رفت و دیری نگذشت که زمین سرسبز و خرم گردید و وضعیت زندگی مردم بهبود یافت.(9) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات (3/322) اخبار عمر، ص 116
2) الشیخان به روایت بلاذری. ص 319
3) الشیخان به روایت بلاذری.ص 319 
4) الشیخان به روایت بلاذری. ص 320
5) الطبقات (3/320)
6) البخاری ش 1010
7) الفاروق عمربن الخطاب (محمد رشید رضا) ص 217
8) همان
9) الخلافه الراشده و الدولة الامویة، د. یحيی یحيی، ص 302یکی دیگر از عملکردهای عمر(رض) در خشکسالی توقیف حد سرقت بود. و این به معنی تعطیل کردن حد شرعی نبود، بلکه به خاطر وجود خشکسالی و گرسنگی مردم، شرایط مورد نظر برای اجرای حد شرعی را ناکافی می‌دانست. چرا که خوردن مال مردم در صورت گرسنگی شدید و برای نجات دادن جان خود، سرقت مورد نظر نیست. بنابراین عمر(رض) دست بردگانی را که شتری را کشته و گوشت آن‌را خورده بودند، قطع نکرد بلکه به آقای آن‌ها گفت: قیمت شتر را بپردازد.(1) 
همچنین عمر(رض) فرموده است که دزدی خوشه‌ی درخت خرما و در خشکسالی دست قطع نشود.(2)  
و بر اساس همین فرموده‌ی عمر(رض) فقهای مذاهب فتوا داده‌اند که در خشکسالی دست دزد قطع نشود. چنان‌که در مغنی از امام احمد نقل شده است که به وقت گرسنگی دست دزد قطع نشود یعنی اگر فرد نیازمند چیزی دزدید تا بخورد دستش قطع نگردد، چرا که او در حقیقت، مضطر است. جوزجانی از عمر(رض) نقل کرده که دستور داده است تا در خشکسالی دست دزد قطع نشود. از احمد پرسیدند: شما نیز همین را می‌گویید؟ گفت: بلی. در صورتی که نیاز شدید به این کار باشد و مردم دچار گرسنگی باشند.(3) 
و این خود بیانگر فهم عمیق و رأی صائب عمربن خطاب نسبت به اهداف شریعت می‌باشد که نگاهش به ریشه و موضوع مسايل دوخته بود نه به ظاهر آن‌ها. او به انگیزه‌ی دزدی می‌نگریست و می‌دانست که جز گرسنگی و نیاز شدید چیزی دیگر نیست و نیز می‌دانست که ضرورت ممنوعیت را از بین می‌برد. چنان که در قضیه‌ی سرقت غلامان حاطب گفت: شما آن‌ها را به کار می‌گیرید و گرسنه می‌گذارید تا این که ناچار به حرام رو می‌آورند و برای آن‌ها حلال می‌شود.(4) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخلافة و الخلفاء الراشدون، سالم البهنساوی، ص 165 
2) مصنف عبدالرزاق (10/242)
3) المغنی (ابن قدامه 8/278)
4) اعلام الموقعین (3/11)الاجتهاد فی الفقه‌ الاسلامی، ص 136عمر(رض) در عام الرماده پرداخت زکات را از عهده‌ی مردم به تعویق انداخت و بعد از این که خشک سالی برطرف گردید و مردم شاهد سال سرسبز و آبادی شدند از آن‌ها زکات سال گذشته را وصول کرد.(1) 
 چنان که یحيی بن عبدالرحمان بن حاطب می‌گوید: عمربن خطاب در عام الرماده، زکات را به تعویق انداخت و در سال بعد زکات سال گذشته را نیز از کسانی که صاحب نصاب بودند وصول نمود و به آن‌ها دستور داد تا زکات یک سال را در میان مردم مستضعف توزیع کنند و زکات یک سال را به بیت المال تحویل بدهند.(2) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الخلافة و الخلفاء الراشدون، سالم البهنساوی، ص 166
2) الشیخان به‌ روایت بلاذری ص 324عمر(رض) مخلصانه مسلمان شد و با تمام توان برای گسترش و تثبیت اسلام گام برداشت.
وی به رسول خدا(ص) گفت: آیا ما چه زنده بمانیم و چه بمیریم، بر حق نیستیم؟ رسول خدا(ص) فرمود: 
(بلی، والذی نفسی بیده‌ انکم علی الحق، ان متم، و ان حییتم).
«آری، سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، شما چه بمیرید و چه زنده بمانید، بر حق هستید». 
گفت: پس چرا پنهان کاری نماییم؟ سوگند به ذاتی که شما را به حق مبعوث کرده، حتماً دعوت خویش را آشکار مي‌سازید.
چنانچه از شواهد بر می‌آید، رسول خدا(ص) نیز بدین نتیجه رسیده بود که زمان آشکار ساختن دعوت فرا رسیده و دعوت آن قدر توان و قوت یافته که از خود دفاع نماید. از این‌رو رسول خدا(ص) با آشکار ساختن دعوت موافقت نمود و دو صف تشکیل داد و عمر و حمزه را پیشاپیش هر یک از صفها قرار داد. بدین ترتیب مسلمانان در حالی وارد مسجد الحرام شدند که در اثر حرکت آنان غبار به هوا برخاسته بود. مشرکان با دیدن عمر و حمزه(رض) هراسان و وحشت زده شدند و غم و اندوه بی سابقه‌ای، آنان را فرا گرفت. رسول خدا(ص) در آن روز عمر(رض) را فاروق نامید.(1) 
بدین‌سان خداوند متعال، اسلام و مسلمانان را با مسلمان شدن عمربن خطاب سربلند نمود؛ چرا که عمر(رض) شخصی قوی و شکست ناپذیر بود. بنابراین اصحاب رسول خدا(ص) با مسلمان شدن عمر و حمزه(رض) احساس امنیت و سرافرازی نمودند .(2) عمر(رض) مشرکان را به مبارزه طلبید و آشکارا در کنار کعبه نماز گزارد و مسلمانان نیز با او نماز گزاردند. عمر(رض) علاقه‌ی وافری به رنجاندن دشمنان دعوت داشت و خیلی مشتاق بود که آنان را هر طور که شده، برنجاند. چنانچه خودش می‌گوید: پس از آن که مسلمان شدم، نزد دایی‌ام ابوجهل رفتم و درب خانه‌ایش را زدم. هنگامی که بیرون آمد، گفتم: آیا می‌دانی که من به دین محمد گرویده‌ام؟ گفت: این کار را نکن. گفتم: این کار را کرده‌ام. ابوجهل با ناراحتی وارد خانه شد و درب را به رویم کوبید. گفتم: این که چیزی نیست. سپس به خانه‌ی یکی دیگر از اشراف قریش رفتم و به او نیز گفتم: من به دین جدید گرویده‌ام. گفت: این کار را نکن. گفتم: این کار را کرده‌ام. او نیز وارد خانه‌ایش شد و درب را به روی من بست. گفتم: این نيز که چیزی نیست. شخصی به من گفت: آیا دوست داری که اسلام آوردن خود را آشکار نمایی؟ گفتم: آری. گفت: هنگامی که همه پیرامون کعبه جمع می‌شوند، نزد جمیل بن معمر جمحی برو و کنارش بنشین و بگو: من از دین شما دست کشیده‌ام. عمر(رض) می‌گوید: من این کار را کردم. جمیل با شنیدن سخنم، از جای برخاست و فریاد برآورد: پسر خطاب بی دین شده است. مردم با شنیدن گفته‌ی جمیل، به سوی من حمله‌ور شدند و بدین‌سان میان من و مردم زد و خورد درگرفت.(3)  
عبدالله بن عمر(رض) می‌گوید: زمانی که پدرم، مسلمان شد، هنوز قریشیان از اسلام آوردن وی بی اطلاع بودند. پدرم گفت: چه کسی زودتر از همه اخبار مکه را پخش می‌کند؟ گفتند: جمیل بن معمر جمحی. عمر(رض) به سوی جمیل به راه افتاد و من نیز به دنبال پدر به راه افتادم؛ در آن زمان هر چند نوجوانی کم سن و سال بودم، اما توان تشخیص و درک مسایل را داشتم. پدرم نزد جمیل رفت و گفت: ای جمیل! من مسلمان شده‌ام. جمیل بدون این که با او سخنی بگوید، برخاست و رهسپار مسجد الحرام شد. مردم پیرامون کعبه حلقه زده بودند؛ جمیل کنار درب ورودی مسجد ایستاد و با صدای بلند، بانگ برآورد: ای قریشیان! عمر بی دین شده است. عمر(رض) که پشت سر جمیل بود، گفت: دروغ می‌گوید؛ من بی دین نشده‌ام، بلکه اسلام آورده‌ام. و آن‌گاه شهادتین بر زبان آورد و گفت: أشهد ان لا اله الا الله و أن محمداً عبده و رسوله.
مشرکان به عمر حمله‌ور شدند و عمر نیز به‌ عتبه‌ بن ربیعه‌ حمله‌ کرد و او را به‌ زیر خود در آورد و ضربه‌های محکم خود را بر سر او می‌کوبید، تا آن‌جا که‌ عتبه‌ فریاد برآورد و مردم از