ش بياورد. او رفت و ديد كه رسول الله (ص) زير درخت، بيعت مي گيرد و عمر از آن، اطلاعي نداشت. عبد الله (رض) با رسول خدا (ص)  بيعت كرد. سپس رفت و اسب را نزد عمر برد در حالي كه او مشغول پوشيدن زره بود. آنگاه، عبدالله او را از بيعت گرفتن رسول خدا (ص)  در زير درخت، مطلع ساخت. آنگاه عمر همراه او رفت و با   رسول اكرم (ص) بيعت كرد. همين ماجرا است كه مردم مي گويند: عبد الله قبل از پدرش،‌ مسلمان شده است. 
1623ـ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ أَبِي أَوْفَى رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: كُنَّا مَعَ النَّبِيِّ (ص) حِينَ اعْتَمَرَ، فَطَافَ، فَطُفْنَا مَعَهُ وَصَلَّى وَصَلَّيْنَا مَعَهُ، وَسَعَى بَيْنَ الصَّفَا وَالْمَرْوَةِ، فَكُنَّا نَسْتُرُهُ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ لا يُصِيبُهُ أَحَدٌ بِشَيْءٍ. (بخارى:4188)
ترجمه: عبدالله بن ابي اوفي (رض) مي‏گويد: هنگامي كه نبي اكرم (ص)  عمره انجام داد، ما با ايشان بوديم. آنحضرت (ص) طواف كرد و ما هم همراه ايشان، طواف كرديم. او نماز خواند و ما هم با ايشان، نماز خوانديم. و ميان صفا و مروه، سعي كرد. و ما او را از اهل مكه، محافظت مي‌كرديم تا كسي، آزاري به او نرساند.

باب (22): غزوة ذي قرد
1624ـ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأكْوَعِ (رض) قَالَ: خَرَجْتُ قَبْلَ أَنْ يُؤَذَّنَ بِالأُولَى وَكَانَتْ لِقَاحُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) تَرْعَى بِذِي قَرَدَ، قَالَ: فَلَقِيَنِي غُلامٌ لِعَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، فَقَالَ: أُخِذَتْ لِقَاحُ رَسُولِ اللَّهِ (ص)... فَذَكََرَ الْحَدِيْثَ بِطُوْلِهِ وَقَدْ تَقَدَّمَ، وَقَالَ هُنَا فِيْ آخِرِهِ قَالَ: ثُمَّ رَجَعْنَا وَيُرْدِفُنِي رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلَى نَاقَتِهِ حَتَّى دَخَلْنَا الْمَدِينَةَ. (بخارى:4194)
ترجمه: سلمه بن اكوع(رض) مي‏گويد: قبل از اذان نماز صبح، بيرون رفتم در حالي كه شتران شيردِه رسول الله (ص) در ذي قرد، مشغول چرا بودند. پس غلام عبد الرحمن بن عوف مرا ديد و گفت: شتران شردِه رسول خدا (ص) را بردند.
اين روايت، قبلاً در حديث شمارة (1281) بطور كامل، بيان شد. در پايان اين روايت، سلمه بن اكوع مي گويد: رسول الله (ص)  هنگام باز گشت، مرا پشت سر خود، بر ناقه اش سوار نمود تا اينكه وارد مدينه شديم.

باب (23): غزوة خيبر
1625ـ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الأكْوَعِ (رض) قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ النَّبِيِّ (ص) إِلَى خَيْبَرَ فَسِرْنَا لَيْلاً فَقََالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ لِعَامِرٍ: يَا عَامِرُ أَلا تُسْمِعُنَا مِنْ هُنَيْهَاتِكَ، وَكَانَ عَامِرٌ رَجُلاً شَاعِرًا فَنَزَلَ يَحْدُو بِالْقَوْمِ يَقُولُ:
      اللَّهُمَّ لَوْلا أَنْتَ مـَا اهْتَدَيْنَا 	   	وَلا تَصَدَّقْنَـا وَلا صَلَّيْـنَا
      فَاغْفـِرْ فِدَاءً لَكَ مَا أَبْقَيْنَا 		وَثَبِّتِ الأقْدَامَ إِنْ لاقَيْـنَا
      وَأَلْقِيَـنْ سَكِـينَةً عَلَـيْنَا 	   	إِنَّا إِذَا صِيـحَ بِنَا أَتَيْـنَا
  وَ بِالصِّيَاحِ عَوَّلُوا عَلَيْـنَا
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «مَنْ هَذَا السَّائِقُ»؟ قَالُوا: عَامِرُ بْنُ الاكْوَعِ، قَالَ: «يَرْحَمُهُ اللَّهُ». قَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: وَجَبَتْ يَا نَبِيَّ اللَّهِ، لَوْلا أَمْتَعْتَنَا بِهِ؟ فَأَتَيْنَا خَيْبَرَ فَحَاصَرْنَاهُمْ حَتَّى أَصَابَتْنَا مَخْمَصَةٌ شَدِيدَةٌ، ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَتَحَهَا عَلَيْهِمْ، فَلَمَّا أَمْسَى النَّاسُ مَسَاءَ الْيَوْمِ الَّذِي فُتِحَتْ عَلَيْهِمْ، أَوْقَدُوا نِيرَانًا كَثِيرَةً فَقََالَالنَّبِيُّ(ص): «مَا هَذِهِ النِّيرَانُ عَلَى أَيِّ شَيْءٍ تُوقِدُونَ»؟ قَالُوا: عَلَى لَحْمٍ، قَالَ: «عَلَى أَيِّ لَحْمٍ»؟ قَالُوا: لَحْمِ حُمُرِ ا‎‎‎لإِنْسِيَّةِ، قَالَ النَّبِيُّ(ص): «أَهْرِيقُوهَا وَاكْسِرُوهَا». فَقَالَ رَجُلٌ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَوْ نُهَرِيقُهَا وَنَغْسِلُهَا؟ قَالَ: «أَوْ ذَاكَ». فَلَمَّا تَصَافَّ الْقَوْمُ كَانَ سَيْفُ عَامِرٍ قَصِيرًا، فَتَنَاوَلَ بِهِ سَاقَ يَهُودِيٍّ لِيَضْرِبَهُ وَيَرْجِعُ ذُبَابُ سَيْفِهِ فَأَصَابَ عَيْنَ رُكْبَةِ عَامِرٍ فَمَاتَ مِنْهُ، قَالَ: فَلَمَّا قَفَلُوا، قَالَ سَلَمَةُ: رَآنِي رسول الله (ص)وَهُوَ آخِذٌ بِيَدِي قَالَ: «مَا لَكَ»؟ قُلْتُ لَهُ: فَدَاكَ أَبِي وَأُمِّي زَعَمُوا أَنَّ عَامِرًا حَبِطَ عَمَلُهُ. قَالَ النَّبِيُّ(ص): «كَذَبَ مَنْ قَالَهُ، إِنَّ لَهُ لأجْرَيْنِ ـ وَجَمَعَ بَيْنَ إِصْبَعَيْهِ ـ إِنَّهُ لَجَاهِدٌ مُجَاهِدٌ قَلَّ عَرَبِيٌّ مَشَى بِهَا مِثْلَهُ». وفي رواية: «نَشَأَ بِهَا». (بخارى:4196)
ترجمه: سلمه بن اكوع (رض) مي‏گويد: شبانه، همراه نبي اكرم (ص)  به سوي خيبر، بيرون رفتيم. مردي از ميان ما به عامر گفت: اي عامر! آيا چيزي براي ما نمي خواني؟ گفتني است كه عامر، مردي شاعر بود. و با شنيدن اين سخن، از مركبش پايين آمد و براي آنها چنين سرود: خدايا! اگر تو نمي بودي ما هدايت نمي شديم و صدقه نمي داديم و نماز نمي خوانيم.
بار الها! فدايت شويم، گناهان ما را ببخش. و اگر با دشمن، روبرو شديم، ما را ثابت قدم نگهدار. و بر ما آرامش، نازل فرما. هنگامي كه به جهاد، دعوت شويم، مي آييم. چرا كه مردم با صداي بلند از ما كمك مي طلبند.
رسول الله (ص) فرمود: «اين سراينده كه شتران را سوق مي دهد، كيست»؟ گفتند: عامر بن اكوع. آنحضرت (ص) فرمود: «خداوند او را ببخشايد». مردي از آن ميان گفت: «اي پيامبر خدا! بهشت برايش واجب شد (به شهادت مي رسد). اي كاش! مي گذاشتي از او بهرة بيشتري ببريم.
آنگاه به خيبر، رفتيم و دشمن را محاصره كرديم تا اينكه به شدت، گرسنه شديم. سرانجام، خداوند متعال ما را بر آنان، پيروز گردانيد. آنگاه مردم، شب آنروزي كه فتح نصيبشان گرديد، آتش زيادي بر افروختند. نبي اكرم (ص) فرمود: «اين آتش ها چيست و براي چه روشن شده است»؟ گفتند: براي پختن گوشت. فرمود: «براي كدام گوشت»؟ گفتند: گوشت الاغ هاي اهلي. نبي اكرم (ص)  فرمود: «گوشت ها را بريزيد و ظرفها را بشكنيد». مردي گفت: اي      رسول خدا! اگر گوشت ها را بريزيم و ظرفها را بشوييم؟ فرمود: «يا چنين كنيد».
پس هنگامي كه مردم در برابر دشمن، قرار گرفتند: و عامر كه شمشير كوتاهي داشت، خواست آنرا به ساق پاي فردي بزند، لبة شمشير بسوي خودش برگشت و به زانويش اصابت كرد و در اثر آن، به شهادت رسيد.
سلمه مي گويد: وقتي كه مردم بر گشتند، رسول خدا (ص)  مرا ديد و دستم را گرفت و فرمود: «تو را چه شده است»؟ گفتم: پدر و مادرم فدايت باد. مردم مي گويند: اعمال عامر، نابود شده است. (چون خود كشي كرده است). آنحضرت (ص)  فرمود: «هركس، چنين سخني بگويد، دروغ گفته است». و با نشان دادن دو انگشت فرمود: «او داراي دو اجر است. و مجاهدي است كه كمتر كسي در دنيا از ميان اعراب، مانند او مي باشد». و در روايتي، فرمود: «كمتر كسي در دنيا مانند او رشد كرده است».
1626ـ عَنْ أَنَسٍ (رض): أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) أَتَى خَيْبَرَ لَيْلاً... تَقَدَّ