طبقات لابن سعد (3/331) إسناده حسن، تاريخ المدينة (3/872).
2) محض الصواب (3/791)عوف بن مالک می‌گوید: در زمان ابوبکرصدیق خواب دیدم ریسمانی از آسمان پایین آمد. و مردم آن‌را گرفته و با آن بالا رفتند. عمر(رض) سه ذراع بیشتر از دیگران بالا رفت. پرسیدم: چرا چنین است. گفتند: به خاطر این که او از خلفای خدا بر روی زمین است و در اجرای دستورات خدا از سرزنش هیچ فردی نمی‌هراسد و در پایان شهید می‌شود.
عوف می‌گوید: صبح روز بعد، نزد ابوبکر رفتم و خوابم را برای او بازگو نمودم. ابوبکر، کسی را نزد عمر(رض) فرستاد و بعد از این که او آمد، رو به من کرد و گفت: خوابت را بیان کن. وقتی من خوابم را بیان کردم همین که به اینجا رسیدم که او خلیفه‌ای از خلفا خواهد بود، عمر(رض) مانع از ادامه‌ی تعریف خواب شد و گفت: خواب به این بلندی! عوف می‌گوید: پس از این که عمر(رض) به خلافت رسید، روزی در جابیه به ایراد سخن پرداخت و بعد از اتمام سخنرانی مرا فراخواند و گفت: خوابت را تعریف کن. گفتم: مگر نه این که تو آن‌را دروغ پنداشتی و مانع از تعریف آن شدی؟! گفت: من آن روز از ابوبکر(رض) حیا کردم(1) . آن‌گاه گفت: به خلافت که رسیدم، اما این که در اجرای دستورات خدا از سرزنش هیچ کسی نهراسم، امیدوارم که بتوانم چنین باشم. و اما این که شهید می‌شوم، من کجا و شهادت در شبه جزیره‌ی عربستان کجا.(2) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات (3/331)، محض الصواب (3/868).
2) محض الصواب (3/869)انس بن مالک از ابوموسی اشعری نقل می‌کند که گفت: در خواب دیدم که اسبان زیادی دارم و همه فرار کردند فقط یکی با من ماند. با آن به کوهی صاف و لغزان رسیدم. در آن‌جا رسول خدا و ابوبکر را دیدم. آن‌گاه رسول خدا(ص) با اشاره عمر را به سوی خود فرا خواند. انس به ابوموسی گفت: آیا خوابت را به عمر نمی‌نویسی؟ ابوموسی گفت: نمی‌خواهم خبر مرگش را به او بدهم.(1)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) طبقات ابن سعد (3/332)عبدالرحمان بن عوف بخشی از آخرین خطبه‌ی عمرفاروق را که روز جمعه 21 ذی حجه سال 23 هـ ارائه داد، بیان نموده است. از جمله این که فرمود: من خوابی دیده‌ام و به نظر خودم تعبیر آن فرا رسیدن اجلم می‌باشد. من در خواب دیدم که خروسی دو بار نوک خود را در من فرو برد. سپس گفت: بعضی می‌گویند: براي بعد از خود، فردی را به عنوان خلیفه‌ی مسلمین انتخاب کن. اما من می‌گویم: خداوند هرگز دین و خلافت را نابود نخواهد ساخت و اگر اجل من فرا رسید، خلافت را به صورت شورا در میان این شش نفر می‌گذارم که رسول خدا در حالی چشم از دنیا فرو بست که از آنان راضی بود.(1)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مسند احمد ش89چهار روز قبل از این که عمر(رض) زخمی‌شود یعنی در 23 ذی حجه با حذیفه بن یمان و سهل بن حنیف ملاقات و گفتگو کرد. آن‌ها پس از انجام مأموریتی برگشته بودند. حذیفه به دستور عمر(رض) خراج (مالیات) زمینهایی را که با آب دجله آبیاری می‌شوند و سهیل خراج زمینهای آب فرات را ارزیابی کرده بود. عمر(رض) به آن‌ها گفت: شاید چیزی در نظر گرفته‌اید که از توان زمین بر نیاید. آن‌ها گفتند: خیر. بلکه ما بگونه‌ای برآورد کردیم که آن‌ها توانایی پرداخت آن‌را داشته باشند. عمر(رض) گفت: اگر خدا به من مهلت بدهد کاری خواهم کرد که بیوه‌های عراق بعد از من نیازی به کسی نداشته باشند. ولی فرصت نیافت و پس از چهار روز زخمی‌شد.(1)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخلفاء الراشدون: خالدی. ص82 ؛ بخاری ش3700.عمر(رض) با حضور اسیران و بردگان بیگانه در مدینه مخالفت می‌نمود. چنان که مانع اقامت مجوسیان عراق و فارس و نصارای مصر و شام در مدینه‌ی منوره می‌شد مگر این که مسلمان می‌شدند. و این موضع‌گیری ایشان بیانگر فرزانگی و دید عمیق ایشان نسبت به مسايل امنیتی بود. چرا که این‌ها دشمنان شکست خورده‌ی اسلام بودند که قلبهایشان سرشار از نفرت و عداوت نسبت به مسلمانان بود و هر لحظه آمادگی طرح هرگونه نقشه و دسیسه علیه اسلام و مسلمانان را داشتند. بنابراین عمر(رض) با حضور آن‌ها در پایتخت اسلام مخالف بود. ولی بعضی از مسلمانان که بردگانی از این قبیل در اختیار داشتند، مصرانه از عمر(رض) خواستند که به بردگان آن‌ها اجازه‌ی اقامت در مدینه بدهد، چرا که آن‌ها در کارها و فعالیتهای خود، نیازمند مشارکت و همکاری بردگان خود بودند. و سرانجام عمر(رض) نیز با دلی ناخواسته حضور آنان را پذیرفت و دیری نگذشت که آن‌چه‌ عمر(رض) از آن بیم داشت، اتفاق افتاد.(1)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخلفاء الراشدين: خالدي ص83 .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:540.txt">1ـ شهادت عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:541.txt">2ـ شیوه‌ی ابتکاری عمر(رض) در انتخاب خلیفه</a></body></html>عبدالله بن عمر(رض) می‌گوید: رسول خدا(ص) فرمود: 
(إن من الشجر شجرة لا يسقط ورقها، وهي مثل المسلم، حدِّثوني ما هي؟).
«نوعی درخت وجود دارد که برگهایش نمی ریزد و همانند مسلمان است؛ به من بگویید: آن چه درختی است»؟ 
ابن عمر(رض) گفت: مردم، شروع کردند به نام بردن درختان بیابانی و به ذهن من، درخت خرما رسید، ولی خجالت کشیدم، چیزی بگویم. آن‌گاه اصحاب از رسول خدا(ص) درخواست نمودند که نام آن درخت را برایشان بگوید. رسول اکرم(ص) فرمود: «آن، درخت خرماست».عبدالله(رض) می‌گوید: به پدرم گفتم: به ذهن من نیز نام همین درخت رسید. پدرم گفت: اگر بر زبان می‌آوردی و نام درخت را می‌گفتی، برایم از هر چیزی بهتر بود.(1) 
اما بشارت عمر(رض) به ابن مسعود(رض): عمر(رض) می‌گوید: شبی با رسول‎خدا(ص) و ابوبکر(رض) پیرامون امور مسلمانان گفتگو می‌کردیم. سپس با رسول خدا(ص) از خانه‌ی ابوبکر(رض) بیرون شدیم. رسول خدا(ص) متوجه مردی شد که نماز می‌خواند و قرآن تلاوت می‌کرد. آن حضرت (ص) مقداری ایستاد و به تلاوت آن شخص گوش فرا داد؛ سپس فرمود: 
(من سره أن يقرأ القرآن رطباً كما أنزل، فليقرأه على قراءة ابن أم عبد).
«هر کس دوست دارد قرآن را آن گونه بخواند که نازل شده پس آن‌را مطابق قرائت ابن مسعود بخواند». 
سپس آن مرد نشست و دعا کرد. رسول خدا(ص) فرمود: 
(سل تعطه‌، سل تعطه‌).
«هر آن‌چه‌ می‌خواهی از خداوند بخواه که به تو ارزانی می‌شود». 
و این جمله را دوبار تکرار نمود. عمر(رض) می‌گوید: با خود گفتم: به خدا سوگند که فردا صبح، ابن مسعود را از این ماجرا باخبر خواهم ساخت. اما وقتی آن‌جا رفتم، متوجه شدم که ابوبکر قبل از من، او را مژده داده و این خبر را به او رسانده است. به خدا سوگند ابوبکر(رض) در همه‌ی کارهای نیک از من سبقت می گرفت .(2)
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری کتاب العلم، ص131.
2) مسند أحمد شماره‌ 175«ٍالموسوعة الحديثية».عمرو بن میمون می‌گوید: صبح آن روزی که عمر(رض) ضربه خورد، ایستاده و منتظر اقامه‌ی نماز بودم. در میان من و ایشان عبدالله بن عباس ق