، لشكريان را اعزام كرد و آنان را به رعايت قوانين اسلام توصيه كرد و امر كرد كه مردم را بسوي اسلام دعوت كنند و هر كس كه جواب ندهد حكم او را به محضر وي بياورند و از هر گونه تعرض و قتل . كشتار خودداري كنند. و حضرت ابوبكر آنان را امر كرده بود، هرگاه در هر جا كه منزل گرفتند، اذان بگويند. اگر مردم آنجا اذان گفتند، يا اذان را اجابت كردند، دستور بود كه از كشتن آنان خودداري شود و اگر اذان نگفتند، با آنان قتال شده و اموال آنان به غارت برده شوند. اگر دعوت اسلام را پذيرفتند، درباره ي زكات از آنان سوال شود، اگر وجوب و فرضيت زكات را اعتراف كردند، زكات از آنان پذيرفته شود و اگر وجوب زكات را منكر شدند، حكم بود كه با آنان قتال شود. راوي مي گويد: سپاه اسب سوار نزد نالك بن نويره كه تني چند از بن ثعلبه همراه او بود، آمد. اين دسته ي نظامي درباره آنان اختلاف كرد. ابوقتاده انصاري جزو كساني بود كه به اذان، اقامه و نماز آنان گواهي داد. وقتي اختلاف شدت گرفت، خالد امر كرد تا اسيران زنداني شوند. شب فوق العاده سرد بود. خالد كسي را امر كرد تا ندا دهد (دافئو أسراكم)) و دافئو (كه به معني گرم نگاه داشتن است) در لغت بني كنانه به معني كشتن است. مردم گمان كردند كه خالد قصد كشتن آنان را كرده است، حال آنكه منظور او فقط گرم نگاه داشتن بود. سپاهان خالد، آنان را به قتل رساندند و مالك بن نويره توسط ضرار بن ازور به قتل رسيد، خالد وقتي خبر قتل آنان را شنيد، بلافاصله از مقر خود بيرون آمد ولي متاسفانه همه آنان به قتل رسيده بودند. آنگاه حضرت خالد گفت: هرگاه خداوند اراده ي كاري را كند آن كار درست انجام خواهد گرفت.[479]
روايت دوم چنين است: خالد مالك بن نويره را دعوت كرد و او را درباره تبعيت از سجاح (مدعي دروغين نبوت) و ندادن زكات، منع كرد و در اين خصوص وي را پند و اندرز مي داد و گفت: مگر نمي داني كه زكات هم مانند نماز است؟ مالك گفت: آري شنيده ام كه پيامبر شما چنين گفته است. خالد گفت: آيا او پيامبر ما است و پيامبر شما نيست؟ اي ضراب، سر او را از تن جدا كن بلافاصله گردن او زده شد.[480]      
3- البته روايتي كه آقاي تيجاني از آن استدلال كرده است و مدعي شده است كه خالد بخاطر، ليلي بنت منهال، همسر مالك بن نويره، شوهرش مالك را به قتل رسانده است. بدليل شاذ و منكر بودن آن، مورد نقد و بررسي قرار نگرفته و بدان توجه نشده است. مراجعي كه در حاشيه آقاي تيجاني به آنها حواله داده است، عبارت اند از: (تاريخ ابي الفداء، تاريخ اليعقوبي، تاريخ ابن السحنه و وفيات الأعيان) با مراجعه به يكي از اين منابع براي هر انسان حق جو، خيانت آقاي تيجاني، در نقل اين روايت آشكار و روشن خواهد شد. اگر به ((وفيات الاعيان)) نوشته ابن خلكان مراجعه كنيم، جريان كشته شدن مالك بن نويره را متضاد با آنچه كه تيجاني گفته است، مي بينيم. ابن خلكان جريان كشتن مالك بن نويره را چنين نقل مي كند . . . وقتي خالد بن وليد، در دوران خلافت حضرت ابوبكرy به قصد قتال و جهاد با بني ثعلبه از مدينه بيرون رفت، نزد مالك بن نويره كه سردار طايفه يربوع بود، آمد ـ مالك بن نويره زكات طايفه خود را وصول كرده و در آن تصرف كرده بود. حضرت خالد درباره زكات با او صحبت كرد. مالك گفت: من نماز را قبول دارم زكات را نمي پذيرم. خالد گفت: مگر نمي داني كه نماز و زكات با هم هستند. هر كدام از آن دو، بدون ديگري پذيرفته نمي شود؟ مالك گفت: آري، پيامبر شما چنين گفته است. خالد، گفت: مگر تو او را صاحب و پيامبر خود نمي داني؟ به خدا سوگند (اگر چنين است) قصد كردم سرت را از تن جدا كنم. بعد نزاع لفظي ميان آنان در گرفت. خالد گفت: من مي خواهم تو را به قتل برسانم. مالك گفت: آيا به تو چنين حكم شده است؟ خالد گفت: و هذه بعد تلك؟ يعني اراده كشتن تو بعد از اين گرفته شد كه تو منكر زكات شدي. به خدا سوگند، تو را خواهم كشت. عبدالله بن عمر و ابوقتاده انصاري در آنجا حاضر بودند. درباره مالك بن نويره با حضرت خالد صحبت كردند. خالد حرفهاي آن دو را رد كرد. مالك گفت: اي خالد ما را نزد ابوبكر بفرست تا او درباره ي ما قضاوت كند. تو كساني را كه گناهشان از گناه ما بزرگتر بوده، نزد ابوبكر فرستاده اي. خالد گفت: اگر از تو بگذرم، خدا از من نمي گذرد. ضرار بن ازور اسدي جلو رفت تا گردن او را بزند. مالك به طرف همسرش ام متمم نگاه كرد و خطاب به خالد گفت: ((تو بخاطر اين مرا كشتي)) همسر مالك فوق العاده زيبا بود. حضرت خالد در جواب گفت: خير، حكم قتل تو را خداوند صادر كرده است بخاطر اينكه تو از اسلام برگشته اي، مرتد شده اي. مالك گفت: من مسلمان هستم. خالد گفت: اي ضرار، سر او را از تن جدا كن، ضرار سرش را از تن جدا كرد.[481] خواننده محترم، اين روايت را با آنچه كه آقاي تيجاني نقل كرده است، موازنه و مقايسه كن تا نهايت تدليس و تلبيس كه تيجاني هدايت شده!! از آن استفاده مي كند، براي تو روشن شود. آقاي تيجاني درباره ازدواج خالد با ليلي همسر مالك مي گويد: (خالد ليلي همسر مالك را به تصرف خود در آورد و در همان شب با وي زفاف كرد) تيجاني اين مطلب را به وفيات الاعيان نسبت مي دهد. اما وقتي به خود وفيات الاعيان مراجعه شود، در آن چنين آمده است: خالد همسر مالك را در اختيار خود در آورد. بعضيها مي گفتند خالد او را از مال غنيمت خريده است و بعضيها مي گفتند: خالد بعد از گذشت سه3 حيض و اتمام عدت براي او پيغام نكاج فرستاده بود و او اجابت كرده بود.!؟[482] 
آيا دروغ و دجلي بزرگتر از اين ديده مي شود؟ بازارها و مراكز علمي پر از كتاب هستند. حق جويان ببينند كه كذب، دجل، تدليس به حدي آسان و ارزان شده است كه كتب زيادي از اول تا آخر مملو از دروغ و دجل هستند و نويسندگان آنها از اينكه اين گونه كتابها را، با تقوي، هدايت و مع الصادقين عنوان مي كنند، اندكي احساس شرم هم نمي كنند؟ ابن خلكان در پايان داستان قتل مالك بن نويره مي گويد: ((واقدي و وشيمه اين داستان را به گونه اي كه نقل شد، در تصانيف خود ذكر كرده اند و آنان مسئول صحت و سقم آن هستند.[483] من به مسئوليت خود آن را نقل نمي كنم بلكه همان طور كه در كتب آنان آمده است، از من نقل شده است. هر گونه جرح و طعن بايد متوجه آنان باشد. 
اما در تاريخ يعقوبي، اين داستان با اسلوب بسيار موهن و هتك آميزي نقل شده است. در آن آمده است: ((به خالد ابن وليد نوشته شده است تا نزد مالك بن نويره، يربوعي رود، خالد بن وليد نزد مالك رفت. در بعضي روايات آمده است كه خالد او را براي مناظره طلبيده بود، مالك نزد خالد  بن وليد آمد تا با وي مناظره كند، همسرش به دنبال او راه افتاد. وقتي خالد نگاهش به همسر مالك افتاد، عاشق او شد و گفت: به خدا سوگند تا تو را نكشم آنچه كه تو داري بدان دست نخواهم يافت. به طرف مالك نگاه كرد. گردن او را زد و همسرش را به عقد خود در آورد.[484] با توجه به كتمان حق و دروغ پردازي هايي كه همواره مورد استفاده روافض بوده است. و با عنايت به تلفيق و آثار تحريفي كه در اين روايت مشاهده مي شود و با التفات به معارض بودن ا