دعا کنید تا توبه نصیبش گردد. و چون نامه به دست آن مرد رسید و آن‌را خواند گفت: خداوند به من وعده آمرزش داده و سپس مرا از عذابش ترسانیده است. این جمله را چند بار تکرار کرد و سرانجام به گریه افتاد و دست از شراب نوشی برداشت و توبه کرد و بر توبه‌اش ماندگار ماند. وقتی این خبر به گوش عمربن خطاب رسید، گفت: بدین صورت گنهکاران را راهنمایی و برای آن‌ها دعا کنید. نه این که بگونه‌ای رفتار نمایید که شیطان راه بیشتری جهت تسلط بر آنان پیدا کند.(10) 
در این عملکرد، به نبوغ تربیتی عمر(رض) و آشنایی او با طبایع افراد بر می‌خوریم. و این درس موفقیت آمیز تربیتی، ما را به روش موفقیت آمیز پرورشی او آشنا می‌سازد. آری عمربن خطاب با همه‌ی مشاغل و مسئولیتهایی که داشت، سراغ فردی از افراد امت را می‌گیرد و چون متوجه می‌شود که او از مشکلی رنج می‌برد به فکر حل و علاج مشکلش بر می‌آید. اگر این عملکرد را با عملکرد کنونی مسلمانان مقایسه کنیم، خواهیم دید که مدتهای مدیدی سپری می‌شود، ولی آنان سراغ برادر تنی خود را نمی‌گیرند و احوال او را جویا نمی‌شوند. و اگر چنانچه اطلاع یابند که برادرشان با مشکلی مواجه است، در صدد رفع آن مشکل بر نمی ایند. این سهل انگاری زمینه‌ی نابودی اخوت اسلامی را فراهم نموده و مسلمانان را نسبت به یکدیگر بیگانه ساخته است.(11) 
ـ رأی عمر(رض) در مورد مجالس خصوصی
عمر(رض) دوست داشت که مردم مجالس عمومی تشکیل دهند تا طبقات مختلف مردم به راحتی بتوانند در آن شرکت نمایند. و تشکیل جلسات خصوصی را که عموم به آن دست‌رسی نداشته باشند، ممنوع اعلام کرده بود. چرا که معتقد بود این کار منجر به حزب گرایی و تعدد احزاب می‌شود.(12) 
چنان که ابن عباس (رض) می‌گوید: عمر(رض) به افرادی از قریش گفت: به من خبر رسیده که شما دارای مجالس خصوصی مختلفی هستید. دوباره نشنوم که دو نفر با هم جدا از دیگران نشسته باشید. تا مردم نگویند فلانی از همنشینان و یاران فلانی است. چیزی که من می‌گویم برای دین و شرافت و خویشاوندی شما مفیدتر است. می‌ترسم که بعد از شما افرادی بیایند و بگویند: رأی فلانی چنین بوده است و اسلام را تقسیم نمایند. بنابراین مجالس خود را عمومی قرار دهید و با هم و در کنار هم بنشینید. این کار باعث محبت و هیبت شما می‌شود.(13) 
آری تشکیل دادن جلسات خصوصی توسط سران قوم باعث محروم شدن عموم مردم از دست‌رسی به مسئولین و پیشوایان خود می‌شود. و فایده دیگری که از این جلسات عمومی حاصل می‌شود این که سخنان و فتواهای خواص بدون تحریف و کم و کاست منتقل می‌شوند. و مجالس متفرق باعث اختلاف در فتوا و اقوال شده، سرانجام به جدایی و حزب گرایی می‌انجامد. و این چیزی بود که عمر(رض) از آن بیمناک بود.(14) 
------------------------------------------------------------------------------------------
1) الدور السیاسی: صفوه، ص 231 به نقل از مناقب امیر المومنین: (ابن جوزی).
2) مناقب امیرالمومنین (ابن جوزی)ص 101
3) اخبار عمر. ص175
4) همان: 175
5) الشیخان به‌ روایت بلاذری ص 226 .
6) الخلیفه الفاروق ؛ د. عبدالرحمان العانی ص 124
7) مناقب عمرامیرالمومنین: ابن جوزی ص 200
8) الخلیفه الفاروق. ص 124 به‌ نقل از: الریاض النضرة
9) همان 125 
10) تفسیر قرطبی (15/256)
11) شهید المحراب.ص 208
12) الخلفاء الراشدون. حسن ایوب. ص 115
13) فرائد الکلام ص 116 ؛ تاریخ الطبری ( 3/218)
14) الخلفاء الراشدون: حسن ایوب ص 115<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:140.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:141.txt">1ـ دفاع از توحید و مبارزه با انحراف عقیدتی و بدعت</a><a class="text" href="w:text:142.txt">2ـ اهمیت دادن به قضیه‌ی عبادات</a><a class="text" href="w:text:143.txt">3ـ اهمیت دادن به مسايل تجاری و بازارها</a><a class="text" href="w:text:144.txt">4ـ گشت زنی در شب</a><a class="text" href="w:text:145.txt">5ـ رأفت و مهربانی در حق چهارپایان</a><a class="text" href="w:text:146.txt">6ـ زمین لرزه در زمان عمرفاروق</a></body></html>نخستین فروغ ایمان، زمانی در دل عمر(رض) پرتو افکند که زنان مسلمان قریش را مشاهده نمود که به سبب آزارهای وی و امثالش، ناگزیر به هجرت و ترک شهر و دیار خود می‌شدند. مشاهده‌ی این صحنه‌ باعث شد که‌ قلب عمر بتپد و خود را سرزنش نماید و برای آنان که‌ دیار خود را جا می‌گذارند به‌ مرثیه‌ بپردازد، و کلماتی به‌ گوش آنان بچپاند که‌ هرگز منتظر شنیدن چنین کلمه‌ای از جانب عمر نبودند(1) . 
چنانچه ام عبدالله بنت حنتمه می‌گوید: زمانی که ما قصد هجرت به حبشه را داشتیم، عمر(رض) آمد و گفت: ای ام عبدالله! آیا رهسپار سفر هستی؟ گفتم: آری؛ به خدا سوگند بدان سبب که ما را مورد اذیت و آزار قرار می‌دهید، خانه و کاشانه خود را ترک می‌کنیم و در زمین خدا هجرت می‌نماییم تا خداوند برای ما گشایشی عنایت فرماید. عمر گفت: خدا، یارتان باد. این بانو در ادامه می‌گوید: در آن هنگام از عمر(رض) آن چنان رقت قلبی مشاهده نمودم که پیشتر هرگز ندیده بودم. هنگامی که عامر بن ربیعه آمد، ماجرا را برایش بازگو نمودم؛ گفت: گویا تو به مسلمان شدن عمر(رض) دل بسته‌ای؟ گفتم: آری. گفت: هرگاه‌ الاغ خطاب مسلمان شود، عمر هم اسلام خواهد آورد.(2)  
عمر(رض) از دیدن این صحنه متأثر شد و احساس دلتنگی و گرفتگی نمود؛ به راستی چه سختی‌هایی که بر پیروان دین جدید تحمیل می‌شود و با این حال آنان استوار و پابرجا هستند! راز این استقامت و پایداری، عمر(رض) را به فکر فرو برد و بدین‌سان عمر(رض) احساس اندوه نمود و دردی درونی، قلبش را آزرد.(3)  به هر حال دیری نپایید که عمر(رض) به برکت دعای رسول خدا(ص) ایمان آورد. چرا که رسول خدا(ص)، در مورد عمر(رض) دعا کرده و گفته بود: 
(اللهم أعزَّ الإسلام بأحب الرجلين إليك: بأبي جهل بن هشام، أو بعمربن الخطاب)
«بار خدایا! هر یک از این دو مرد را که خود می‌پسندی، سبب سربلندی اسلام بگردان: ابو جهل بن هشام یا عمربن خطاب». و فرمود: «پیامبر(ص)، از میان آن دو، عمر را بیشتر دوست مي‌داشت»(4) 
خداوند متعال، زمینه‌های دیگری نیز برای مسلمان شدن عمر(رض) فراهم نمود. عبدالله بن عمر(رض) می‌گوید: سراغ ندارم که عمر در مورد چیزی اظهار نظر نماید و بگوید: به گمانم، این طور است، مگر آنکه گفته‌اش درست بود و آن چیز، همان گونه بود که عمر(رض) درباره‌اش اظهار نظر نموده بود. چنانچه روزی عمر(رض) نشسته بود و مردی خوش سیما از آن‌جا می‌گذشت. عمر گفت: یا من در مورد این مرد اشتباه می‌کنم و یا او هنوز بر دین جاهلی خود می‌باشد و یا در دوران جاهلیت، کاهن بوده است. آن‌گاه دستور داد که آن مرد را به حضورش بخوانند. هنگامی که آن شخص، نزد عمر(رض) حاضر شد، عمر(رض) همان سخنان را تکرار نمود. آن مرد گفت: تا کنون ندیده بودم که با یک مسلمان چنین رفتار شود. عمر(رض) گفت: باید مرا از واقعیت امر آگاه سازی. آن شخص گفت: آری؛ من در دوران جاهلیت، کاهن بودم. عمر(رض) گفت: عجیب‌ترین خبری که جن تو، درباره‌اش سخن گفت، چه بود؟ گفت: روزی در بازار بودم که جن من، هراسان نزدم آمد و گفت: آیا از ناامیدی و یأس جنها خبر داری که دیگر نمی‌توانند به استراق سمع خبرها