 كه براي آنها قرآن مي‌خواند با ورقه قرآن كه در دستش بود، در جايي از خانه پنهان مي‌كند.
عمر نزديك مي‌شود و از خواهرش مي‌پرسد: اين چه بود كه شنيدم خوانده مي‌شد؟ خواهرش مي‌گويد: چيزي خوانده نشده كه بشنوي، ولي عمر به گوش خود شنيده بود، مگر مي‌شود ترديد كند؟ خير. از شنيدن اين جواب فهميد كه آنچه نعيم گفته بود صحيح بوده وهر دو مسلمان شده‌اند، ولي از او مي‌پوشند، لذا مي‌گويد: بلي، خودم شنيدم كه مي‌خوانديد، به خدا قسم، خبر يافته‌ام و اكنون خود فهميدم كه شما تابع محمد شده‌ايد و دينش را پذيرفته‌ايد». آنگاه بي‌درنگ به دامادش سعيد حمله مي‌كند، فاطمه به طرفداري شوهرش بر مي‌خيزد و به دفاع مي‌پردازد. عمر خشمگين مي‌گردد و ضربت سختي بر رخسار خواهرش مي‌زند كه خون آلود مي‌شود.
در اين هنگام حساس كه فاطمه مي‌بيند برادرش حميت و تعصب دين باطل خود را دارد با خود مي‌گويد، آيا رواست كه او تعصب دين باطل خود را داشته باشد و ما تعصب دين حق را نداشته و آن را كتمان و پنهان كنيم، تا كي؟ خير پس او و سعيد هر دو يك زبان شده مي‌گويند: بلي ما مسلمان شده‌ايم. به خدا و رسولش ايمان آورده‌ايم. هر چه مي‌تواني فرو مگذار، خود را تسليم امر خداي واحد خود كرده‌ايم.
عمر كه چشمش بر رخسار خواهرش مي‌افتد و مي‌بيند خون آلود شده است از كار خود پشيمان مي‌شود. زيرا به هر جهت او خواهرش مي‌باشد كه اكنون به جاي آن كه او را نوازش كند، مجروحش كرده است، عاطفه وجدانش او را سرزنش مي‌كند. اينجا است كه از كرده خود پشيمان مي‌شود. پس درهمان جايي كه ايستاده است و اين افكار از خاطرش مي‌گذرند بر زمين مي‌نشيند و با خود مي‌گويد: اين همان فاطمه خواهر من است كه چندي قبل مانند من دلباخته دين قريش بود و چون طبعاً زنان بيش از مردان دل به دين خود مي‌بندند، او به دين خود دلبندتر از من بود. پس چه شده و چه سري در بين است كه آن را ترك نموده، به دين جديد روي آورده و تا آنجا پايدار است كه هر گونه آسيبي را تحمل مي‌كند و حاضر نيست دست از آن بكشد. يقيناً سري در كار است. بي شك حقيقتي در ميان است كه من نمي‌دانم، آيا بهتر نيست كه آن را بدانم؟ اين افكار به طور طبيعي در اين ساعت درقلب طاهر عمر خطور مي‌كند، لهذا با ملاطفت از خواهرش مي‌خواهد تا آنچه را كه مي‌خواندند به او بدهد تا بخواند و بداند آنچه را كه محمد آورده و تعليم مي‌دهد چيست.
خواهرش مي‌گويد: مي‌ترسم به ما پس ندهي. عمر قسم ياد مي‌كند كه همين كه آن را بخواند پس بدهد. فاطمه به خوبي در مي‌يابد كه برادرش متحول شده است و آثار هدايت و علايم توفيق در وجودش تجلي كرده است. اميد است دين حق را بپذيرد، لهذا آن ورقه قرآن كريم را كه اوايل سوره طه را داشت، به او مي‌دهد و او آن را با ادب از دست خواهرش گرفته مي‌خواند و مي‌گويد: چه نيك است اين كلام؟ و چه گرامي است اين بيان؟ خباب بن الارت همان كسي كه قبل از ورود عمر، براي فاطمه و شوهرش قرآن مي‌خواند، با شنيدن اين سخن اميدبخش فوراً از مخفي‌گاه خود خارج مي‌شود. به نزد عمر مي‌شتابد و مي‌گويد: اي عمر! به خدا قسم، اميد دارم كه خداوند تو را به اجابت دعاي پيغمبرش مختص نموده باشد، چه كه ديروز شنيدم كه مي‌فرمود: (خدايا دين اسلام را با مسلمان شدن هر كدام از اين دو مردي كه نزد تو محبوب‌تر باشد، ‌عمر بن الخطاب يا ابوالحكم عمرو بن هشام تقويت بفرما) اي عمر!‌ خدا را… خدا را…(1).
عمر مي‌گويد: مرا راهنمايي كنيد تا به نزد رسول الله بروم. آن حضرت در اين هنگام با عده‌اي از اصحابش در خانه ابن ارقم در نزديكي كوه صفا كه محل اجتماعات مسلمين اول بود، بسر مي‌برد.
عمر به راهنمايي آنها به آنجا مي‌شتابد و در مي‌زند. به رسول الله اطلاع مي‌دهند كه عمر شمشيرش را به دوش آويخته، پشت در ايستاده مي‌خواهد بيايد. حمزه عموي رسول الله اين شمشيرباز مشهور بني‌هاشم عرض مي‌كند: يا رسول الله اجازه بفرماييد بيايد. اگر قصد خوبي دارد به ياري‌اش مي‌شتابيم و هرگاه اراده بدي در دل داشت، او را با شمشير خودش خواهيم كشت».
حضرت رسول اجازه مي‌فرمايد تا بيايد.
همين كه عمر به خانه وارد مي‌گردد و فوراً به نزد حضرت رسول مي‌شتابد و عرض مي‌كند: (أشهد أنك رسول الله جئتك لأومن بالله وبما جاءك من عندالله) يعني: گواهي مي‌دهم كه تو رسول خدايي، آمده‌ام به نزدت، تا به خدا و به آنچه كه از نزد خدا به تو رسيده است ايمان بياورم.
رسول الله و مسلمين كه در خانه بودند از فرط مسرت و خوشحالي به حدي با صداي بلند تكبير مي‌گويند (يعني الله اكبر مي‌گويند) كه صدايشان به گوش آن دسته از مردم مكه كه نزديك خانه بودند مي‌رسد.
چنان كه مي‌بينم حضرت عمر مادامي كه نمي‌دانست قرآن چيست و چه مي‌گويد، به حدي نسبت به دين موروثي خود تعصب داشت كه حتي باور نمي‌كرد كه احتمال دارد حق باشد، ولي همين كه ورقه قرآن را از دست خواهرش گرفت و خواند و به حقيقت و حقانيت آن پي برد، مجذوب آن گشت و فوراً از دين موروثي خود كه پي برد باطل است، بيزار گشت و از آن دست كشيد و دين اسلام را پسنديد و پذيرفت. پس از آن با همان گرمي و تعصبي كه نسبت به دين باطل خود داشت، در اعلام ايمانش و در اعتلا و تقويت دين حق كوشيد و نه تنها روا نديد دين حق خود را از دشمنان بپوشد، بلكه نگذاشت رسول الله و مسلمين شعائر دين خود را مانند گذشته به طور پنهاني و در خانه بسته انجام دهند و چنان كه اكنون شرح مي‌دهم، آنها را براي انجام عبادت از خانه خارج و به مسجد الحرام وارد نمود، تا صفحه جديد واميد بخشي در تاريخ اسلام براي هميشه و تا ابد باز نمايد.
------------------------------------------------
1) متن گفتار خباب: يا عمر! والله إني لأرجو أن يكون الله قد خصك بدعوة نبيه فإني سمعته أمس وهو يقول: اللهم أيد الإسلام بأحب الرجلين عندك بعمر بن الخطاب أو بأبي الحكم عمرو بن هشام. فالله الله يا عمر.حضرت عمر در سال پنجم يا ششم بعثت ـ طبق شرح فوق ـ به دين اسلام مشرف گرديد. چون عده مسلمين در آن هنگام از چهل نفر مرد و يازده نفر زن جمعاً پنجاه و يك نفر تجاوز نمي‌كرد(1) جرئت نداشتند در مسجد الحرام علناً عبادت كنند، ولي عمر كسي نبود كه دين خود را از كسي بپوشد يا از كسي بترسد و عبادت خود را پنهاني انجام دهد. لذا همين كه مسلمان گرديد، عرض كرد: يا رسول الله لم نخفي ديننا ونحن على الحق؟ يعني يا رسول الله! چرا دين خود را پنهان مي‌كنيم و حال آن كه ما برحقيم؟ رسول الله مي‌فرمايد (إنا قليل يا عمر) يعني عده ما كم است اي عمر (يعني چون عده مسلمين اندك است و نمي‌توانند از خود دفع نمايند، صلاح در اين است كه شعائر دين خود را مخفيانه انجام دهيم).
عمر عرض مي‌كند: يا رسول الله! قسم به آن كس كه تو را به حق فرستاد، هر مجلسي كه قبلاً‌ در حال كفر در آنجا نشسته‌ام، حتماً بدانجا روم تا با ايمان بنشيم و ايمانم را براي مردم آشكار سازم(2) ـ سپس از جاي برخاسته به مسجدالحرام داخل مي‌شود و اسلامش را آشكار مي‌سازد ـ و پس ا