ال کند.
حدیث دوم: از انس بن مالک است. شما گفته‌اید: احمد بن حنبل از انس بن مالک و او از رسول خدا (ص) روایت می‌کند که گفت: (وصی و وارث من علی بن ابی طالب است، دَینم را ادا می‌نماید و وعده‌ام را وفا می‌کند)(5) . 
پاسخ:
اول: اینکه من این حدیث را در «الفضائل» امام احمد آنگونه که شما گفته‌اید نیافتم، و فقط آنچه در آن بود حدیث سابق بود که با همان کلمات روایت شده بود، پس آن طور که شما گفته‌اید، دو حدیث نیستند.
امام احمد از انس بن مالک روایت می‌کند که گفت: (به سلمان گفتم: پیامبر خدا(ص) را در مورد وصی او بپرس، آنگاه سلمان گفت: ای رسول خدا! وصی تو کیست؟ گفت: ای سلمان! وصی موسی چه کسی بوده است؟ گفت: یوشع. گفت: وصی من... )تا آخر آن.
معقول نیست که او پیامبر را از وصی او بپرسد و پیامبر به او بگوید، سپس دوباره او از پیامبر (ص) بپرسد. اگر حدیث صحیح باشد.
دوم: اینکه، حدیث را مطر بن میمون اسکاف روایت کرده است، بخاری و نسائی و ابوحاتم و ساجی در مورد او گفته‌اند: (منکر الحدیث است)(6) .
و ابن حبان می‌گوید: (او از افراد معتمد احادیث دروغین روایت می‌کند، از انس احادیث دروغینی در فضیلت علی و غیره روایت می‌کند، روایت کردن از او جایز نیست)(7) . 
سوم: علما این حدیث را موضوع قرار داده‌اند؛ و ابن جوزی آن را در الموضوعات (1/374) آورده است، و ذهبی بعد از آن که دو حدیث از مطر مذکور آورده که یکی همین حدیث است، گفته است: (هر دو موضوع و ساختگی هستند)(8) . 
چهارم: بعداز شناخت سند حدیث که شما در کتاب فضائل الصحابة تحقیق شده متوجه آن شده‌اید، آیا درست است که بگویید: (احادیث صحیح نبوی) و از آن برای عقیده‌ای استدلال کنید که منجر به طعنه زدن به اصحاب می‌شود و امت را دچار تفرقه می‌نماید؟! 
حدیث سوم: شما گفته‌اید: ابن عساکر از بریده، و او از پیامبر (ص) روایت کرده است که فرمود: (هر پیامبری یک وصی و وارث دارد، و علی وصی و وارث من است)(9) . 
اول: اینکه آیا کتابهای تاریخ صلاحیت این را دارند که مرجعی برای اثبات عقاید باشند؟! 
دوم: اینکه مولف کتاب (المناقب) بعد از ذکر این حدیث می‌گوید: (اگر این حدیث صحیح باشد، و ارث قرار دادن بر مفهومی حمل می‌شود که معاذ (رض) روایت کرده است، او می‌گوید: علی (رض) گفت: ای پیامبر خدا (ص)! چه ارثی از تو می برم؟ فرمود: آنچه پیامبران از یکدیگر به ارث می‌برند، کتاب خدا و سنت پیامبرش می‌باشد(10) . 
سپس احادیث دیگری در تفسیر وصیت آورده و پس از آن گفته است: (احادیث صحیحی که در نفی وارث قرار دادن و وصی قرار دادن آمده‌اند و گفته‌اند که خداوند برای آنها چیزی غیر از آنچه درکتاب خدا آمده مقرر نکرده است، و در صحیفه مطالبی در مورد شتران و عقل ...)(11) . 
و آنچه او به آن اشاره کرده است در کتابهای صحیح آمده که علی (رض) یا خودش یا در جواب پرسشگری که از او پرسید که آیا غیر از آنچه در کتاب خدا آمده چیزی از وحی با شما هست؟ گفت: (نه، سوگند به خداوندی که دانه را شکافت و جان را آفرید از آن خبر ندارم بجز فهم و درکی که در مورد قرآن خداوند به کسی می‌دهد، و آنچه در این صحیفه آمده است).
گفتم: در صحیفه چه هست؟
گفت: (عقل، و آزاد کردن اسیر، و اینکه هیچ مسلمانی به خاطر کافر کشته نشود).
ابوجحیفه(12)  این را از او روایت کرده است. و ابراهیم(13)  بن یزید تیمی از پدرش و پدرش از او آن را روایت کرده است، و ابوالطفیل(14)  و طارق بن شهاب(15)  آن را از او روایت کرده‌اند...
و حارث بن سوید(16)  و ابوحسان(17)  آن روایت کرده‌اند.
و کلمات همه روایات بر مفهومی که در حدیث آمده تأکید می‌کنند.
و این حدیث صحیح هر ادعایی را که در برخی از روایات باطل آمده تکذیب می‌کند، و عجیب است که افرادی این روایات صحیح را ترک کرده‌اند و به روایات سیاه و تاریک که یا دروغ و یا ضعیف هستند روی آورده‌اند! 
سوم: اینکه، حدیثی که شما ذکر کرده‌اید ابن جوزی آن را از موضوعات قرار داده است(18) . 
حدیث چهارم: شما گفته‌اید: (طبرانی از حسن بن علی ب روایت کرده که: (حسن بن علی بن ابی طالب خطبه ایراد نمود  او حمد و ستایش خدا را گفت، و علی (رض) را به عنوان خاتم اوصیا و وصی خاتم الانبیاء یاد کرد)(19) .
هیثمی آن را روایت کرده است و در مورد آن توضیح داده است، و احمد با اختصار زیاد آن را روایت کرده است، و اسناد احمد و بعضی از طرق و روایات بزار و طبرانی حسن(20)  هستند، و ابونعیم نزدیک به این از انس روایت کرده است(21) .
تأملاتی بر این روایت: 
اول: اینکه، این حدیث را با این کلمات فقط طبرانی به تنهایی در الاوسط روایت کرده است، و غیر از او کسی دیگر با این کلمات آن را روایت نکرده است، و همه منابعی که شما ذکر کرده‌اید روایت را بدون ذکر کلمة (خاتم اوصیا و وصی خاتم الانبیاء) آورده‌اند، پس طرق مذکور نمی‌توانند این روایت را تقویت کرده باشند.
دوم: اینکه، روایات دیگر از علت خالی نیستند، در روایت احمد(22)  شریک بن عبدالله قرار دارد، و پسر شریک بن عبدالله در مورد او می‌گوید: پدرم ده هزار مسئله از جابر جعفی داشت، و ده هزار روایت غریب و ناشناخته داشت.
و ابن مبارک می‌گوید: حدیث شریک اعتباری ندارد، و علما در مورد او سخن زیادی دارند(23) . و روایت(24)  دیگر در آن عمروبن حبشی قرار دارد که مجهول‌الحال است(25) . 
سوم: اینکه، در سند این روایت (سلام بن ابی عمرة) قرار دارد، ابن معین در مورد او می‌گوید: حدیث او اعتباری ندارد. و ابن حبان می‌گوید: استدلال از حدیث او جایز نیست(26) . و ابن جوزی می‌گوید: حدیث او واهی و پوچ است(27) .
چهارم: اینکه، پس این حدیث صحیح نیست، و در قضایای دین به چنین احادیثی استدلال کردن درست نیست.
حدیث پنجم: شما گفته‌اید: طبرانی از علی بن علی هلالی، و او از پیامبر خدا(ص) روایت می‌کند که به فاطمه - رضی الله عنها-  گفت: (و وصی من بهترین اوصیا است،  و نزد خداوند شوهرت از همه کس پسندیده تر است)(28) . 
هیثمی می‌گوید: طبرانی آن را در الکبیر و الاوسط روایت کرده است، و در سند آن هیثم بن حبیب است، ابوحاتم در مورد او می‌گوید: (منکر الحدیث است، و به سبب این حدیث متهم شده است)(29) .
و در مورد حدیثی دیگر که در سند آن هیثم قرار دارد می‌گوید: (و اما هیثم بن حبیب، کسی را ندیده‌ام که عدالت او را مخدوش بداند بجز ذهبی که او را به خاطر حدیثی که روایت کرده متهم کرده است، و ابن حبان او را ثقه دانسته است)(30) . 
پس مخدوش کردن ابوحاتم - که ذهبی از او پیروی کرده است- با ثقه قرار دادن ابن حبان منافات دارد؛ چون ذهبی در مورد ابوحاتم می‌گوید: (هرگاه در مورد کسی گفت: حجت نیست، شما توقف کنید تا ببینید که دیگران درباره او چه گفته‌اند، اگر کسی دیگر او را ثقه قرار داده بود شما براساس مخدوش قرار دادن ابوحاتم حکم نکنید، او در مورد راویان سخت‌گیر است)(31) . 
در اینجا چند چیز قابل تأمل است:
اول: اینکه (علی بن علی) که در حدیث ذکر شده در کتابهایی که در شرح حال راویان نوشته شده‌اند وجود ندارد.
دوم: اینکه شیخ طبرانی (محمد بن زریق بن جامع) در کتابهای رجال وجود ندارد. 
سوم: اینکه صحابی بودن علی بن هلا