ: «انْشُرْهَا لأَبِي طَلْحَةَ». فَأَشْرَفَ النَّبِيُّ (ص) يَنْظُرُ إِلَى الْقَوْمِ، فَيَقُولُ أَبُو طَلْحَةَ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، بِأَبِي أَنْتَ وَأُمِّي، لا تُشْرِفْ يُصِيبُكَ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ الْقَوْمِ، نَحْرِي دُونَ نَحْرِكَ، وَلَقَدْ رَأَيْتُ عَائِشَةَ بِنْتَ أَبِي بَكْرٍ وَأُمَّ سُلَيْمٍ، وَإِنَّهُمَا لَمُشَمِّرَتَانِ، أَرَى خَدَمَ سُوقِهِمَا تُنْقِزَانِ الْقِرَبَ عَلَى مُتُونِهِمَا، تُفْرِغَانِهِ فِي أَفْوَاهِ الْقَوْمِ ثُمَّ تَرْجِعَانِ، فَتَمْلآَنِهَا ثُمَّ تَجِيئَانِ فَتُفْرِغَانِهِ فِي أَفْوَاهِ الْقَوْمِ، وَلَقَدْ وَقَعَ السَّيْفُ مِنْ يَدَيْ أَبِي طَلْحَةَ، إِمَّا مَرَّتَيْنِ وَإِمَّا ثَلاثًا.     (بخارى: 3811) 
ترجمه: انس (رض) مي گويد: هنگامي كه مردم در روز احد از اطراف نبي اكرم (ص)  پراكنده شدند، ابو طلحه پيشاپيش آنحضرت (ص)  قرار داشت و با سپرش از ايشان، محافظت مي كرد. او كه تير انداز ماهري بود، در آنروز،‌ دو يا سه كمان، در دستش شكست. و هر شخصي كه با جعبة تير مي گذشت، نبي اكرم (ص)  مي فرمود: «آنرا براي ابو طلحه بگذار». و هرگاه، نبي اكرم (ص)  سرش را بلند مي كرد تا بسوي دشمن، نگاه كند، ابو طلحه مي گفت: اي پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت. سرت را بالا مگير. مبادا تيري از تيرهاي دشمن به تو اصابت كند. سينه ام جلوي سينه ات قرار دارد. (سينه ام را برايت، سپر كرده ام).
راوي مي گويد: عايشه دختر ابوبكر و ام سُليم رضي الله عنهما را ديدم كه لباسهايشان را بالا زده بودند طوريكه خلخالهاي ساق پايشان را مشاهده مي كردم. (اين حادثه قبل از نزول آيه حجاب بود). آنان مشك هاي آب را بر دوش خود حمل مي كردند و به مردم، آب مي دادند و بر مي گشتند. باز آنها را پر از آب كرده، دوباره مي آمدند و به مردم، آب مي دادند. و در آنروز، دو يا سه بار، شمشير از دست ابو طلحه به زمين افتاد.

باب (8):گذاشتن آب در توالت (دستشويي)
117ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ الله عَنْهُمَا: أَنَّ النَّبِيَّ (ص) دَخَلَ الْخَلاءَ، قَالَ: فَوَضَعْتُ لَهُ وَضُوءًا، فَقَالَ: «مَنْ وَضَعَ هَذَا»؟ فَأُخْ