ويشاوندان مستمند خود تقسيم كن.

طلحه گفت: رحمت خدا بر تو باد نظر خوبي دادي. وصبح فردا آن مال را ميان فقراي مهاجرين وانصار تقسيم كرد. 

يكي از فرزندانش نيكوكاري طلحه را چنين روايت مي كند: پدرم لباس زيبايي پوشيده بود وهمچنان كه راه مي رفت مردي لباس را از او گرفت. مردم بلند شدند ولباس پدرم را از آن مرد پس گرفتند. طلحه گفت: لباس را دوباره به آن مرد بدهيد!!

مرد چون طلحه را ديد خجالت كشيد ولباس را زمين انداخت، طلحه گفت: لباس را بگير خداوند آن را برايت مبارك كند مرا از خداوند شرم مي‌‌‌‌‌‌ آيد كه كسي نسبت به من اميد داشته باشد ومن او را نا اميد كنم[5].

روزي مردي نزد طلحه بن عبيدالله آمد واز او كمك خواست ونيز به او متذكر شد كه با هم خويشاوند هستيم، طلحه گفت: تا كنون كسي اين خويشاوندي را براي من نگفته است. من زميني دارم كه عثمان بن عفان آن را به سيصد هزار درهم خواسته است، اگر مي خواهي زمين را به تو واگذار كنم وگرنه آن را به سيصد هزار درهم براي تو مي فروشم و پول آن را به تو مي دهم. مرد گفت: زمين را بفروش وپول آن را بده طلحه زمين را فروخت وقيمتش را به همان مرد داد. رحمت خداوند بر طلحه باد او مردي سخاوتمند ونيكوكار بود.

وفات طلحه رضي الله عنه 
در جنگ جمل تيري به طلحه اصابت كرد و بر اثر آن بعدا شهيد شد او نمونه سخاوت وبخشش بود. در هنگام وفاتش حضرت علي رضي الله عنه بر بالينش حاضر شد او را نشاند وگرد وغبار را از چهره اش پاك ميكرد ومي گفت:[6] كاش بيست سال قبل مرده بودم.

بالاخره طلحه زندگي را بدورود گفت وبه خاك سپرده شد او چهارده فرزند داشت. ده پسر كه يكي محمد نام داشت وزياد سجده مي كرد وسجاد ناميده مي شد ونيز عمران وعبس از فرزندان او هستند وچهار دختر بنامهاي عايشه كه با مصعب بن زبير ازدواج كرده بود و ام اسحاق و صعب ومريم. طلحه در سال سي وششم هجري در گذشت.

رحمت خداوند بر طلحه باد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] مهمترين منابع سيرت طلحه عبارتند از: المغازي واقدي، الرياض النضرة، تاريخ الخلفاء سيوطي، تاريخ طبري، الاصابة ج 5، سير اعلام النبلاء ج 1 ص 33.
[2] مغازي و اقدي – احد، تاريخ طبري – غزوه احد. 
[3] الاصابة 5/232.
[4] الرياض النضرة ج 2 ص 25.
[5] سير اعلام النبلاء ج 1 ص 33.
[6] الرياض النضرة ج 4 ص 364. سعيد بن زيد رضي الله عنه[1]

خداوند متعال فرموده است:
﴿طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى * الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾ (طـه: 1-5).

((قرآن نفرستاده ايم تا تو خود را در زحمت بيندازي، قرآن تذكري است براي كساني كه مي ترسند، ا ز سوي آفريدگار زمين و آسمانها فرو فرستاده شده است. او رحمن وبر عرش مستقر است)).

مسلمان پرهيزگار 
سعيد بن زيد رضي الله عنه خبر رسالت ودعوت محمد صلي الله عليه وسلم را شنيد و اسلام آورد، همسرش فاطمه بنت خطاب نيز مسلمان شد آنها چون مسلمان شدند از خباب بن ارت كه يكي از مهاجرين بود خواستند تا به آنها قرآن بياموزد. همسر سعيد خواهر عمر بن خطاب بود.

در يكي از روزها عمر از خانه بيرون رفته بود مردي از بني زهره عمر رضي الله عنه را ديد به او گفت: كجا مي روي اي عمر! 

عمر گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم!!

مردگفت: اگر محمد را بكشي چگونه از دست بني هاشم وبني زهره در امان بماني؟!

عمر گفت: به نظر من تو هم بي دين شده اي ودينت را رها كرده اي.

مردگفت: آيا خبر عجيبي را به اطلاع تو نرسانم؟!!

عمر تعجب كرد وگفت: آن خبر چيست؟ بگو!

مرد گفت: داماد وخواهرت فاطمه مسلمان شده اند وديني را كه تو بر آن هستي رها كرده اند[2].

عمر از اين سخن به شدت خشمگين شد وبدون اينكه چيزي بگويد به سوي خانه خواهرش فاطمه ودامادش سعيد حركت كرد، عمر چون به خانه آنها رسيد خباب بن ارت كه معلم آنها بود وبه آنها قرآن مي آموخت در داخل خانه پنهان شد، عمر گفت: اين زمزمه چه بود كه ازخانه شما بگوش مي رسيد؟ آنها سوره طه را مي خواندند.

سعيد وهمسرش فاطمه كه خواهر عمر بود گفتند: با همديگر حرف مي زديم.

عمر گفت: شايد شما مسلمان شده ايد!

دامادش سعيد بن زيد گفت: اي عمر، چه مي گويي اگر دين تو حق نباشد وما ديني را بر حق است بپذيريم؟

عمر به سعيد حمله كرد وضربه شديدي بر او وارد ساخت، فاطمه براي دفاع از همسرش دخالت كرد، عمر چنان ضربه محكمي به خواهرش زد كه خون از چهره اش جاري شد فاطمه فرياد زد و به عمر گفت: اي عمر! حق در دين تو نيست من شهادت مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست وگواهي مي دهم كه محمد پيامبر خداست.

عمر ايستاد وبعد از اندكي تامل گفت: قرآن را بياوريد تا كمي بخوانم، اما سعيد وهمسرش گفتند تو بايد ابتدا وضو بگيري بعد قرآن را بخواني عمر وضو گرفت وسوره طه را تلاوت كرد واز خواندن قرآن بسيار متاثر شد. عمر گفت: مرا راهنمايي كنيد تا نزد محمد صلي الله عليه وسلم بروم، سپس عمر به خانه پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واسلام آورد وخداوند به سبب مسلمان شدن عمر اسلام را قدرت بخشيد، وسعيد بن زيد سبب اسلام آوردن عمر شد.

سعيد را بشناسيم 
مورخين معتمد در مورد او چنين مي گويند: او سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل بن عبدالعزي. نسبتش به كعب بن لؤي بن غالب مي رسد،‌ كنيه اش ابوالاعور قريشي عدوي است.
پدرش زيد در دوران جاهليت هنگامي كه قريش گوسفندان را براي بت ها به قصد عبادت سر مي بريدند اين عمل آنان را نمي پسنديد، او مي گفت: ((گوسفند را خدا آفريده و ازآسمان برايش باران مي فرستد ودر زمين برايش گياهان را مي روياند وشما گوسفند را براي غير خدا سر مي بريد!!))[3].

سعيد بن زيد يكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به بهشتي بودن آنها گواهي داده است واو را از سابقين واولين وبدري است و از كساني است كه خداوند در قرآن فرموده است من از آنها و آنها از من خشنودم[4].

در بسياري از جنگها وصحنه ها همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده است در محاصره دمشق وفتح آن حضور داشت. بعد از فتح دمشق ابوعبيده بن جراح او را امير دمشق مقرر كرد، واولين فردي از امت اسلامي است كه به عنوان نائب خليفه در دمشق حكمراني نمود[5].

سعيد بن زيد مردي قد بلند داراي سر وريش گنجان وچهره اش گندمگون بود. [6]

مهاجر مجاهد
سعيد بن زيد وهمسرش چون ديگر مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند ودر مدينه پيش رفاعه بن المنذر اقامت گزيدند. او وهمسرش زندگي جديد خود را با برادران وخواهران مهاجر و انصار در مدينه آغاز كردند. خداوند از همه مهاجرين وانصار راضي باد وخداوند باغهاي بهشت را كه نهر فراواني در آن جاري است براي آنها مهيا نموده است، در صحيحين دو حديث از او روايت شده است و يك حديث را به تنهايي بخاري روايت كرده است.

از احاديثي كه سعيد بن زيد از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت نموده يكي اين است كه: ((هر كسي يك وجب زمين را به ناحق از كسي بگيرد خداوند هفت زمين را به گردنش طوق مي نمايد وهر كسي كه به خاط