انيد در بين ما اختلاف افتاده مشغول به امور داخلي خويش بوديم شما به خود جرأت داده‌ايد و به خاك ما روي آورده‌ايد؟
نعمان بن مقرن با موافقت همراهانش به جواب پرداخته گفت: خدا بر ما ترحم فرمود و براي ما پيغمبري فرستاد كه به ما امر فرمود تا به سوي كارهاي نيك بشتابيم و از هر كار ناشايستي بپرهيزيم. به ما نويد داده كه هرگاه چنين كنيم به خوشيهاي دنيا و آخرت مي‌رسيم. اكنون ما شما را دعوت مي‌كنيم تا دينش را بپذيريد اگر اين دين را نپذيريد، پس در مرحله دوم امري پيشنهاد مي‌كنيم كه براي شما از سومي بهتر و آسانتر است و آن پرداخت جزيه مي‌باشد. اگر اين پيشنهاد را نيز نپذيريد، پس بايد تن به جنگ در دهيد.
سخنانش را با ذكر اين مطلب خاتمه داد و گفت: اگر دين ما را بپذيريد كتاب خدا در ميان شما مي‌گذاريم و كار حكومتتان را به اين كتاب مي‌سپاريم تا امور خود را بر طبق تعاليم آن تنظيم و احكامتان را به موجب دستوراتش اجرا نماييد. در اين صورت بدون جنگ از نزد شما باز مي‌گرديم و كار مملكتتان را به خودتان واگذار مي‌كنيم».
اين سخنان از يك نفر عرب كه در نظر پارسيان و ساير اقوام جهان آن روزگار به حساب آدميان نمي‌آمدند و تا آن روز بي‌ارزش بودند بر يزدگرد خيلي گردان آمد، ولي او شاه بود. هر كار يا گفتارش را بايد قبلاً ارزشيابي كند و نتيجه‌اش را بسنجد، لذا بدون آن كه عكس العملي نشان دهد گفت: «من هيچ قومي را بروي زمين بدبخت‌تر و كم‌ارزش‌تر و در ميان خودشان پريشان‌تر از شما نديده‌ام. ما در گذشته هر گاه آشوبي مي‌ديديم نيازي نمي‌ديديم كه براي دفع آشوب شما از پارس سپاه بفرستيم. همين قدر كافي بود كه به مردم دهات دوردست فرمان دهيم تا شما را سركوب نمايند و كارتان را بسازند. اينك اگر عده شما زياد شده نبايد مغرور شويد و خود را بدان فريب دهيد.
اگر شما زير فشار زندگاني قرار گرفته‌ايد و مجبور شده‌ايد دست به اين كار خطرناك بزنيد، ما بر شما ترحم نموده مواد غذايي براي شما مقرر مي‌داريم تا آنچه كه ما مي‌دهيم با آنچه كه خودتان داريد، شما را سير نمايد و شما را مورد تفقد قرار داده كسي را بر شما حاكم مي‌گماريم كه با شما ملاطفت كند و با مهرباني رفتار نمايد.
نمايندگان مسلمين هم چنان خاموش نشسته به سخنان يزدگرد گوش داده بودند همين كه سخنانش را پايان داد، مغيره بن شعبه داهيه عرب از ميان همراهانش بپا خاسته، گفت: اي پادشاه، نيروهاي اينگروه همه از بزرگان و محترمين عربند. تنها محترمين واشرافند كه به اشراف احترام مي‌گذارند و حقوقشان را نگه مي‌دارند، آنچه را كه بيان كردي شنيديم و من اكنون پاسخ مي‌گويم تا آنها گواه باشند. آنچه درباره مشكلات زندگي ما فرمودي درست بود. حتى ما از آنچه بيان فرمودي بدتر بوديم. سپس قسمتي از مشكلات و بديهاي زندگاني قوم عرب و مژده بعثت پيغمبر اسلام و تعليمات و اصلاحاتي را كه آن حضرت آورده و آنها را آراسته بود به تفصيل بيان كرد. پس از آن گفت: اكنون به اختيار خود هستي يا مسلمان مي‌شوي و خود را از دست ما نجات مي‌دهي، يا تعهد مي‌كني ساليانه جزيه بپردازي، يا تن به شمشير مي‌دهي. جز اين حرفي نداريم.
يزدگرد تاب تحمل اين سخن تهديدآميز را نياورد. در حالي كه به خشم آمده بود گفت: اگر رسم جهان چنين نبود كه نمايندگان اعزامي را نبايد كشت همه‌تان را مي‌كشتم. اكنون با من كاري نداريد». به طوري كه مورخين نوشته‌اند يزدگرد از شدت خشم و غضب به جاي آن كه هديه‌اي به آنها بدهد امر كرد تا ظرفي پر از خاك نموده بر دوش هر كدام از آنان كه از بقيه آنها بزرگتر باشد، بنهند و آنها را اين حال از مدائن اخراج نمايند. خطاب به آنها گفت: بزودي به رئيستان خبر دهيد كه من رستم را به سويش خواهم فرستاد تا همه‌تان را در خندق قادسيه دفن نمايد. پس از آن او را به سرزمينتان مي‌فرستم تا شما را به مصيبتي گرفتار نمايد كه از مصيبت شاپور ذوالاكتاف كه بر شما وارد ساخت بدتر و مهيب تر باشد.
اعضاء گروه از خشم و تهديد يزدگرد ذره‌اي نترسيدند؛ چه آنها به وعده و مژده‌هاي خداوند جل و علا كه از زبان مقدس رسولش شنيده بودند ايمان راسخ داشتند. آنها يقين داشتند كه وعده خدا خلاف پذير نيست. مي‌دانستند كه عمر بن الخطاب خليفه مقتدر مسلمين پشت سرشان ايستاده آنها را مي‌نگرد و در ارسال كمك كوتاهي نمي‌كند. با دستورات درستش آنها را به سوي پيروزي رهبري مي‌نمايد، ولي يزدگرد از اين مطالب بي‌خبر بود و اگر خبر مي‌داشت باز هم باور نمي‌كرد.
باري عاصم بن عمرو ظرف خاك را كه شاه ساساني فرمان داد به دوش گرفت و با همراهانش از مدائن خارج و به قادسيه آمدند. در داخل قلعه مشهور به فديك با سعد بن ابي وقاص ملاقات و ماجراي خود را بازگو نمودند و حمل خاك ايران را به فال نيك گرفته گفتند: زمين ايران را به ما دادند و ما با خود آورديم.يزدگرد پس از اين ماجرا سپاهيان زيادي را با عجله از هر سو خواست و بر لشكر عظيمي كه قبلاً مهياي كار كرده بود افزود و به رستم فرمانده كل قوايش امر كرد تا بر لشكر سعد بتازد و چنان كه گفته بود همه آنها را در خندق قادسيه دفن كند. فيروزان و بهمن ذوالحاجت فاتح بزرگ جسر را نيز با او همراه ساخت.
رستم در حالي كه سوار بود و درفش كاويان پرچم ملي مشهور پارس را در دست داشت، با لشكري كه مورخين عده آنها را يكصد و بيست هزار نوشته‌اند(1) و در پيشاپيش آنها سي و سه فيل جنگي حركت مي‌كرد و بر روي آنها تيراندازان ماهر پارس قرار گرفته بودند در مقابل سپاه سعد در قادسيه مستقر گرديد.
------------------------------------------
1) آقاي پيرنيا مورخ الدوله در صفحه 233 تاريخ ايران اين مطلب را تأييد كرده است بنابراين شمار لشكر سعد كمتر از يك سوم لشكر رستم بوده است.با آن كه خليفه مسلمين عمر بن الخطاب در كار لشكركشي خود از هر جهت احتياط كرده و براي هر پيش آمد احتمالي پيش‌بيني لازم را كرده بود و با توجه به ايمان و توحيد كلمه مسلمين و جلادت و دلاوري سعد، اطمينان داشت كه لشكرش پيروز مي‌شود؛ مع الوصف مي‌خواست هر گاه يزدگرد دين اسلام را نپذيرد، حتي الامكان با تحميل جزيه بر پارس كار خود را با آنها از طريق صلح ختم نمايد. به همين منظور مجدداً به سعد نوشت نماينده‌اي نزد فرمانده كل سپاه پارس بفرستد تا درباره صلح با او مذاكره نمايد. بعضي از تاريخ نويسان از قبيل دكتر محمد حسنين هيكل مي‌نويسند اين بار خود رستم از سعد درخواست كرد كه شخصي از دانايان مسلمين را نزدش بفرستد تا درباره صلح با هم مذاكره نمايند.
به هر حال چه آن روايت صحيح باشد و چه اين، سعد مغيره بن شعبه را انتخاب و نزد رستم فرستاد. مغيره نزد رستم رفت و پهلوي او بر تخت نشست و عين همان مذاكره‌اي كه بين گروه اعزامي مسلمين و يزدگرد به ميان آمده بود، بين مغيره و رستم به ميان آمد. رستم از اظهارات مغيره به خشم آمد و گفت: «فردا احدي از شما را زنده نخواهم گذاشت».در مدت هجده ماه كه از جنگ بويب تاكنون مي‌گذشت با آن كه معلوم بود مسلمين در انديشه 