تاني آن حكايت از سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح مي كند. هزار سال قبل از ميلاد مسيح حضرت داود بر آن تسلط يافت و آن را پايتخت سلطنت خود قرار داد. در سال 635 به دست مسلمين افتاد. در سال 1099 در جنگهاي صليبي به دست مسيحيان افتاد. سپس سلطان صلاح الدين ايوبي سال 1187 آن را از دست مسيحيان گرفت. از سال 1516 تا 1917 دردست دولت عثماني بود. در جنگ اول جهاني از دست آنها خارج گرديد. در اختيار اردن هاشمي قرار گرفت. اكنون در اشغال اسرائيل است.روايت صحيح تاريخ اين است كه در سال 15 هجري مطابق سال 635 ميلادي در همان زمان كه ابوعبيده و خالد در شام با لشكر هراكليوس دست و پنجه نرم مي‌كردند، عمرو بن العاص پس از فتح اجنادين و تصرف چند شهر مهم كه نام برديم با همكاري شرحبيل و ساير سرداران كارديده‌اش، طبق نقشه‌اي كه در اجنادين كشيده بودند، به سوي قدس حركت كرد و آن را درمحاصره گرفت(1). ولي چون مردم اين شهر كه مركز ديني مسيحيت بود، از استحكامات خيلي خوب و ازذخاير و آذوقه زيادي برخوردار بودند، توانستند چندين ماه به خوبي مقاومت نمايند. عمرو بن العاص نتوانست بر آنها دست يابد و بر شهرشان تسلط يابد، لذا مشكل كارش را به حضرت عمر در مدينه اطلاع داد و چاره خواست، حضرت عمر لشكري فراهم نمود و به كمكش فرستاد تا بر شدت محاصره و حملاتش بيفزايد.
بعضي از روايات اين را مي‌رساند كه خود عمر رهبري اين لشكر را به عهده گرفت و به فلسطين آمد تا شخصاً چاره كار را بيانديشد. بعضي ديگر نوشته‌اند عمر همراه اين لشكر نبود، بلكه در مدينه ماند تا آن گاه كه بين عمرو بن العاص و مردم شهر مذاكره صلح به ميان آمد وشرط شد كه خود خليفه مسلمين از مدينه بيايد تا اين صلح به وسيله شخص خليفه انجام شود و صلح نامه به امضاي خودش برسد. لهذا عمرو بن العاص اين مطلب را به عمر اطلاع داد و آن حضرت با عده كمي از اصحاب رسول الله براي انجام اين كار از مدينه به اينجا آمد.
گرچه اين روايت مشهور تر از بقيه روايات است، ولي به دل نمي‌چسبد؛ زيرا بعيد است كه عمرو بن العاص در اين هنگام كه مردم شهر در اثر طول مدت محاصره تا آنجا در مضيقه افتاده بودند كه دست صلح به سويش دراز كرده تقاضاي امان مي‌كردند، تن در دهد كه در پشت حصار شهر بماند تا درخواست آنها رابه حضرت عمر اطلاع دهد و تازه محقق نيست كه آن حضرت اين تقاضا را بپذيرد يا خير و اگر فرضاً بپذيرد، او بايد در انتظار بماند تا آن كه حضرت عمر با طي مسافت زياد و گذشت زمان طولاني از مدينه به اينجا بيايد، آن هم فقط براي عقد صلح.
عمرو بن العاص كه سياستمداري نظامي بود ودر اين هنگام وخامت اوضاع داخلي مردم شهر مطلع گرديده و از مقاومت چندين ماهه آنها در خشم بوده است، مسلماً اينك كه به دروازه پيروزي رسيده، روي خوشي به آنها نشان نمي‌دهد تا به آنها چنين مهلتي بدهد و با درخواست آنها موافقت نمايد كه نتيجتاً افتخار امضاي مستقيم صلح اين شهر مقدس تاريخي را از دست بدهد.
دكتر محمد حسنين هيكل در كتاب خود (الفاروق) پس از نقل چند روايت تاريخي در اين باب به تحليل و بحث در آنها پرداخته، در آخر بحث خود مي‌گويد: به عقيده من بهتر و معقول‌تر از همه اين روايات اين روايت مي باشد كه مي‌گويد: چون محاصره شهر خيلي طول كشيد و عمرو بن العاص نتوانست بر آن تسلط يابد، جريان امر را به خليفه اطلاع داد. لذا خليفه قبل از اين كه اسمي از مذاكره صلح به ميان آيد، شخصاً‌ همراه لشكري كه براي كمك به عمرو بن العاص فراهم كرده بود، براي فتح اين شهر از مدينه حركت كرد و در شهر جابيه كه قبلاً به دست مسلمين افتاده بود منزل گرفت. در اين هنگام ابوعبيده و خالد سرتاسر شام را تصرف كرده بودند واز كارشان فراغت يافته بودند؛ لذا عمر آنها را به جابيه احضار كرد و از آنها كه در فتوحات شام از فنون نظامي مخصوصاً در شكستن حصار شهرها تجربه آموخته بودند، ‌و از ساير فرماندهان لشكر اسلام كه در فلسطين به پيروزيهاي مهمي رسيده بودند، اجتماعي تشكيل داد،‌ تا درباره فتح اين شهر مقدس مشورت و بهترين راه براي اين كار پيدا نمايند. آنها نزد خليفه شتافتند و در جابيه اجتماع كردند.
-----------------------------------------------------
1) عمرو بن العاص در مهارت و فنون نظامي كمتر از ابوعبيده و خالد نبود، او در لشكركشي و تسلط بر عمليات جنگي و دقت كار در جنگ اجنادين و بعداً در تسخير كشور پهناور مصر و مخصوصاً در تسلط بر بندر مهم اسكندريه كارداني و نبوغ نظامي خود را به ثبوت رساند.ارطبون و اسقف اعظم شهر قدس از آمدن خليفه در راس لشكر امدادي و اجتماع فرماندهان بزرگش مطلع شدند و به وحشت افتاده فكر كردند كه آنها هرچند براي حفظ شهرشان به مقاومت خود ادامه دهند به جايي نخواهند رسيد. براي آنها عاقبت خوبي ندارد؛ زيرا مسلمين بر تمام خاك فلسطين جز اين شهر تسلط يافته‌اند و خواه ناخواه دير يا زود بر اين شهر نيز استيلا خواهند يافت. اين امر چيزي نيست كه بتوان در آن ترديد كرد. پس جز تقاضاي صلح و امان چاره‌اي براي آنها نيست.
ارطبون مخفيانه و خيلي با مهارت از شهر خارج شد و به سوي كشور مصر گريخت. سفرينوس اسقف اعظم تصميم گرفت از مسلمين تقاضاي صلح نمايد؛ لذا با عمرو بن العاص امير لشكر مسلمين كه در خارج شهر بود وارد مذاكره شد. از آنجا كه خليفه مسلمين در جابيه بود، شرط كرد كه اين صلح به وسيله شخص خليفه انجام گيرد تا براي اين شهر بزرگ مسيحي در طول تاريخ اين افتخار بماند كه به دست شخص خليفه مسلمين فتح گرديده نه به دست لشكرش، خود خليفه نيز اولين كسي بوده است كه به عنوان صلح قدم به اين شهر گذاشته نه كسي ديگر. عمرو بن العاص اين پيشنهاد را به عرض عمر در جابيه رسانيد. چون فاصله جابيه تا شهر قدس زياد نبود و شرطي كه اسقف اعظم كرده بود، به زيان مسلمين نبود، مورد موافقت حضرت عمر واقع گرديد.
اين را هم بايد قبول كرد كه حضرت عمر طبعاً‌ احترام خاصي براي اين شهر قايل بود؛ زيرا رسول الله -صلي‌الله عليه و سلم- در شب اسراء، از مسجد الحرام به مسجد الاقصي آمد روزي نيز اين مسجد قبله نماز مسلمين بود؛ لهذا عمر مي‌خواست تا آنجا كه ممكن بايد حرمت اين شهر را مراعات كند و آن را با صلح و مسالمت نه با جنگ و قدرت تصرف نمايد. بدين نظر بود كه تقاضاي اسقف اعظم را پذيرفت و موافقت خود را به او اعلام فرمود.اسقف اعظم نمايندگاني از طرف خود به جابيه فرستاد تا عهدنامه صلح را با خليفه منعقد نمايند تا از امنيت شهر اطمينان حاصل كند. خليفه مسلمين نمايندگان اسقف را با احترام به حضور پذيرفت و صلح نامه‌اي براي مردم قدس نوشت كه ما آن را به اختصار نقل مي‌كنيم و از نظر شما خوانندگان گرامي مي‌گذرانيم تا ملاحظه نماييد اين خليفه راشد تا چه حدي حقوق ساكنين شهر را رعايت و حفظ فرموده و به جاي آن كه از آنها انتقام مقاومت و سرسختي چند ماهه را بگيرد، آنها را مورد لطف قرار مي‌دهد.
اين است خلاصه صلح نامه خليفه كه در تاريخ طبري آمده و ما ترجمه فارسي آن را به نظر شما مي‌رسانيم:
«بسم الله ال