ِإِذْنِ الله كِتَاباً مُّؤَجَّلاً﴾ يعني: هيچ كس نخواهد مرد، مگر به امر خدا، اين مطلب امري است كه در ازل نوشته شده و وقتش معين شده است». سپس اسبش را به سوي آب راند و همراهانش كه با استماع آيه قرآن بيش از پيش دلير شده بودند، با او همراه و همه با هم به آب زدند.
در اين هنگام قعقاع بن عمرو اين پهلوان نامور كه ناظر كار عاصم و گروهي بود، روا نديد آسوده بنشيند؛ لذا با گروه تحت فرمانش كه همه سواركاران ماهر و نيزه‌بازان زبردست بودند، پشت سر عاصم و يارانش به آب زدند. چون اين كار، كاري خطرناك و بي‌سابقه بود؛ به عقيده مسلمين توفيق و الهام الهي بود، ولي پارسيان مي‌گفتند: اينها ديوانگانند كه مي‌خواهند خود را در شط خروشان غرق كنند. مگر مي‌شود به وسيله اسب از چنين نهري كه به شدت جاري است، عبور نمايند و زنده بيرون آيند؟ ولي همين كه مسافت زيادي به سلامت طي كردند و به ساحل نزديكتر شدند، فرياد برآورده مي‌گفتند: به خدا ما روبرو با آدميان نيستيم، اينها جنيانند كه به طرف ما مي‌آيند.
به هر جهت پارسيان در جاي خود ايستاده به اين فداكاران كه با جان خود بازي مي‌كنند و مي‌خواهند بر مرگ چيره شوند و مشكل كار خود را هر طور شده بگشايند، نگاههاي تعجب آميزي مي‌كردند. آنچه را كه ساعتي قبل اصلاً باور نمي‌كردند اينك به چشم خود مي‌بينند. چيزي نمانده كه همه آنها سالم از آب بيرون آيند.
لذا گروهي از سواركاران به طرف آنها پيش تاختند تا از خروجشان از آب جلوگيرند؛ ولي كاري از پيش نبردند؛ زيرا مسلمين قبلاً همه چيز را به حساب آورده پيشگيري هر كار احتمالي دشمن را كرده بودند. نيزه‌هاي خيلي تيز و بلند با خود آورده بودند وبا ضربتهاي همين نيزه‌ها كه مخصوصاً‌ بر چشم اسبهاي دشمن وارد مي‌ساختند، آنها را به عقب راندند اين بود كه پارسيان نتوانستند از سواران مسلمين كه بي‌پروا پيش مي‌آمدند جلوگيري نمايند. همه اين فداكاران كه تاكنون كسي قبل از آنها به چنين كار خطرناكي دست نزده بود، به سلامت به ساحل رسيدند.
پارسيان از ترس چنين مردم بي‌باكي كه به زعم آنها جنيانند نه آدميان، فرار كردند. مسلمين بدون هيچ‌گونه برخوردي بر تأسيسات نظامي و بندري شرقي شط استيلا يافته، اسكله وبارانداز آنجا را تصرف نمودند و به نگهباني پرداختند. پس اينك كه برق موفقيت در چشمان سعد مي‌درخشيد، فرمان داد تا بقيه سوارانش نيز به همين نحو كه عاصم و قعقاع با يارانشان عبور كردند، از شط بگذرند. ولي طولي نكشيد كه همه آنان با خاطري آسوده بدون هيچ گونه خوفي در شط ريختند. مساحت زيادي از نهر پر از اسب و سواران گرديد. اينها نه از خطر شط مي‌ترسيدند؛ زيرا مي‌ديدند كه قبل از آنها رهروان به سلامت رفتند و نه از آن سوي شط ترسي داشتند، چه در تصرف مسلمين در آمده بود.
سعد پس از رسيدن به ساحل شرقي فوراً به دارندگان كشتيها امر كرد تا نيروها پياده و تجهيزات و بار و بنه لشكر مسلمين را از آن سو به اين سوي شط بياورند.
در اين هنگام كه سعد و لشكرش به اينجا رسيدند، يزدگرد و نگهبانان مدائن كه تاب مقاومت و دفاع را در خود نمي‌ديدند، از شهر خارج شدند و كسي نبود كه از ورود مسلمين به شهر و تصرف كردند قصر شاهنشاهي ولو تا مدت كوتاهي ممانعت كند، جز بعضي از آنها كه در قصر پناه گرفته بودند و چاره‌اي نبود جز اين كه تسليم شوند ودروازه‌هاي قصر را بر روي سعد باز گذارند.
براستي كه اين ماجرا يعني عبور لشكر اسلام به وسيله اسب از شط خروشان كه عقل نمي‌تواند آن را تحليل و تعليل كند، به قول محمد حسنين هيكل معجزه‌اي از معجزات جنگي مسلمين به شمار مي‌آيد.
ابن كثير در تاريخ خود به نام البدايه والنهايه پس از نقل اين واقعه تاريخي اضافه كرده مي‌گويد: (روزي بود بس بزرگ، ماجرايي بود خيلي هولناك و كاري به وقوع انجاميد كه مسلما‌ً خارج العاده بود، اين كار توفيقي بود كه خدا براي پيغمبرش آفريد؛ زيرا كاري بود كه هيچ گاه نظير آن در عمليات جنگي از كسي ديده نشده ودرهيچ نقطه‌اي از جهان واقعه‌اي همانند آن شنيده نشده بود).
راستي، آيا اين معجزه نيست كه قومي از عرب كه نه آشنايي با آب و شنا داشتند و چنين كاري را قبلاً از كسي ديده يا اقلاً شنيده بودند تا تقليد كند، آنهم با اسبهايي كه هيچ گاه آبي را نديده و چنين كاري را تمرين نكرده بودند از شط عبور كنند. كسي هم از آنها نه خوفي از امواج دجله دارد كه او را در خود گيرد و نه ترسي از پارسيان داشته باشد كه در آن سو براي ممانعتشان ايستاده‌اند تا مانع خروجشان از آب شده آنها را به قتل برسانند.
آري، ايمان راسخ به خالق جل جلاله و اعتقاد جازم به پيروزي با شهادت در راه خدا كه در نظر مسلمين طبق تعبير قرآن مقدس احدي الحسنيين (يكي از دو نيكي) مي‌باشد و دخول بهشت كه خدا به شهدا مژده داده است، روح و نفس انسان را به حدي بالا مي‌برد كه دنيا و مافيها در نظرش ناچيز مي‌شود؛ لذا جز هدف مقدس چيزي نمي‌خواهد. زندگي و مرگ را يكسان مي‌داند و چه بسا كه مرگ را بهتر بداند و از شنيدن كلمه مرگ همنان لذت و خوشي را احساس كند كه از شنيدن نواي دلنواز موسيقي زندگي. زيرا او مرگ را وسيله رسيدن به سعادتي مي‌داند كه در جستجويش مي‌باشد، پس چه بهتر كه هر چه زودتر رخ نشان دهد.
مگر نه اين است كه بخاري از جابر بن عبدالله روايت كرده كه مي‌گويد: مردي در نبرد احد از رسول الله پرسيد: اگر كشته شوم جايم در كجا خواهد بود؟ آن حضرت فرمود: در بهشت. آن مرد چند دانه‌اي خرما كه در دست داشت و مي‌خواست آنها را بخورد، براي آن كه زودتر بجنگد تا شايد به شهادت برسد، از دست بر زمين افكند و رفت جنگيد تا آن كه به شهادت رسيد. همان شهادتي كه آرزويش را داشت. مردان پرورش يافته مكتب ايمان اين چنين‌اند.
باري، سعد با لشكرش در ماه صفر سال 16 هجري به مدائن كه بي‌دفاع شده بود، داخل گرديد. جز عده اندكي از سرابازن محافظ قصر كه در آنجا پناه گرفته بودند، كسي نبود؛ زيرا چنان كه گفتيم يزدگرد و اهل و عيالش با حواشي و حشمش به حلوان رفته بودند. سربازاني كه در قصر بودند چاره‌اي جز تسليم نداشتند. سعد به آساني و بدون جنگ وارد قصر گرديد در حالي كه نگاههاي تعجب آميزي به قصر و محتوياتش مي‌كرد. اين آيه كريمه قرآن را بدين مناسبت تلاوت نمود: ﴿كَمْ تَرَكُوا مِن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ * كَذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِينَ *  فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاء وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنظَرِينَ﴾ يعني: چه زياد از خود به جاي گذاشتند از باغهاي بزرگ و چشمه‌هاي عالي و جايگاه باشكوه و عيش و نعمتي كه در آن خوش مي‌گذراندند. چنين شد و همه آنها را واگذار كرديم به كساني ديگر. پس بر حالشان نه آسمان گريه كرد و نه زمين و ما به آنها بيش از اين، مهلت ماندن نداديم».
بدين سان قصر شاهي، كه قرنها بر قسمت عظيم از جهان فرمانروايي مطلق داشت و هيبت قصرنشينانش پشت امپ