سلحه به زمین گذاشتند و درهای قلعه را بر روی مسلمانان گشودند. و همین جریان در اسکندریه اتفاق افتاد با این تفاوت که درآن زمان محاصره طولانی‌تر شد و تا سه ماه طول کشید چرا که رومیان می‌دانستند که این آخرین پایگاه آن‌هاست و از دست دادن آن به معنای برچیده شدن حکومت آنان از مصر و آفریقا خواهد بود و چنین هم شد.(1)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الفن العسكري الإسلامي ص320 .عمرو بن عاص، معاویه بن حدیج را جهت رساندن مژده‌ی فتح نزد امیرالمؤمنین فرستاد. معاویه گفت: آیا نامه‌ای نمی‌نویسی؟ عمرو گفت: نیاز به نوشتن نیست. تو خود مردی عرب زبان هستی که می‌توانی پیام را به نحو احسن برسانی و آن‌چه‌ اتفاق افتاده در حضور تو بوده است.(1) 
هنگامی که معاویه نزد عمر(رض) رسید و او را از فتح اسکندریه با خبر ساخت، امیرالمؤمنین به سجده افتاد و گفت: خدا را شکر. خود معاویه در این مورد می‌گوید: 
وقتی عمرو بن عاص مرا نزد عمر(رض) فرستاد. من به مدینه آمدم و یکسره به مسجد رفتم. در آن‌جا نشسته بودم که کنیزی از خانه‌ی عمر(رض) بیرون آمد. وقتی چشمش به من افتاد که آثار سفر بر من هویدا بود، نزد من آمد و گفت: تو کی هستی؟ گفتم: معاویه بن حدیج فرستاده‌ی عمرو بن عاص. کنیزک به خانه برگشت و دیری نگذشت که شتابان به سوی من آمد وگفت: امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد. من دنبال او به راه افتادم، وارد خانه‌ی امیرالمؤمنین شدم، دیدم که بی‌صبرانه ایستاده است و از من پرسید: چه خبر داری؟ گفتم: خبر خوشی دارم، خداوند اسکندریه را فتح گردانید. او با من به مسجد آمد و به منادی گفت: مردم را فراخوان و بگو: «الصلاه جامعه» و بعد از این که مردم جمع شدند به من گفت: برخیز و داستان همراهانت را برای این‌ها بیان کن. من برخاستم و جریان را بازگو نمودم. سپس عمر(رض) نماز خواند و از مسجد بیرون شد و وارد خانه شد و رو به قبله ایستاد و دعاهایی زمزمه کرد. سپس نشست و گفت: ای کنیزک! چیزی برای خوردن داری؟ او مقداری نان و روغن آورد. من با احساس کم رویی و خجالت شروع به خوردن غذا نمودم. امیرالمؤمنین به من گفت: غذا بخور. مسافر نیاز به خوردن غذا دارد. اگر من میل داشتم با تو می‌خوردم. وقتی این را گفت، من بدون احساس شرم غذاها را خوردم. آن‌گاه از من پرسید که وقتی تازه به مسجد رسیدم و در آن نشستم چه فکر می‌کردم؟ گفتم: فکر کردم امیرالمؤمنین استراحت می‌کند. گفت: چه فکر بدی! اگر من روزها بخوابم. حق رعیت را ضایع کرده‌ام و اگر شبها بخوابم حق خودم را ضایع کرده‌ام، آیا با چنین مسئولیتهایی خواب، خوشایند خواهد بود؟(2) 
این جریان بیانگر آن است که مسجد در صدر اسلام، مهمترین رسانه‌ی خبری و آگهی به حساب می‌آمده و مردم به وسیله ندای «الصلاه جامعه» فراخوانده می‌شدند و می‌دانستند که قضیه‌ی مهمی پیش آمده است. و بعد از این که مردم جمع می‌شدند اخبار و وقایع مهم نظامی، سیاسی و اجتماعی به سمع آنان رسانیده می‌شد. همچنین این جریان بیانگر میزان هوشیاری و بیداری امیرالمؤمنین (عمربن خطاب) است که می‌گوید چگونه با این مسئولیتها خواب برایم خوشایند خواهد بود. پس او هم به حقوق رعیت و هم به حقوق خود آگاه و مواظب هر دو جانب است و هرگاه‌ مسلمانی بتواند این دو وصف را در خویشتن به وجود بیاورد حقا که او از نیکوکاران و پرهیزکاران است.(3) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) فتوح مصر والمغرب ص104، 105 .
2) فتوح مصر والمغرب ص105، فتح مصر بين الرؤية الإسلامية والرؤية النصرانية، د. إبراهيم المتناوي ص114 .
3) التاريخ الإسلامي للحميدي (11، 12/348، 349).ابن اثیر می نویسد: .... هنگامی که مسلمانان از بلهیب فراغت یافتند و با خود اسیران زیادی از آن‌جا به یمن بردند، رییس آن‌ها پیامی به عمرو فرستاد و گفت: من قبل از این به کسانی که نزد من از شما هم مبغوض‌تر بودند یعنی فارسیان و رومیان جزیه می‌پرداختم. اکنون اگر شما دوست دارید حاضرم به شما جزیه بدهم به شرطی که اسیران ما را آزاد کنید و زمینهای ما را برگردانید. 
عمرو این مطلب را طی نامه‌ای به سمع امیرالمؤمنین رسانید و از ایشان کسب تکلیف کرد و تا رسیدن جواب نامه، جنگ را متوقف نمود. دیری نگذشت که نامه‌ی عمر رسید و در آن آمده بود که گرفتن جزیه بهتر است از غنیمتی که تقسیم گردد.
اما اسیران را اختیار بده بین پذیرش اسلام و پرداخت جزیه و کسانی که در شهرها پراکنده شده‌اند ما قادر به بازگردانیدن آن‌ها نیستیم. عمرو پادشاه اسکندریه را در جریان نامه‌ی عمر(رض) گذاشت او نیز پذیرفت و اسیران را در جمع نصرانیان گرد آوردند و به نوبت آن‌ها را به اسلام فرا می‌خواندند هنگامی که یکی مسلمان می‌شد، مسلمانان تکبیر می‌گفتند وهر کدام بر دین خود می‌ماند از وی ابراز تنفر می‌نمودند و جزیه تعیین می‌کردند.(1) 
این جریان شاهد زنده‌ای بر این مطلب است که هدف اصحاب پیامبر(ص) زراندوزی و رسیدن به متاع دنیا نبود، بلکه آن‌ها در هر حرکت و عمل خود آخرت را مد نظر قرار می‌دادند. چرا که مسلمان شدن اسیران نه تنها نفع مادی‌ای برای آن‌ها نداشت، بلکه از این ناحیه دچار ضررهایی نیز می‌شدند، ولی با این حال می‌بینیم که عمربن خطاب، آن‌ها را بین پذیرش اسلام و پرداخت جزیه اختیار می‌دهد و مسلمانان حاضر در صحنه کسانی را که مسلمان می‌شوند با گفتن تکبیر رسایی که شاید در فتح شهر چنان تکبیری سر نداده‌اند، تشویق می‌نمایند و از کسانی که به دین خود باقی می‌مانند سخت اظهار ناراحتی می‌کنند. گویا آن‌ها قبلاً مسلمان بوده و اکنون مرتد شده‌اند.
چیز دیگری که در این جریان جلب توجه می‌نماید، حساسیت صحابه نسبت به عهد و پیمان است چنان که عمربن خطاب، پیشاپیش تصریح می‌نماید که ارجاع آن دسته از اسیران را که در شهرها دست به دست گشته و متفرق شده‌اند، تضمین نمی‌کند تا مبادا خلف وعده‌ای صورت بگیرد و این از اخلاق بزرگ منشانه‌ی وفا به عهد و از خصلتهای پیروزی به شمار می‌رود.(2) 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الکامل فی التاریخ (2/177)
2) التاريخ الإسلامي (12/351).همان طور که قبلاً شرح آن گذشت عمرو بن عاص با نیروهایش به سوی اسکندریه پیش می‌‌رفت و در مسیر راه در مواضع متعددی با دشمن روبرو شد و سرانجام بر آنان پیروز گردید. در یکی از این معرکه‌ها به نام «کریون» فرزندش (عبدالله) فرماندهی لشکر را به عهده داشت و شدیداً زخمی ‌شد. هنگامی که فرستاده‌ی پدرش آمد تا جویای حالش بشوند، عبدالله چنین سرود: 
اقول اذا ما جاشت النفس اصبری		فعما قلیل تحمدی أو تلامی
«به جسم وقتی درد می‌گیرد می‌گویم تحمل کن به زودی ستوده و یا سرزنش می‌گردی».
هنگامی که فرستاده برگشت و جریان را برای عمرو بازگو نمود، عمرو گفت: حقا که فرزند من است.(1) 
این یکی از موضع گیری های عبدالله بن عمرو می‌باشد که بیانگر صبر و شکیبایی وی است او که در علم و عبادت معروف بود از شجاعت و شکیب