کیل می‌گردد. همان‌طور که گفتیم ابن عامر، با شنیدن خبر ورود ابن سبأ به شهر و اقامت او در خانه حکیم، او را احضار نمود و در مورد هویت او و قصد او از سفر به بصره سؤال نمود. ابن سبأ نیز وانمود می‌کرد که او پیشتر از اهل کتاب بوده اما پس از شناخت اسلام، با رغبت به این دین گرویده است و قصد دارد در بصره سکنی گزیند. عبدالله بن عامر گفت: این چه‌ حرف‌هایی است که‌ در مورد شما می‌شنوم؟ هرچه‌ زودتر از این‌جا خارج شو و چیزی از خود باقی نگذار. ابن عامر وی را از بصره‌ بیرون راند و نگذاشت که‌ در آن شهر اقامت گزیند. اما ابن سبأ زمانی بصره‌ را وداع می‌گفت که‌ پیروانی را برای خود به‌ وجود آورده‌ بود و شاخه‌ای از حزب سبئی یهودی را در آن‌جا کاشته‌ بود.
ابن سبأ سپس عزم کوفه کرد و در آن‌جا بود که فضا را مناسب افکار و عقاید باطل خود دید اما به محض اين‌كه سعید بن عاص خبر ورود ابن سبأ به کوفه را شنید دستور داد تا او را از شهر بیرون کنند. پس از اخراج ابن سبأ از کوفه، او قصد سرزمین مصر کرد و در آن‌جا توانست نقشه‌های شوم خود را اجرا کند و افراد بسیاری را گرد خود جمع نماید. او در آن‌جا با پیروان خود در دیگر شهرها مکاتبات پنهانی داشت و دستورات لازم را به آنان ابلاغ می‌کرد(5) . تلاش‌های ابن سبأ و پیروان او شش سال به طول انجامید تا اين‌كه سرانجام در سال سی و پنج بعد از هجرت، غوغاسالاران و فتنه‌انگیزان شورش خود را از کوفه آغاز کردند و با قتل عثمان(رض) آن‌را به منتها الیه وقاحت رسانیدند و در دوران خلافت علی بن ابی طالب(رض) نیز همچنان به شیطنت و خباثت خود ادامه دادند.(6) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/348). 
2) الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص126. 
3) الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص126. 
4) همان، ص128. 
5) الخلفاء الراشدون، الخالدی، ص129. 
6) همان، ص130. در یکی از روزهای سال سی و سوم بعد از هجرت که سعید در جلسه‌ای میان عموم مردم حضور یافته و با آنان در زمینه‌های مختلف گفتگو و بحث می‌کرد عده‌ای از منحرفان و افراط‌گران وارد این جلسه شده و آن‌را به آشوب کشاندند. 
در واقع، ماجرا از این قرار بود که میان سعید و فردی بنام خنیس بن حبیش اسدی مجادله‌ای در گرفت؛ در مجلس نیز افراط‌گرایانی چون جندب ازدی که فرزندش به خاطر ارتکاب قتل، قصاص و کشته شده بود و نیز افرادی مانند مالک اشتر نخعی، ابن کواء و صعصعه بن صوحان حضور داشتند، آنان این فرصت را غنیمت شمردند و برای بر انگیختن آتش فتنه، به ظاهر و برای حمایت از سعید، به خنیس حمله‌ور شدند. پدر خنیس نیز که برای دفاع از فرزندش وارد معرکه شده بود به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت به نحوی‌که پدر و پسر از شدت ضربات، بیهوش شدند، سعید نیز هر چه کوشید نتوانست مانع این اقدام وحشیانه جندب و مالک اشتر و دیگر همدستانشان شود. این اقدام باعث شد، کوفه در آستانه جنگی قبیله‌ای قرار گیرد که با درایت و عملکرد بموقع سعید، آتش آن فتنه در نطفه خفه شد. سعید طی نامه‌ای خطاب به عثمان(رض) واقعه را برای او بازگو نمود و عثمان نیز به او سفارش نمود که تا حد امکان سعی نماید مسأله را به صورتی آرام و بدور از هر نوع تشنج حل و فصل کند(1) . پس از این ماجرا منحرفان از دین، اقدام به نشر شایعات و اکاذیب بر ضد سعید و عثمان(رض) و مردم و بزرگان کوفه کردند و به همین دلیل، مردم از سعید خواستند تا آنان را مجازات نماید. سعید به آنان پاسخ داد که عثمان مرا از ایجاد تشنج و بحران در شهر منع کرده است اما اگر در تصمیم خود اصرار می‌ورزید از خود عثمان کسب تکلیف نمایید. مردم نیز عثمان(رض) را در جریان اوضاع و احوال شهر قرار دادند و از او خواستند تا به سعید فرمان دهد که این فتنه‌انگیزان و آشوب طلبان را از کوفه اخراج کند و عثمان نیز درخواست آنان را پذیرفت و به سعید دستور داد تا آن آشوب طلبان را از شهر تبعید نماید. سعید نیز این عده را که حدود ده تا پانزده نفر می‌شدند به شام و نزد معاویه فرستاد و طی نامه‌ای به معاویه به او چنین نوشت: من عده‌ای را نزد تو می‌فرستم که اهل فتنه و آشوب هستند. آنان را از مجازات بترسان و تلاش کن تا اصلاح شوند و اگر احساس کردی به راه راست آمده‌اند بار دیگر به ایشان فرصت جبران مافات را بده(2) . از جمله افرادی‌ که به شام تبعید شدند این عده بودند: مالک اشتر نخعی، جندب ازدی، صعصعه بن صوحان، کمیل بن زیاد، عمیر بن ضابیء و ابن کواء(3) .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/323). 
2) تاریخ طبری (5/324). 
3) الخلفاء الراشدون، ص131. با ورد این افراد به شام، معاویه آنان را در مکانی بنام کلیسای مریم سکنی داد و طبق دستور عثمان همان احکام را بر آنان اجرا می‌نمود که‌ در عراق با آن مواجه‌ بودند. او روز و شب با آنان غذا می‌خورد تا بتواند شناخت درستی از آنان به دست آورد. یک روز معاویه خطاب به این جماعت گفت: شما عرب هستند و شجاع و فصیح که خداوند(عزوجل) با دین اسلام به شما عزت و شرف داد و با این دین توانستید بر دیگر ملت‌ها غلبه نمایید و ثروت‌های آنان را در دست گیرید، اما می‌بینم که نسبت به قریشیان احساس کینه و نفرت می‌کنید. آیا می‌دانید اگر قریشیان نباشند شما به همان دوران ذلت و ضعف پیش از اسلام باز خواهید گشت.(1) 
در واقع، عثمان می‌دانست معاویه با آن فصاحت و بلاغت، ذکاوت و هوش و گذشت و آرامش و صبر کم نظیر خود می‌تواند هر مشکلی را حل و فصل نماید و به همین خاطر، به محض وقوع هر نوع آشوب و فتنه‌ای، آن را به پسر ابوسفیان محول می‌کرد تا گره آن را بگشاید. معاویه نیز در رابطه با این مسأله، تمام توان خود را به کار می‌بست تا بتواند این افراد آشوب طلب را سر راه آورد. او نخست ورود آنان به شام را گرامی داشت، سپس تلاش نمود با مجالست و مصاحبت با ایشان از کنه اسرار و نیات آنان با خبر شود و پیش از محکوم کردن این افراد، شناختی درست و بدور از آنچه در مورد آنان شنیده بود را به دست آورد. به این ترتیب کوشید ترس و خوفی را که در دل آنان بود از میان برد و دیوار عدم اعتمادی را که میانشان بود از میان بردارد، او پس از این مدت، فهمیده بود که علت این اقدامات فتنه‌انگیز این قبیل افراد همانا تعصبات قبیله و حس جاه طلبی و قدرت طلبی است. بنابراین برای اصلاح کردن آنان دو مساله را مطرح نمود. 
نخست: تأثیر اسلام در عزت و قدرت عرب.
دوم: نقش قریشیان در نظر اسلام و حل و فصل مشکلات و معضلات مسلمانان.
این آشوب طلبان با شنیدن این سخن و تأثیر بسزای اسلام در وضعیت عزتمندانه خود و مقایسه این وضعیت با آن شرایط نابسامان و قتل و غارت پیش از اسلام قاعدتاً باید از آن اقدامات مخرب خود دست بر می‌داشتند(2) .
معاویه در ادامه گفتگو با آنان چنین گفت: رهبران امروز شما بسان سپر شما هستند پس سپرهای خود را از خود نرانید. رهبران امروز شما در برابر عصیان و ظلم و ستم شما صبور هستند اما بدانید که خداوند(عزوجل) شما را مج