ي الْعَصْرَ، حَتَّى كَادَتِ الشَّمْسُ تَغْرُبُ، قَالَ النَّبِيُّ (ص): «وَاللهِ مَا صَلَّيْتُهَا». فَقُمْنَا إِلَى بُطْحَانَ، فَتَوَضَّأَ لِلصَّلاةِ وَتَوَضَّأْنَا لَهَا، فَصَلَّى الْعَصْرَ بَعْدَ مَا غَرَبَتِ الشَّمْسُ، ثمَّ صَلَّى بَعْدَهَا الْمَغْرِبَ. (بخارى:596)
ترجمه: جابر بن عبد الهِ (رض) مي‏گويد:  پس از غروبِ آفتابِ روزِ خندق، عمر فاروق (رض) در حالي كه  كفار قريش را نفرين مي كرد، خدمت رسول اكرم (ص) رسيد و گفت: اي رسول خدا! من نماز عصر را نزديك غروب آفتاب، خواندم. رسول ‏الله (ص) فرمود: « به خدا سوگند، من هنوز نماز عصر را نخوانده‏ام». بعد از آن، به بُطحان رفته، وضو گرفتيم. و رسول ‏الله (ص) پس از غروب آفتاب، نخست، نماز عصر و سپس، نماز مغرب را خواند.
 
باب (25): كسي كه نمازي را فراموش كرد، هرگاه بيادش آمد، آنرا بخواند
360 ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض) عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: «مَنْ نَسِيَ صَلاةً فَلْيُصَلِّ إِذَا ذَكَرَهَا، لا كَفَّارَةَ لَهَا إِلا ذَلِكَ: (وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي)». (بخارى:597)
ترجمه: از انس بن مالك (رض) روايت  است كه رسول ‏الله (ص) فرمود: «هركس، نمازي را فراموش كرد، هر وقت كه بيادش آمد، بخواند. زيرا  ترك نماز، كفاره اي ديگر ندارد. خداوند مي‏فرمايد: (نماز را هنگام ياد من، برپا دار)».


باب (26)
361 ـ عن أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض) قَالَ: قَالَ رسول الله (ص): «لَمْ تَزَالُوا فِي صَلاةٍ مَا انْتَظَرْتُمُ الصَّلاةَ». (بخارى:600)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: رسول الله (ص) فرمود: «تا زماني كه در انتظار نماز نشسته باشيد، گويا در حال نماز هستيد».

باب (27)
362 ـ عَنْ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ الله عَنْهُمَا قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «لا يَبْقَى مِمَّنْ هُوَ الْيَوْمَ عَلَى ظَهْرِ الأَرْضِ أَحَدٌ». يُرِيدُ بِذَلِكَ أَنَّهَا تَخْرِمُ ذَلِكَ الْقَرْنَ.     (بخارى:601)
ترجمه: از ابن عمر رضي الله عنهما روايت است كه رسول ‏الله (ص) فرمود: « پس از صد سال، از كساني كه امروز روي زمين هستند، هيچ كس زنده نخواهد ماند». منظور اين بود كه اين قرن، به پايان خواهد رسيد.
باب (28): شب نشيني با مهمان و خانواده خود
363 ـ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ الله عَنْهُمَا: أَنَّ أَصْحَابَ الصُّفَّةِ كَانُوا أُنَاسًا فُقَرَاءَ، وَأَنَّ النَّبِيَّ (ص) قَالَ: «مَنْ كَانَ عِنْدَهُ طَعَامُ اثنَيْنِ فَلْيَذْهَبْ بِثالِث، وَإِنْ أَرْبَعٌ فَخَامِسٌ أَوْ سَادِسٌ». وَأَنَّ أَبَا بَكْرٍ جَاءَ بِثلاثةٍ، فَانْطَلَقَ النَّبِيُّ (ص) بِعَشَرَةٍ، قَالَ: فَهُوَ أَنَا وَأَبِي وَأُمِّي، ـ فَلا أَدْرِي قَالَ: وَامْرَأَتِي ـ وَخَادِمٌ بَيْنَنَا وَبَيْنَ بَيْتِ أَبِي بَكْرٍ، وَإِنَّ أَبَا بَكْرٍ تَعَشَّى عِنْدَ النَّبِيِّ (ص)، ثمَّ لَبِث حَيْث صُلِّيَتِ الْعِشَاءُ، ثمَّ رَجَعَ، فَلَبِث حَتَّى تَعَشَّى النَّبِيُّ (ص)، فَجَاءَ بَعْدَ مَا مَضَى مِنَ اللَّيْلِ مَا شَاءَ اللَّهُ، قَالَتْ لَهُ امْرَأَتُهُ: وَمَا حَبَسَكَ عَنْ أَضْيَافِكَ؟ أَوْ قَالَتْ: ضَيْفِكَ، قَالَ: أَوَمَا عَشَّيْتِيهِمْ؟ قَالَتْ: أَبَوْا حَتَّى تَجِيءَ، قَدْ عُرِضُوا فَأَبَوْا، قَالَ: فَذَهَبْتُ أَنَا فَاخْتَبَأْتُ، فَقَالَ: يَا غُنْثرُ، فَجَدَّعَ وَسَبَّ، وَقَالَ: كُلُوا لا هَنِيئًا، فَقَالَ: وَاللَّهِ لا أَطْعَمُهُ أَبَدًا، وَايْمُ اللَّهِ، مَا كُنَّا نَأْخُذُ مِنْ لُقْمَةٍ إِلا رَبَا مِنْ أَسْفَلِهَا أَكْثرُ مِنْهَا، قَالَ: يَعْنِي حَتَّى شَبِعُوا، وَصَارَتْ أَكْثرَ مِمَّا كَانَتْ قَبْلَ ذَلِكَ، فَنَظَرَ إِلَيْهَا أَبُو بَكْرٍ، فَإِذَا هِيَ كَمَا هِيَ أَوْ أَكْثرُ مِنْهَا، فَقَالَ لامْرَأَتِهِ: يَا أُخْتَ بَنِي فِرَاسٍ، مَا هَذَا؟ قَالَتْ: لا وَقُرَّةِ عَيْنِي، لَهِيَ الآنَ أَكْثرُ مِنْهَا قَبْلَ ذَلِكَ بِثلاث مَرَّاتٍ، فَأَكَلَ مِنْهَا أَبُو بَكْرٍ وَقَالَ: إِنَّمَا كَانَ ذَلِكَ مِنَ الشَّيْطَانِ، يَعْنِي يَمِينَهُ، ثمَّ أَكَلَ مِنْهَا لُقْمَةً، ثمَّ حَمَلَهَا إِلَى النَّبِيِّ (ص) فَأَصْبَحَتْ عِنْدَهُ، وَكَانَ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمٍ عَقْدٌ، فَمَضَى الأَجَلُ، فَفَرَّقَنَا اثنَي عَشَرَ رَجُلا، مَعَ كُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ أُنَاسٌ، اللَّهُ أَعْلَمُ كَمْ مَعَ كُلِّ رَجُلٍ، فَأَكَلُوا مِنْهَا أَجْمَعُونَ. (بخارى:602)
ترجمه: عبدالرحمن بن ابي بكر رضي الله عنهما مي گويد: اصحاب صفه، تنگدست و فقير بودند. رسول ‏الله (ص) گفته بود: «هركس، باندازه  دو نفر غذا  دارد، يك نفر از اصحاب صفه، همراه خود ببرد. و اگر باندازة چهار نفر، غذا دارد، پنجمي يا ششمي را با خود ببرد». در نتيجه، ابوبكر(رض) همراه  سه نفر از آنها به خانه آمد و رسول ‏الله (ص) نيز ده نفر را با خود به برد. عبدالرحمن مي‏گويد: من و پدرم و مادرم و خدمتكارمان در خانه  بوديم. راوي مي گويد: نمي‏دانم كه عبدالرحمن از همسرش نام برد يا خير.ابوبكر به خانه پيامبر اكرم (ص) رفته، شام خورد وهمراه آنحضرت (ص) (در مسجد) نماز خواند و دوباره به خانه رسول الله (ص) برگشت و پاسي از شب را آنجا ماند. وقتي به خانه برگشت، همسرش به وي گفت: چرا مهمانان خود را در انتظار گذاشتي؟  ابوبكر (رض) گفت : مگر هنوز آنان را شام نداده ايد؟ همسرش گفت: شام برديم ولي چون شما نبوديد،آنها شام نخوردند. عبدالرحمن مي‏گويد: من از ترس، پنهان شدم. پدرم مرا صدا زد: اي نادان! و ناسزا گفت و در پايان فرمود: بخوريد، هر چند كه اين شام بعلت تأخير گوارا نيست. بخدا سوگند، من هرگز از اين غذا نمي‏خورم. عبدالرحمن (رض) مي‏گويد: هر لقمه اي كه از غذا برمي‏داشتيم، به خدا سوگند، بجاي آن، بيش از يك لقمه، اضافه مي‏شد تا جائيكه همه مهمانان سير خوردند و غذا بيشتر از آنچه كه آوردند، باقي ماند. پدرم وقتي ديد كه غذا نه تنها باقي مانده، بلكه بيشتر شده است، خطاب به همسرش گفت: اي خواهر بني فراس، ماجرا چيست؟
همسرش گفت: به خدا سوگند كه اين غذا، سه برابر غذاي قبلي است. آنگاه ابوبكر(رض) نيز شروع بخوردن كرد و فرمود: سوگندي كه ياد كردم، از طرف شيطان بود. آنگاه، يك لقمه از آن را خورد و بقيه طعام را خدمت رسول ‏الله (ص) برد. و آن غذا تا صبح نزد رسول‏الله (ص) ماند. ميان ما و طايفه‏اي ديگر عهد و پيماني بود كه از قضا موعدش فرا رسيده بود. آنها دوازده نفر بودند ولي با هركدام، تعدادي همراه بود كه همه از آن غذا خوردند و سير شدند.
 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:337.xml">ابواب 1 تا 10</a><a class="folder" href="w:html:348.xml">ابواب 11 تا 20</a><a class="folder" href="w:html:359.xml">ابواب 21 تا 30</a><a class="folder" href="w:html:370.xml">ابواب 31 تا 40</a><a class="folder" href="w:html:381.xml">ابواب 41 تا 47</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:338.txt">باب (1): آغاز مشروعيت اذان</a><a class="text" href="w:text:339.txt">باب (2): كلمات اذان دو بار، گفته ميشود</a><a class="text" href="w:text