جمع اين احاديث مجهولين چه بوده و چه چيز را مي‌توان به آنها ثابت کرد؟!.

خبر ششم، روايت کرده همين صاحب خرائج از مردي از اهل استرآباد (عن رجل من استراباد) که معلوم نيست چه کاره بوده و چه مذهب داشته است!!، و گفته: سي اشرفي داشتم کنيزي و يا غلامي به من گفت: آنچه همراه داري بده و از غيب خبر داد که اشرفي‌ها سي عدد است در پارچة سبز بسته‌اي. پس به او دادم. شما ملاحظه کنيد مردي مجهول پول خود را به کنيز يا غلامي داده‌است حال خواننده بايد قبول کند که آن کنيز و يا غلام از غيب خبر داده زيرا بر ضد قرآن عمل کرده‌است. آري، رسول خدا (ص) وقتي منافقين به عيال او تهمت زدند و سخناني بافتراء دربارة عايشه گفتند از غيب خبر نداشت و تا دو ماه نسبت به او کم لطف بود و مي‌خواست او را رها کند تا اينکه آيات افک براي تطهير تبرئة عايشه نازل شد. ولي اينان براي ديگران قائل به غيب شده‌اند گويا اينان ديگران را بالاتر از رسول خدا (ص) مي‌دانند؟!!

خبر هفتم، روايت کرده مسرور الطباخ که من به فشار افتادم و به حسن بن راشد نوشتم و او را در خانه نيافتم، چون برگشتم به ميدان رسيدم مردي آمد که صورت او را نديدم دست مرا گرفت و کيسة پولي به من داد و بر آن نوشته بود مسرور طباخ. حال با اين خبر چه چيز ثابت مي‌شود بايد صاحب کتاب خرائج بيان کند که او هم مرده‌است.

خبر هشتم، روايت کرده صاحب خرائج در قرن ششم از محمد بن شاذان که در قرن سوم بوده بدون واسطه!!، پس تمام اخبار خرائج مرسل و غير صحيح است. زيرا تمام اخبار خود را بدون واسطه نقل کرده و از راويان قرن سوم. او گويد: پولي دادم به محمد بن احمد قمي و ننوشتم چه قدرش مال من است، ولي او نوشت که چه مقدارش مال من است. يعني بر ضد قرآن از غيب خبرداد در حاليکه محمد بن احمد القمي مرد مجهول مهملي است، ولي اين مهملات را ايشان از معجزات مهدي شمرده‌اند حال چه ارتباطي به مهدي دارد و براي چه از معجزات اوست، معلوم نيست؟!

خبر نهم، راوي آن معلوم نيست، روايت شده که مرد مجهولي گفت: ما را متولي دينور کردند بهمراهي مرد مجهول ديگري بنام جعفر بن عبدالفغار، قبل از آنکه خارج شويم، شيخ آمد و گفت: هر گاه خواستيد برويد چنان کنيد، پس چون ري رفتيم، آنچه گفته بود بجا آورديم.

نويسنده گويد: پريشان گوئي بهتر از اين مي‌شود؟!، مرد مجهولي گفته ما را متولي دينور کردند، اين مرد مجهول که بود و مقصود او چه بود و چه کس او را متولي دينور کرد معلوم نيست!، شيخي آمده گفته چون ري رفتي چنان کن، شيخ که بوده براي چه ري برود چه کار کند، هيچ معلوم نيست!!، حال اين چه ربطي به مهدي دارد. انسان متحير مي‌ماند اين آقايان چه مي‌خواهند.

خبر دهم، باز خرائج گفته، روايت شده و معلوم نکرده راوي که بوده از قول مجهولي بنام غلال، او روايت کرده از مجهول ديگر که گويد: در طلب بيرون رفتم، أما نگفته در طلب چه چيز، و به خود گفتم: اگر چيزي باشد پس از سه سال ظاهر مي‌شود، پس صدائي را شنيدم و شخصي را نديدم، صدائي را شنيدم که مي‌گويد: اي نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آيا رسول خدا (ص) را ديده‌ايد که به او ايمان آورده‌ايد (نويسنده گويد: نصربن عبدربه کيست و کدام رندي بوده، و مقصود از اين سؤال چه بوده معلوم نيست. و لازم نيست هر کس ايمان به رسول خدا (ص) آورد او را ديده باشد. حال اين چه ربطي به مهدي دارد، تا آخر مهملات اين خبر که اصلا مربوط به مهدي نيست).

خبر يازدهم، باز خرائج که در قرن ششم بوده نقل کرده بدون واسطه از احمد بن ابي‌روح که در قرن سوم بوده و مجهول الحال است. آيا با اين خبر مرسل مجهول الحال آيا مي‌توان معجزه‌اي ثابت کرد، خدا هدايت کند خرافاتيين را.

خبر دوازدهم، روايت کرده محمد بن ابي‌عبدالله السياري که هم مهمل و هم مجهول الحال است، گويد: چيزهايي را براي مرزباني بردم، حال مرزباني که بوده و چه کاره بوده و براي چه بوده؟ معلوم نيست. سپس گويد: مرزباني النگوي طلائي که در آنها بود، پس داد، و من آنرا شکستم ديدم وسط آن چند مثقال آهن و مس بود. آهن و مس آن را خارج کردم و طلايش را براي او فرستادم. حال مقصود از ذکر اين خبر چيست و چه ربطي به مهدي دارد، بايد از راوي مرده بپرسند و او را زنده کنند تا جواب دهد.

خبر سيزدهم، مجهولي از مرد مجهول ديگري روايت کرده که سالي به بغداد رفتم و خواستم بيرون روم، اجازه گرفتم، اجازه صادر نشد پس 22 روز ماندم، پس از آن اجازه صادر شد، پس بيرون رفتم و از رسيدن به قافله مأيوس بودم، پس به نهروان رسيدم و قافله را ملاقات کردم. حال بايد از راوي و نويسندة روايت پرسيد: اين پريشان‌گوئي چه فايده دارد؟ بغداد رفته چه بکند و چه کس بوده و از که اذن خروج خواسته!!، و اين موهومات چه ربطي به مهدي دارد، راستي انسان تعجب مي‌کند که اين نويسندگان بيکار بوده‌اند.

خبر چهاردهم، باز مرد مجهولي بنام نصر بن صباح روايت کرده از مرد مجهول ديگري بنام يوسف الشاشي که کورکي از من بيرون آمد و به اطباء نشان دادم و دوائي براي آن بکار نبردند، پس نامه‌اي نوشتم و التماس دعا کردم، جواب آمد که خدا تو را عافيت دهد، پس هفته‌اي نگذشت مگر آنکه خوب شد. خيلي خوب، هر کورکي پس از چندي خوب مي‌شود و خدا شفا مي‌دهد، اين چه ربطي به معجزات مهدي دارد!! تازه معلوم نيست نامه به چه کس و به کجا نوشته و جواب از کجا آمده است!!!.

خبر پانزدهم، از تمام اين اخبار رسواتر است، زيرا مرد مجهولي که قطع‌نظر از اين روايت معلوم نيست چه کاره بوده گفته: چون پدرم وفات کرد امر به من واگذارشد (ممقاني از اين جمله خواسته استفاده کند که او وکيل و سفير امام زمان بوده در حاليکه نام محمد بن صالح و نام صالح در ميان نواب و سفرا ذکر نشده است) و پدرم سفته‌هائي از مال غريم از مردم طلب داشت (شيخ مفيد گفته مقصود از غريم مهدي مي‌باشد) گويد: پس من نوشتم و او را اعلام کردم، به من نوشت مطالبه کن و بينهايت مطالبه کن، پس مردم سفته‌ها را پرداختند مگر يک مرد که سفتة دين او چهار صد اشرفي بود، آمدم نزد او مطالبه کردم، مرا معطل کرد و پسرش مرا استهزاء نمود، من به پدرش شکايت کردم، او گفت: چه شده، من ريش او را گرفتم و پاي او را کشيدم بوسط کاروانسرا، پس پسر او فرياد کرد و به اهل بغداد مي‌گفت: قمي رافضي پدرم را کشت و خلق بسياري بر سرم جمع شدند، پس سوار اسبم شدم و گفتم: اي اهل بغداد! احسن بر شما با ظالم همراهي مي‌کنيد عليه غريب مظلوم، من مردي از اهل همدانم از اهل سنت، و اين مرا به قم نسبت مي‌دهد و مرا رافضي مي‌خواند تا حق مرا ببرد و مالم را بخورد، پس عليه او ميل کردند و خواستند وارد حجرة او بشوند تا اينکه من ايشان را ساکت کردم و صاحب سفته، سفته را خواست و به طلاق قسم خورد که در حال بپردازد و من از او تمام را گرفتم.

شما خوب اين خبر را که علماي شيعه از معجزات مهدي شمرده‌اند مطالعه کنيد به بينيد چه دکان پر درآمدي بوده، اين شخص اگر قبول کنيم از نواب مهدي بوده و به اين زور و غوغا از مردم بنام سهم امام پول وصول مي‌کرده، ديگر آ