قِيتُ رَجُلَيْنِ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ ذَا كَلاعٍ وَذَا عَمْرٍو، فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص)، فَقَالَ لَهُ ذُو عَمْرٍو: لَئِنْ كَانَ الَّذِي تَذْكُرُ مِنْ أَمْرِ صَاحِبِكَ، لَقَدْ مَرَّ عَلَى أَجَلِهِ مُنْذُ ثَلاثٍ، وَأَقْبَلا مَعِي حَتَّى إِذَا كُنَّا فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ، رُفِعَ لَنَا رَكْبٌ مِنْ قِبَلِ الْمَدِينَةِ، فَسَأَلْنَاهُمْ، فَقَالُوا: قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَاسْتُخْلِفَ أَبُو بَكْرٍ، وَالنَّاسُ صَالِحُونَ، فَقَالاَ: أَخْبِرْ صَاحِبَكَ أَنَّا قَدْ جِئْنَا، وَلَعَلَّنَا سَنَعُودُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَرَجَعَا إِلَى الْيَمَنِ.    (بخارى:4359)
ترجمه: جرير(رض) مي‌گويد: در يمن بودم كه با دو نفر از اهالي آنجا به نام‌هاي ذوكلاع و ذوعمرو، ملاقات كردم و دربارة رسول خدا (ص) با آنان سخن گفتم. ذوعمرو به من گفت: اگر آنچه را كه دربارة ‌دوست‌ات مي‌گويي، حقيقت داشته باشد، سه روز از فوت او مي‌گذرد. سپس آندو با من به راه افتادند. و پس از پيمودن بخشي از راه، با كارواني برخورد كرديم كه از سوي مدينه مي‌آمد. در اين باره از آنها پرسيديم. گفتند: رسول الله (ص) وفات يافت و ابوبكر، جانشين او شد و حال مردم، خوب است. آنگاه، آن دو نفر گفتند: به دوست‌ات (ابوبكر) بگو: ما قصد داشتيم كه بياييم و اگر خدا بخواهد، بزودي خواهيم آمد و به يمن برگشتند.

باب (39): غزوة سيف البحر
1663ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا أَنَّهُ قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بَعْثًا قِبَلَ السَّاحِلِ، وَأَمَّرَ عَلَيْهِمْ أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الْجَرَّاحِ، وَهُمْ ثَلاثُ مِائَةٍ، فَخَرَجْنَا وَكُنَّا بِبَعْضِ الطَّرِيقِ فَنِيَ الزَّادُ، فَأَمَرَ أَبُو عُبَيْدَةَ بِأَزْوَادِ الْجَيْشِ فَجُمِعَ، فَكَانَ مِزْوَدَيْ تَمْرٍ، فَكَانَ يَقُوتُنَا كُلَّ يَوْمٍ قَلِيلٌ قَلِيلٌ حَتَّى فَنِيَ، فَلَمْ يَكُنْ يُصِيبُنَا إِلا تَمْرَةٌ تَمْرَةٌ، فَقُلْتُ: مَا تُغْنِي عَنْكُمْ تَمْرَةٌ؟ فَقَالَ: لَقَدْ وَجَدْنَا فَقْدَهَا حِينَ فَنِيَتْ، ثُمَّ انْتَهَيْنَا إِلَى الْبَحْرِ، فَإِذَا حُوتٌ مِثْلُ الظَّرِبِ، فَأَكَلَ مِنْهَا الْقَوْمُ ثَمَانِيَ عَشْرَةَ لَيْلَةً، ثُمَّ أَمَرَ أَبُو عُبَيْدَةَ بِضِلَعَيْنِ مِنْ أَضْلاعِهِ فَنُصِبَا، ثُمَّ أَمَرَ بِرَاحِلَةٍ فَرُحِلَتْ ثُمَّ مَرَّتْ تَحْتَهُمَا فَلَمْ تُصِبْهُمَا. (بخارى:4360)
ترجمه: جابر بن عبدالله رضي الله عنهما مي‌گويد: رسول الله (ص) گروهي را كه سيصد نفر بودند به فرماندهي ابوعبيده بن جراح بسوي ساحل فرستاد. ما براه افتاديم و در مسير راه، توشه، تمام كرديم. آنگاه، ابوعبيده دستور داد كه همة توشه‌هاي لشكر را جمع كنند. آنها دو كيسه خرما شد. او روزانه، قوت اندكي به ما مي‌داد تا اينكه اينها نيز تمام شد. پس از آن، به هر يك از ما فقط يك دانة خرما مي‌داد.
يكي از راويان (وهب بن كيسان) مي‌گويد: پرسيدم: آن يك دانة خرما چه مي‌توانست براي شما بكند؟ گفت: هنگامي كه آن يك دانة خرما را از دست داديم، نبودش را احساس كرديم.
سرانجام، به دريا رسيديم و نهنگي ديديم كه مانند كوه بود. مردم، هيجده شب از آن خوردند. سپس ابوعبيده دستور داد تا دو دنده از دنده‌هايش نصب گردد و شتري جهاز شود. آنگاه، شتر از زير آن دنده‌ها گذشت بدون اينكه با آنها، برخورد كند.
1664ـ وَعَنْهُ (رض) فِيْ رِوَايَةٍ أَنَّهُ قَالَ: فَأَلْقَى لَنَا الْبَحْرُ دَابَّةً، يُقَالُ لَهَا: الْعَنْبَرُ، فَأَكَلْنَا مِنْهُ نِصْفَ شَهْرٍ، وَادَّهَنَّا مِنْ وَدَكِهِ حَتَّى ثَابَتْ إِلَيْنَا أَجْسَامُنَا.
 وَفِي رِوَايَةٍ أُخْرَى: فَقَالَ أَبُوعُبَيْدَةَ: كُلُوا. فَلَمَّا قَدِمْنَا الْمَدِينَةَ ذَكَرْنَا ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ (ص) فَقَالَ: «كُلُوا رِزْقًا أَخْرَجَهُ اللَّهُ، أَطْعِمُونَا إِنْ كَانَ مَعَكُمْ». فَأَتَاهُ بَعْضُهُمْ فَأَكَلَهُ. (بخارى:4361)
ترجمه: در روايتي ديگر، جابر بن عبدالله (رض) مي‏گويد: دريا براي ما حيواني بيرون انداخت كه به آن، عنبر (نوعي ماهي) مي‌گويند. ما پانزده روز از آن خورديم و از چربي‌اش به بدن‌مان ماليديم تا اينكه بدن هايمان به وضعيت قبلي‌، بازگشت.
و در روايتي ديگر، آمده است كه ابوعبيده گفت: از اين ماهي، بخوريد و هنگامي كه به مدينه برگشتيم، ماجرا را براي رسول خدا (ص) بازگو كرديم. آنحضرت (ص) فرمود: «رزقي را كه خداوند براي شما بيرون آورده است، بخوريد. و اگر چيزي از آن، همراه شماست به ما نيز بدهيد». آنگاه، يكي از آنان، قدري از گوشت آن ماهي را آورد و رسول خدا (ص) نيز از آن، ميل فرمود.
باب (40): غزوة عُيَينَه بن حصن
1665ـ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ (رض) قَالَ: قَدِمَ رَكْبٌ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ عَلَى النَّبِيِّ (ص) فَقَالَ أَبُوبَكْرٍ: أَمِّرِ الْقَعْقَاعَ بْنَ مَعْبَدِ بْنِ زُرَارَةَ، قَالَ عُمَرُ: بَلْ أَمِّرِ الأقْرَعَ بْنَ حَابِسٍ، قَالَ أَبُوبَكْرٍ: مَا أَرَدْتَ إِلاَّ خِلافِي، قَالَ عُمَرُ: مَا أَرَدْتُ خِلافَكَ، فَتَمَارَيَا حَتَّى ارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُهُمَا، فَنَزَلَ فِي ذَلِكَ (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا) حَتَّى انْقَضَتْ. (بخارى:4367)
ترجمه: عبدالله بن زبير رضي الله عنهما مي‌گويد: كارواني از بني تميم نزد نبي اكرم (ص) آمد. ابوبكر گفت: قعقاع بن معبد بن زراره را امير آنان، تعيين كن. عمر گفت: بلكه اقرع بن حابس را بعنوان امير آنان، تعيين كن. ابوبكر گفت: منظورت فقط مخالفت با من است. عمر گفت: ارادة مخالفت با تو را نداشتم. پس آنقدر مجادله كردند كه صدايشان بالا رفت. آنگاه در اين باره آية زير نازل شد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا) يعني اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، از خدا و رسولش، پيشي نگيريد.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1355.txt">باب (41): وفد بني حنيفه و حكايت ثمامه بن اُثال</a><a class="text" href="w:text:1356.txt">باب (42): داستان اهل نجران</a><a class="text" href="w:text:1357.txt">باب (43): آمدن اشعريها و اهالي يمن</a><a class="text" href="w:text:1358.txt">باب (44): حجة الوداع</a><a class="text" href="w:text:1359.txt">باب (45):  غزوة تبوك يا غزوة پر مشقت</a><a class="text" href="w:text:1360.txt">باب (46): حديث كعب بن مالك (رض) و اين سخن خداوند متعال  كه مي‌فرمايد: و بر آن سه نفري كه به تأخير انداخته شدند</a><a class="text" href="w:text:1361.txt">باب (47): نامه هاي نبي اكرم (ص) به كِسري و قيصر</a><a class="text" href="w:text:1362.txt">باب (48): بيماري و وفات رسول ‏اكرم (ص)</a><a class="text" href="w:text:1363.txt">باب (49): وفات نبي اكرم (ص)</a></body></html>باب (41): وفد بني حنيفه و حكايت ثمامه بن اُثال
1666ـ عن أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) خَيْلاً قِبَلَ نَجْدٍ، فَجَاءَتْ بِرَجُلٍ مِنْ بَنِي حَنِيفَةَ يُقَالُ لَهُ: ثُمَامَةُ بْنُ أُثَالٍ، فَرَبَطُوهُ بِسَارِيَةٍ مِنْ سَوَارِي الْم