دون كشتي براه افتادند. پس از مدتي، يك كشتي از كنار آنها عبوركرد. آنها از صاحبان كشتي خواستند تا آنها را همراه خود سوار كنند.
صاحبان كشتي، خضر را شناختند و بدون كرايه آن ها را سوار كردند. در آن اثنا، گنجشكي بر كنارة كشتي نشست و يكي، دو منقار از آب دريا برداشت. خضر خطاب به موسي گفت: علم من و تو در برابر علم خداوند، كمتر از مقدار آبي است كه اين گنجشك از دريا برداشت. سپس خضر (ع)  يكي از  تخته هاي كشتي را از جايش در آورد. موسي (ع) (با تعجب) گفت:  آنها ما را بدون كرايه سوار كردند و حالا تو داري كشتي آنها را سوراخ مي كني تا همه را غرق سازي؟ خضر گفت: مگر به تو نگفتم كه نمي تواني با من صبر كني؟ موسي (ع) گفت: مرا بخاطر فراموشي ام بازخواست مكن. اين نخستين فراموشي موسي بود. (سپس از كشتي پياده شدند) و براه افتادند. (در راه) پسر بچه اي را ديدند كه با  بچه هاي ديگر مشغول بازي بود. خضر آن كودك را گرفت و سرش را  از تن جدا كرد. موسي (ع) (در حاليكه خشمگين شده بود) گفت: چرا فرد بيگناهي را بدون آنكه مرتكب قتلي شده باشد، كُشتي؟ خضر گفت: مگر به تو نگفتم كه تو با من توان شكيبايي را نخواهي داشت؟ باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايي رسيدند. از اهالي روستا غذا خواستند. ولي آنها از دادن غذا امتناع و رزيدند. در همين روستا به ديواري رسيدند كه داشت فرو مي ريخت. خضر با اشارة دست آن ديوار را راست كرد. موسي (ع) گفت: اگر مي خواستي، مي توانستي در مقابل اين كار، مزد بگيري. خضر گفت: اينك وقت جدايي من و تو است». پيامبر اكرم (ص) فرمود: «خداوند موسي را رحمت كند دوست داشتيم كه صبر مي كرد تا ببينيم داستانش با خضر به كجا مي كشد».

باب (30): مشاركت زنان در جنگ با حمل آب براي مردم
1232ـ عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ (رض) أَنَّهُ قَسَمَ مُرُوطًا بَيْنَ نِسَاءٍ مِنْ نِسَاءِ الْمَدِينَةِ فَبَقِيَ مِرْطٌ جَيِّدٌ، فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ عِنْدَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، أَعْطِ هَذَا ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) الَّتِي عِنْدَكَ يُرِيدُونَ أُمَّ كُلْثُومٍ بِنْتَ عَلِيٍّ، فَقَالَ عُمَرُ: أُمُّ سَلِيطٍ أَحَقُّ. وَأُمُّ سَلِيطٍ مِنْ نِسَاءِ الأَنْصَارِ مِمَّنْ بَايَعَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ عُمَرُ: فَإِنَّهَا كَانَتْ تَزْفِرُ لَنَا الْقِرَبَ يَوْمَ أُحُدٍ. (بخارى:2881)
ترجمه: از عمر بن خطاب (رض) روايت است كه او، پارچه هايي را ميان تعدادي از زنان مدينه، تقسيم كرد و يك قطعه پارچة خوب، باقي ماند. يك نفر كه آنجا بود، گفت: اي       امير المؤمنين! اين را به همسرت؛ دختر رسول خدا (ص) ؛ بده. و منظورش ام كلثوم دختر علي بن ابي‌طالب (رض) (نوة رسول خدا (ص)) بود. عمر گفت: ام سليط مستحق تر است. چرا كه روز احد براي ما مشك هاي پر از آب مي آورد. گفتني است كه ام سليط، يكي از زنان انصار بود كه با رسول الله (ص) بيعت كرده بود.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1122.txt">باب (31): مداواي مجروحان جنگ، توسط زنان</a><a class="text" href="w:text:1123.txt">باب (32): نگهباني در ميادين جهاد</a><a class="text" href="w:text:1124.txt">باب (33): فضيلت خدمت در جهاد</a><a class="text" href="w:text:1125.txt">باب (34): فضيلت يك روز نگهباني در راه خدا</a><a class="text" href="w:text:1126.txt">باب (35): كمك گرفتن از ضعفاء و نيكوكاران، در جنگ</a><a class="text" href="w:text:1127.txt">باب (36): تشويق به تيراندازي</a><a class="text" href="w:text:1128.txt">باب (37): پناه بردن به سپر ديگران</a><a class="text" href="w:text:1129.txt">باب (38): آنچه دربارة آراستن شمشير آمده است</a><a class="text" href="w:text:1130.txt">باب (39): آنچه دربارة زره و لباس جنگي پيامبر اكرم (ص) آمده است</a><a class="text" href="w:text:1131.txt">باب (40): استفاده از پارچة ابريشمي در جنگ</a></body></html>باب (31): مداواي مجروحان جنگ، توسط زنان
1233ـ عَنِ الرُّبَيِّعِ بِنْتِ مُعَوِّذٍ رَضِيَ الله عَنْهَا قَالَتْ: كُنَّا نَغْزو مَعَ النَّبِيِّ (ص) نَسْقِي وَنُدَاوِي الْجَرْحَى وَنَرُدُّ الْقَتْلَى إِلَى الْمَدِينَةِ. (بخارى:2883)
ترجمه: ربيِّع دختر معوَّذ رضي الله عنها مي گويد: در غزوات،  همراه نبي اكرم  (ص) شركت مي كرديم، به مجاهدين، آب مي داديم، زخمي هايشان را مداوا مي‌كرديم و ‌كشته‌هايشان را به مدينه، انتقال مي داديم.

باب (32): نگهباني در ميادين جهاد
1234ـ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّه عَنْهَا قَالَتُ: كَانَ النَّبِيُّ (ص) سَهِرَ فَلَمَّا قَدِمَ الْمَدِينَةَ قَالَ لَيْتَ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِي صَالِحًا يَحْرُسُنِي اللَّيْلَةَ إِذْ سَمِعْنَا صَوْتَ سِلاحٍ فَقَالَ: «مَنْ هَذَا»؟ فَقَالَ: أَنَا سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ جِئْتُ لأَحْرُسَكَ وَنَامَ النَّبِيُّ (ص). (بخارى:2885) 
ترجمه: عايشه رضي الله عنها مي گويد: نبي اكرم (ص) كه از مسافرتي، به مدينه باز گشته بود و خوابش نمي برد، گفت: «اي كاش! امشب، مردي صالح از يارانم، براي من نگهباني مي داد». ناگهان‌ صداي اسلحه اي به گوشمان رسيد. رسول اكرم (ص) پرسيد: «اين كيست»؟ گفت: من، سعد بن ابي وقاص هستم. آمده ام تا  از شما حراست كنم. آنگاه، رسول خدا (ص) خوابيد.
 1235ـ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ (رض) عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: «تَعِسَ عَبْدُ الدِّينَارِ وَعَبْدُ الدِّرْهَمِ وَعَبْدُ الْخَمِيصَةِ إِنْ أُعْطِيَ رَضِيَ وَإِنْ لَمْ يُعْطَ سَخِطَ تَعِسَ وَانْتَكَسَ وَإِذَا شِيكَ فَلا انْتَقَشَ. طُوبَى لِعَبْدٍ آخِذٍ بِعِنَانِ فَرَسِهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَشْعَثَ رَأْسُهُ مُغْبَرَّةٍ قَدَمَاهُ إِنْ كَانَ فِي الْحِرَاسَةِ كَانَ فِي الْحِرَاسَةِ وَإِنْ كَانَ فِي السَّاقَةِ كَانَ فِي السَّاقَةِ إِنِ اسْتَأْذَنَ لَمْ يُؤْذَنْ لَهُ وَإِنْ شَفَعَ لَمْ يُشَفَّع». (بخاري:2887)
ترجمه: ابوهريره (رض) روايت مي كند كه نبي اكرم (ص) فرمود: «بندة دينار و درهم و پارچة نفيس، نابود باد. زيرا اگر به او عطا شود، خرسند مي گردد و اگر عطا نشود، خشمگين و ناراحت مي شود. (چنين شخصي) هلاك و سر نگون باد (‌تا جايي كه) اگر خاري به پايش خلد، كسي پيدا نشود كه آنرا در آورد. خوشا به حال بنده اي كه با سري ژوليده و پاهايي غبار آلود، عنان اسبش را در راه خدا بدست گيرد. اگر در خط مقدم جبهه، مأمور حراست شود، حراست دهد و اگر مأموريتش، پشت جبهه باشد، ‌آنجا نيز به وظيفه اش عمل نمايد. (اين شخص، نزد مردم، هيچگونه جايگاهي ندارد طوريكه) اگر اجازه بخواهد، به او اجازه          نمي دهند و اگر شفاعتي كند، كسي شفاعتش را نمي پذيرد».

باب (33): فضيلت خدمت در جهاد
1236ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض) قال: خَرَجْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) إِلَى خَيْبَرَ أَخْدُمُهُ فَلَمَّا قَدِمَ النَّبِيُّ (ص) رَاجِعًا وَبَدَا لَهُ أُحُدٌ قَالَ: «هَذَا جَبَلٌ يُحِبُّنَا وَنُحِبُّهُ». (بخارى:2889)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: همراه رسول الله (ص) به خيبر رفتم تا در خدمت ايشان باشم. هنگامي كه نبي اكرم (ص) از خيبر برگشت و كوه احد، برايش آشكار شد، فرمود: «اين، كوهي است كه ما را دوست دارد و ما نيز آن را دوست داريم».
1237ـ وَعَنْ