 آتش بسوزاند، چون عذاب دادن بوسيله ي آتش مختص خداوند است و من گردن آنان را قطع مي كردم چرا كه پيامبر صلي الله عليه وسلم  فرموده است: ((هر كس از دين خود خارج شود يا دينش را تغيير دهد او را بكشيد)) اين خبر به عليy رسيد، فرمود: افسوس بر فرزند ام الفضل چه سخنهاي بيهوده اي مي گويد. آري، از اين حديث روشن است كه عليy گروهي را در آتش سوزانده است. اگر عمل ابوبكر، عمل منكري بوده است، عمل علي موجب انتقاد براي علي و ائمه نيست. پس ابوبكرy شايسته تر است كه عيب و تنقيدي متوجه وي نشود.[429] جناب تيجاني مي گويد: ابوبكر در روز جريان سقيفه، امر خلافت را به گردن دو مرد، عمر و ابي عبيده انداخت.[430] مي گويم: حافظ بن حجر مكي در كتابش فتح الباري، اين اشكال را به نحوي پاسخ داده است كه از هر پاسخي ديگر انسان را مستغني و بي نياز مي كند. او مي گويد: ((با وجود اينكه ابوبكر مي دانست كه به دليل اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم  در حيات خود به وي امامت نماز را سپرده است، احق به خلافت است، كه جوابش چنين است: 1- حياء ايماني مانع بود از اينكه او خودش را ستوده بگويد: خودم را براي خليفه بودن و حكومت كردن بر شما انتخاب نموده ام. علاوه بر اين، او مطمئناً مي دانست كه هيچ كدام از عمر و ابوعبيده اين پيشنهاد را نمي پذيرد، حضرت عمرy در جريان سقيفه صراحتاً از پذيرفتن مسئوليت خلافت خودداري كرده بود، ابوعبيده هر چند كه صراحتاً چنين چيزي از وي ثابت نيست ولي او نيز براي اين كار آمادگي نداشت زيرا شايستگي و توان او از عمر كمتر بود. اينكه حضرت ابوبكرy اختيار و كنترل جريان بر عهده گرفته بود، دال بر كفايت و حسن تدبير او بود و كسي از صحابه بر وي معترض نبود. اين خودش حكايت از آن دارد كه او از هر كسي ديگر شايسته تر بود ـ آري، او در سخنان خود هيچ گونه تصريحي داير بر رد مسئوليت خلافت نكرده است و چنين چيزي در سخنان او ديده نمي شود.[431] ابن حجر در جايي ديگر مي گويد: بعضي از شيعيان با استدلال به پيشنهاد ابوبكر (قد رضيت لكم أحد هذين الرجلين) ـ يكي از اين دو نفر را براي شما پسند كردم ـ مي گويند: ((ابوبكر معتقد به وجوب امامت و خلافت خود نبوده است، اين اشكال را به چند وجه مي توان پاسخ داد: 1- حضرت ابوبكرy اين سخن را به جهت تواضع و فروتني گفته است. 2- تا معلوم شود كه امامت مفضول با بودن فاضل جايز است، حق هر چند كه از آن او بود ولي او در حق ديگران تبرع كرد. 3- او مي دانست كه هيچ كدام از آن دو، با بودن او اقدام به قبول خلافت نمي كند. اين پيشنهاد در واقع اشاره بود به اينكه اگر او مي توانست خود را از اين مسئوليت رها كند و داخل آن نشود، ديگران بدانند كه بعد از وي، خلافت متعلق به يكي از اين دو نفر است، به همين خاطر او در معرض موت، عمر را خليفه خود قرار داد چنانچه ابوعبيده در شام مشغول جهاد بود و در مدينه حضور نداشت. اي قول حضرت عمرy (لأن أقدام فتضرب عنقي. . . الخ) احتمال مذكور را تاييد مي كند.[432] جناب تيجاني مي گويد: ((او كه ايمانش در چنين درجه بالايي قرار گرفته است و ايمانش قويتر از ايمان تمام امت است، در پايان لحظات زندگي اش، در برابر آنچه كه با فاطمه انجام داده و در برابر سوزاندن فجائه سلمي و در برابر پذيرفتن خلافت، نادم و پشيمان نمي شود در آن حد كه آرزوي بشر بودن را نكند يا آرزو كند كه كاش يك تار مو يا سرگين شتر مي بودم. آيا ايمان چنين كسي معادل و حتي برتر از ايمان تمام امت اسلامي مي شود.[433] بنابر عقيده بنده پاسخ همه اين اشكالات گفته شده است اما شگفت آور اينكه جناب تيجاني چرا به كرات اين گونه مطالب را تكرار مي كند. بي ترديد اين كثرت تكرار، حكايت از آن دارد كه نويسنده و مولف به سخنان خودش عقيده ندارد يا اينكه او گمان مي كند كه خوانندگان انسانهاي كند ذهن هستند تا مطلب تكرار نشود در فهم آنان نمي گنجد. 
آقاي تيجاني به ياوه گويي خود ادامه داده، مي گويد: حديث ((لو كنت متخذاً خليلاً لاتخذت ابابكر خليلاً)) را در نظر بگيريم، باز هم او (ابوبكر) همان طور است كه قبلاً او را معرفي كرديم. ابوبكر (روز پيمان اخوت (صغري) كه قبل از هجرت در مكه صورت گرفت، حاضر نبود. در روز پيمان اخوت (كبري) كه بعد از هجرت در مدينه انجام گرفت حاضر نبود ـ در هر دو پيمان رسول الله صلي الله عليه وسلم  علي را براي اخوت و برادري خود برگزيد و به او گفت: ((تو در دنيا و آخرت برادر من هستي)) و به طرف ابوبكر توجه نكرد. او را از اخوت و برادري در آخرت محروم كرد همان گونه كه او را از نعمت خلت و دوستي محروم كرده بود. تيجاني مي گويد: من قصد إطاعه كلام را ندارم. فقط به اين دو مثال كه از كتب اهل سنت آنها را نقل كرده ام كفايت مي كنم و شيعه اصلاً اين احاديث را قبول ندارد. زيرا آنان دليل روشن دارند مبني بر اينكه اين احاديث بعد از دوران ابوبكر وضع شده اند.[434] 
مي گويم: 
1- از باب بحث و مناظره اگر صحت قول تيجاني را داير بر عدم حضور ابوبكر در مواخات (صغري) و (كبري) را بپذيريم و اينكه رسول الله صلي الله عليه وسلم  حضرت عليy براي اخوت و برادري بر گزيد، آيا اين موجب قدح و ضعف حديث پيامبر صلي الله عليه وسلم  مي شود، آيا لازم است كه رسول الله صلي الله عليه وسلم  تمام فضايل را براي يك نفر از صحابه بيان كند مانند حضرت ابوبكر، و بس و اگر پيامبر صلي الله عليه وسلم  فضايل غير ابي بكر، يعني فضايل علي را بيان كند، اين منجر به ضعف احاديث فضايل ابوبكرy مي شود؟! 
2- راه شناخت حديث صحيح از ميان احاديث دروغين، مراجعت به سند و متن حديث است. درباره صحت متن و سند حديث (لو كنت متخذاً خليلاً . . .الخ) بايد عرض شود كه اين حديث از لحاظ متن اندك نقص و عيبي ندارد. زيرا حضرت ابوبكرy از روز بعثت تا روز وفات همراه رسول الله صلي الله عليه وسلم  بوده است. رسول الله صلي الله عليه وسلم  به اندازه اي كه با حضرت ابوبكرy هم مجلس و هم محفل بوده است با هيچ يك از ساير صحابه نبوده است.[435] زيرا ابوبكر شايسته است كه چنين منزلت و جايگاهي نزد رسول الله صلي الله عليه وسلم  داشته باشد. از لحاظ سند نيز در صحت آن ترديدي وجود ندارد. عده ي كثيري از صحابه، در صحاح و مسانيد با سند متصل و ثقه و بدور از هر گونه علل و جرح آن را روايت كرده اند. 
3- ولي احاديث مواخاه صغري و كبري، دروغ محض هستند حديثي كه جناب تيجاني از آن استناد كرده است، يعني حديث (انت اخي في الدنيا و الآخره)، حديث ساختگي است. ترمذي، ابن عدي و حاكم، از طريق حكيم بن جبير عن جميع بن عمير آن را نقل كرده اند. حكيم بن جبير، راوي ضعيفي است و جميع ابن عمير راوي درغگويان است. ابن حبان درباره او مي گويد: رافضي است و حديث را وضع مي كند ابن نمير درباره او مي گويد: ((از همه بيشتر دروغ مي گويد))[436] علامه ابن تيميه مي گويد: كليه احاديث مواخات با علي، موضوع يعني احاديثي ساختگي هستند.[437] آقاي تيجاني حديث صحيح ابوبكر را چگونه ضعيف قرار مي دهد، و عليه آن از يك حديث موضوع استدلال مي كند؟! تيجاني مي گويد: اما اهل تشيع اين گونه احاديث را مطلقاً رد مي كنند 