كشي كند، به خود ستم كرده است.»(12) 
وفات رسول‌خدا(ص) مصيبتي بزرگ و آزمايشي سخت بود كه در خلال آن مصبيت دردناك و پس از آن، شخصيت ابوبكر صديق(رض) به عنوان راهبري بي‌نظير و پيشوايي بي‌مثال جلوه نمود(13).  انوار يقين چنان در دل ابوبكر(رض) تابيد كه حقايق ايماني در سراسر وجودش جاي گرفت و حقيقت بندگي، حقيقت نبوت و حقيقت مرگ را برايش نمايان كرد تا حكمت و فرزانگيش در آن وضع بحراني پديدار گردد و بتواند مردم را به سوي توحيد سوق دهد و بگويد: «هر كس خدا را پرستش مي‌كرده، پس بداند كه خدا، هميشه زنده است و هرگز نمي‌ميرد.» و توحيد كه هنوز در دل‌ ياران پيامبر(ص) تازه و راسخ بود، به اندك اشاره و يادآوري ابوبكر صديق(رض) برانگيخته شد و آنان را به حقيقتي بازگردانيد كه به خاطر مصيبت وفات پيامبر(ص) از ياد برده بودند(14).  عايشه‌ي صديقه رضي الله عنها مي‌فرمايد: «به خدا سوگند كه مردم اين آيه را فراموش كرده بودند تا اين‌كه ابوبكر(رض) اين آيه را تلاوت كرد و گويا مردم، آيه را از ابوبكر شنيدند… .»(15) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) لطائف المعارف، ص114
2) السلسلة الصحيحة از آلباني رحمه الله، شماره‌ي1106
3) تفسير قرطبي (2/176)
4) ابن‌هشام (4/323)
5) ابن‌عربي، نام دوشخص نام‌دار در دو قطب مخالف است: يكي از آن‌ها، همين قاضي ابوبكر محمد بن عبدالله، معروف به ابن‌العربي (با الف و لام) مي‌باشد كه در سال 543هـ وفات نمود؛ وي، محدث و فقيهي نام‌دار است كه شرحي بر سنن ترمذي به نام (عارضۀ الأحوذی فی شرح سنن الترمذی) دارد و (العواصم من القواصم) و هم‌چنين (قانون التأويل في تفسير القرآن)، از آثار اوست. شخص ديگري نيز به ابن‌عربي (بدون الف و لام)، معروف بوده است. وي، محيي‌الدين محمد بن علي معروف به ابن‌عربي صوفي است كه در سال 638هـ وفات كرده است. صوفيان، محيي‌الدين ابن عربي صوفي را با نام شيخ اكبر مي‌شناسند.(مترجم).
6) العواصم من القواصم، ص38
7) بخاري، كتاب المغازي، شماره‌ي4452
8) بخاري، كتاب فضائل الصحابة، شماره‌ي3668
9) بخاري، كتاب المغازي، شماره‌ي4454
10) تفسير قرطبي (4/222)
11) إستخلاف أبي‌بكر الصديق، نوشته‌ي جمال عبدالهادي، ص160
12) دلائل النبوة از بيهقي (7/218)
13) أبوبكر رجل الدولة، نوشته‌ي مجدي حمدي، ص25
14) إستخلاف أبي‌بكر الصديق، ص160
15) بخاري، كتاب الجنائز، شماره‌ي1241پس از آن‌كه صحابه واقعيت وفات رسول‌خدا(ص) را باور نمودند، انصار در سقيفه‌ي بني‌ساعده در روز دوشنبه 12 ربيع‌الاول سال 11 هجري گرد آمدند تا از ميان خود كسي را به جانشيني رسول‌خدا(ص) برگزينند(1). 
انصار(رض) پيرامون رييس خزرجيان سعد بن عباده(رض) جمع شدند؛ خبر اجتماع انصار در سقيفه‌ي بني‌ساعده به مهاجرين رسيد كه با ابوبكر(رض) براي انتخاب جانشين پيامبر(ص) گرد آمده بودند(2).  برخي از مهاجران گفتند: با هم به نزد برادران انصار برويم كه آنان نيز در اين امر، حق و سهمي دارند(3).  عمر(رض) مي‌گويد: «ما به قصد پيوستن به انصار(رض) رهسپار محل اجتماع آن‌ها شديم؛ به نزديكي آنان رسيده بوديم كه عويمر بن ساعده و معن بن عدي رضي الله عنهما كه مرداني نيك و از انصار بودند، ما را ديدند و ما را از آن‌چه انصار بر آن اتفاق كرده بودند، باخبر ساختند. آنان از ما پرسيدند: قصد كجا داريد؟ گفتيم: مي‌خواهيم به نزد آن دسته از انصار برويم كه (در سقيفه‌ي بني‌ساعده) جمع شده‌اند. آن دو گفتند: شما به نزد آنان نرويد؛ بلكه خود شما مهاجران، درباره‌ي تعيين امير تصميم بگيريد. من در پاسخ پيشنهاد آن دو انصاري گفتم: به خدا سوگند كه ما به نزد برادران انصار مي‌رويم. سپس به راه افتاديم و در سقيفه‌ي بني‌ساعده به جمع انصار پيوستيم؛ آنان در آن جا گرد آمده بودند و شخصي جامه به‌خودپيچيده، درميانشان بود (كه به خاطر پوششي كه داشت، شناخته نمي‌شد.) پرسيدم: او كيست؟ گفتند: سعد بن عباده(رض) است. گفتم: او را چه شده (كه چنين خودش را در لباس پيچيده)؟ گفتند: به شدت بيمار است. ما نيز در ميان انصار نشستيم؛ پس از اندكي شخصي از آنان برخاست و پس از حمد و ثناي الهي چنين گفت: «ما ناصران دين خداييم و دسته‌اي بزرگ از اسلام؛ و شما نيز اي گروه مهاجرين! جماعتي از ما مسلمانان هستيد؛ اما عده‌اي از قوم و قبيله‌ي شما آمده‌اند تا ما را از اساس حذف كنند (ما را در این امر دخالتی ندهند) و حق ما را از خلافت ناديده بگيرند.» زماني كه آن شخص سكوت كرد، من آهنگ آن كردم تا در حضور ابوبكر(رض) سخني بگويم كه در پاسخ آن شخص آماده كرده بودم؛ اما تا حدودي در حضور ابوبكر(رض) مدارا مي‌كردم. هنگامي كه خواستم سخن بگويم، ابوبكر(رض) كه صبر و حوصله‌ي بيش‌تري از من داشت، مرا به صبر و خودداري واداشت و سپس خود شروع به سخن نمود؛ به خدا سوگند ابوبكر(رض) هيچ سخني بر زبان نياورد مگركه سنجيده‌تر و آراسته‌تر از سخناني بود كه من قصد گفتنش را داشتم؛ او (در بخشي از سخنانش) چنين گفت: «آن‌چه، از فضايل و خوبي‌هايتان بيان كرديد، قطعاً سزاوار و شايسته‌ي آن هستيد. اما امر خلافت جز براي قريشيان مقرر نشده كه قريش از لحاظ نسب و جايگاه قبيله‌اي از همه برتر است؛ من براي شما يكي از اين دو نفر را مي‌پسندم؛ با هر كدامشان كه مي‌خواهيد، بيعت كنيد.» و سپس دست من و ابوعبيده بن جراح(رض) را گرفت؛ ابوبكر(رض) در آن وقت بين من و ابوعبيده(رض) نشسته بود. من هيچ يك از سخنان ابوبكر(رض) را ناپسند نپنداشتم جز همين سخن را كه عهده‌داري خلافت را براي من پيشنهاد نمود؛ زيرا به خدا سوگند كه من، اين را بيش‌تر دوست داشتم كه گردنم زده شود و به من پيشنهاد امارت بر قومي كه ابوبكر(رض) در‌ميانشان بود، داده نشود. چراكه اگر گردنم زده شود، در معرض معصيت قرار نمي‌گيرم…».
شخصي از انصار گفت: «من، چون خرمابني(4)  هستم كه سرد و گرم روزگار چشيده (و بنا بر تجربه و جايگاه خود پيشنهادي دارم كه قابل تصويب و اجرا است)؛ يك نفر از ما (انصار) به عنوان امير تعيين شود و يك نفر هم از شما اي قريشيان! » (عمر(رض)) مي‌گويد: «همهمه بالا گرفت و سر و صدا به راه افتاد؛ من از آن ترسيدم كه اختلاف در ميان مردم گسترش يابد؛ بنابراين گفتم: اي ابوبكر، دستت را دراز كن و او نيز دستش را دراز كرد و با او بيعت كردم و مهاجرين و انصار نيز با او بيعت نمودند.»(5) 
در روايت احمد رحمه الله چنين آمده است: …ابوبكر(رض) سخن گفت و تمام آيات و احاديثي را كه در فضيلت انصار آمده، بيان نمود و گفت: «مي دانيد كه رسول‌خدا(ص) فرمودند: (لو سلكَ النّاسُ واديًا و سلكت الأنصارُ واديًا سلكتُ وادي الأنصارِ) يعني: «اگر همه‌ي مردم، راهي را در پيش بگيرند و انصار، راه ديگري را؛ من به راه انصار مي‌روم.» تو اي سعد بن عباده! نشسته بودي كه رسول‌خدا(ص) فرمودند: (قريش، ولاّةُ هذا الأمرِ فَبَرُّ النّاسِ تبعٌ لِبَرِّهم و فاجرُ النّاسِ تبعٌ لفاجرِهم) يعني: «قريش، واليان و صاحبان اين امر (زمامداري امور مسلمانان) هستند؛ بنابراين بهترين مردم، از شايسته‌ترين 