 عمر دور شدند، آری! عمر به‌ محض اینکه‌ احساس نا امنی می‌کرد یکی از بزرگان قوم را در آغوش می‌گرفت و ضربه‌های خود را بدو وارد می‌نمود، تا اینکه‌ مردم از وی جدا می‌شدند، و عمر به‌ همان صورت تمامی مجالس کفر را پی‌گیری می‌کرد و ایمان خود را در میان آنان اظهار می‌داشت و همچنان با آنان زد و خورد می‌کرد تا این که عمر(رض) خسته شد و نشست. و مشرکان، پیرامون او ایستاده بودند. گفت: هر کاری که دلتان می‌خواهد، بکنید؛ به خدا سوگند وقتی تعداد ما به سیصد نفر برسد، یا ما مکه را برای شما می‌گذاریم و یا شما، آن‌را برای ما می‌گذارید و می‌روید. در این هنگام شخصی وارد مسجد الحرام شد و با دیدن این صحنه گفت: چه شده است؟ گفتند: عمر بی دین شده است. گفت: چه اشکالی دارد؟ او حق دارد هر دینی که بخواهد، برگزیند. نکند شما گمان می‌کنید طايفه‌ی بنی عدی، او را تحویل شما خواهند داد تا هر کاری که دلتان می‌خواهد با او بکنید؟!
ابن عمر(رض) می‌گوید: به دنبال سخنان این مرد، آن‌ها از اطراف عمر(رض) پراکنده شدند و رفتند. من بعدها در مدینه از پدرم پرسیدم که آن شخص، که بود؟ گفت: او عاص بن وائل سهمی بود.(4) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) حلیه الأولیاء (1/40)؛ صفه الصفوه (1/103-104)
2) الخليفة الفاروق عمربن الخطاب ص26، 27 .
3) شرح المواهب (1/320) اخبا رعمر، 19
4) فضائل الصحابه (1/346) با سند حسن.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:181.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:182.txt">1ـ بازگشت عمر از مرز حجاز و شام</a><a class="text" href="w:text:183.txt">2ـ درگذشت ابوعبیده (رض)</a><a class="text" href="w:text:184.txt">3ـ مرگ معاذ بن جبل(رض)</a><a class="text" href="w:text:185.txt">4ـ سفر عمر(رض) به دیار شام و ترتیب دادن امور</a><a class="text" href="w:text:186.txt">5ـ حکم شرعی ورود و یا خروج از شهری که مبتلا به وبا است</a></body></html>در سال هجدهم هجری(1)  مشکل بزرگ و وحشتناکی رخ داد که عبارت از وبای معروف به عمواس بود. عمواس روستای کوچکی بین شهر قدس و رمله است که وبا از آن‌جا شروع شد و دیری نگذشت که در سرتاسر شام منتشر گردید.(2) 
بهترین تعریفی که از این بیماری شده تعریفی است که ابن حجر کرده و بعد از ذکر اقوال مختلف در این باره گفته است: این بود آن‌چه‌ در تعریف طاعون توسط اهل لغت، فقها و اطبا ارائه شده است و خلاصه این که طاعون نوعی ورم است که از فشار خون و احیانا از انسداد خون در عضوی پدید می‌آید و آن‌را فاسد می‌کند و اما اطلاق طاعون به دیگر بیماریهایی که در اثر هوای آلوده و ناسازگار پدید می ایند، مجازا صورت می‌گیرد و در واقع این نوع بیماریها وبا نامیده می‌شوند و وجه مشترک آن‌ها با طاعون ابتلای عموم مردم به آن‌ها و کثرت مرگ و میر در آنان است.(3)  شاید علت اصلی فرق گذاشتن بین طاعون و وبا این باشد که طبق فرموده‌ی رسول خدا(ص) طاعون وارد شهر مدینه نمی‌شود در حالی که این شهر از بروز وبا در آن مصون نیست و چندین بار این اتفاق در آن افتاده است.(4) 
گفتنی است که طاعون بعد از آن اتفاق افتاد که جنگهای شدید در میان رومیها و مسلمانان در گرفته و انسان‌های زیادی کشته شده و بوی تعفن کشته‌ها فضا را آلوده ساخته بود.(5) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ القضاعی ص 294
2) خلاصة تاریخ ابن کثیر. محمد کنعان، ص 236
3) الفتح (10/180)
4) ابوعبیده عامر بن جراح، محمد شراب، ص 220 
5) الخلفاء الراشدون: نجار، ص 224در سال هفدهم هجری عمر(رض) می‌خواست برای بار دوم از دیار شام بازدید به عمل بیاورد. او با تعدادی از مهاجرین و انصار به راه افتاد و به مکانی به نام سرغ در مرزهای حجاز با شام رسید. در آن‌جا با تنی چند از فرماندهان نظامی‌خود روبرو شد و از وقوع طاعون در بلاد شام اطلاع یافت و به مشورت همراهان خود از ادامه‌ی سفر صرف نظر کرد و به مدینه برگشت. به هر حال وبای خطرناک در شام پدید آمد و باعث از بین رفتن جمع کثیری از مردم آن سامان گردید. از جمله امیر آن دیار، ابوعبیده بن جراح و تعداد زیادی از اصحاب پیامبر مانند: معاذ بن جبل، یزید بن ابی سفیان، سهیل بن عمرو، عتبه بن سهیل و غیره تا این که عمرو بن عاص به‌ عنوان امیر آن دیار منصوب شد و به مردم پیشنهاد کرد تا شهر را ترک کرده و به کوه‌های اطراف پناه ببرند و با این تدبیر ایشان، دیری نگذشت که بیماری پایان یافت و مردم با خیال راحت به زندگی طبیعی خود ادامه دادند و چون عمر(رض) از این چاره اندیشی عمرو اطلاع یافت مخالفتی ننمود.(1)
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) همان ص 225، تاریخ الطبری (5/36)بعد از این که وبا در همه جای شام پیچید و خبر آن به عمربن خطاب رسید در نامه‌ای به ابوعبیده نوشت: سلام خدا بر تو باد! کاری پیش آمده است که باید تو را از نزدیک ببینم. بنابراین با رسیدن این نامه، به سرعت اسباب سفر را مهیا کن و به سوی من بشتاب. ابوعبیده می‌دانست که عمر(رض) می‌خواهد او را از ابتلا شدن به وبا برهاند. بنابراین طی نامه‌ای به امیرالمؤمنین نوشت: ای امیرالمؤمنین! من می‌دانم شما چه کاری با من دارید و من اکنون در میان لشکری از مسلمانان هستم که دوست دارم همچنان در میان آنان باشم و از آنان جدا نشوم تا این که آن‌چه‌ خدا دوست دارد در مورد ما قضاوت نماید. پس مرا حلال کن. عمر(رض) پس از خواندن نامه گریست. حاضرین پرسیدند: آیا ابوعبیده وفات کرده است؟ گفت: تقریباً. سپس نامه‌ای به ابوعبیده نوشت و دستور داد تا خانه‌های مردم را از مکان پايین و شیبی که در آن بودند به مکان مرتفعی انتقال دهد. ابوعبیده به ابوموسی گفت: برو و در جستجوی مکان مناسبی باش تا مردم را به آن‌جا انتقال دهیم. ابوموسی به خانه‌ی خود برگشت، متوجه شد که همسرش دچار وبا شده است. نزد ابوعبیده برگشت و به او اطلاع داد. آن‌گاه ابوعبیده مرکب خود را خواست تا بر آن سوار شود، ولی متوجه شد که خود دچار وبا گشته است.(1) 
عروه می‌گوید: در ابتدای وبای عمواس، ابوعبیده و خانواده‌اش دچار آن نشدند. آن‌گاه ابوعبیده دست به دعا شد و گفت: بار الها! به ابوعبیده و خانواده‌اش نیز سهمی بده. دیری نگذشت که در وجود او علامت کوچکی پدیدار گردید. مردم گفتند: این چیزی نیست. ابوعبیده گفت: خدا در آن برکت می‌دهد.(2) 
او قبل از این که دچار وبا بشود در میان مردم خطبه‌ای ایراد کرد و گفت: ای مردم! این بیماری رحمتی از جانب پروردگارتان و دعای پیامبرتان و مرگ نیکان است و من نیز می‌خواهم که خداوند سهمی از آن‌را نصیب من بگرداند.(3)  
و بعد از این که دچار وبا گردید و بر بستر بیماری افتاد، مسلمانان را فرا خواند و گفت: من شما را به امری توصیه می‌کنم که اگر آن‌را رعایت بکنید تا زنده‌اید همچنین بعد از این که مردید در خیر به سر می‌برید، نماز را برپای دارید، زکات بدهید، روزه بگیرید، حج و عمره بجا آورید، صله‌ی رحم و محبت با یکدیگر برقرار سازید و با امیرانتان صادق باشید. و مواظب باشید که دنیا فریبتان ندهد چرا که اگر هزار سال هم زندگی بکنید، سرانجام مرگ به