 بن عمير(رض)</a><a class="text" href="w:text:367.txt">ت - سعد بن ربيع(رض)</a><a class="text" href="w:text:368.txt">ث - عبدالله بن جحش(رض)</a><a class="text" href="w:text:369.txt">ج - حنظله بن ابي عامر، غسيل الملائكه (رض)</a><a class="text" href="w:text:370.txt">درسها و فوايد اين ماجرا</a><a class="text" href="w:text:371.txt">ح - عبدالله بن عمرو بن حرام(رض)</a><a class="text" href="w:text:372.txt">خ - خيثمه ابوسعد (رض)</a><a class="text" href="w:text:373.txt">د - وهب المزني و برادرزاده‌اش (رض)</a><a class="text" href="w:text:374.txt">ذ – عمرو بن جموح (رض)</a><a class="text" href="w:text:375.txt">ز – ابوحذيفه بن يمان و ثابت بن وقش (رض)</a></body></html>شيرخدا، حمزه، شجاعانه و با شدت جنگيد. بسیاری از پرچمداران مشركان را كه از بني‌عبدالدار بودند، به قتل رساند. او در حالي كه در قلب سپاه دشمن مشغول كارزار بود، توسط پرتاب سرنيزه فردي به نام وحشي، به شهادت رسید.
وحشي مي‌گويد: حمزه در جنگ بدر، طعيمه بن عدي بن خيار را كشته بود. مولايم، جبير بن مطعم، به من گفت: اگر حمزه را در انتقام عمويم به قتل برسانی، آزاد هستي. بنابراين زماني كه مردم براي جنگ از مكه خارج شدند، من هم با آنها حركت كردم. در سپاه در برابر يكديگر قرار گرفت. سباع، از سپاه مشركان به ميدان آمد و مبارز طلبيد. حمزه بن عبدالمطلب در مقابلش از صف مسلمانان بيرون آمد و چنين گفت: اي سباع! اي فرزند ام انمار، كه شغلش ختنه‌كردن زنان بوده است، آيا با خدا و رسول او سرجنگ داري؟ آن گاه بر او حمله كرد و او را چنان از پاي درآورد كه گویي سباع در ميدان وجود نداشته است. من پشت تخته سنگي براي حمزه كمين نمودم. وقتي كه به من نزديك شد، نيزه‌ام را به طرف او پرتاب كردم به گردنش فرو رفت و به شهادت رسید.
بعد از جنگ به اتفاق مردم به مكه برگشتم، تا اينكه اسلام در مكه انتشار يافت. از آنجا به طائف گريختم؛ سپس با تعدادي از مردم طائف به سوي مدينه حركت كردم؛ البته به من گفته بودند كه آن حضرت با فرستادگان قومي به خشونت رفتار نمي‌كند. بعد از اینکه به مدينه رسيدم و با پيامبر اکرم(ص)  روبرو گردیدم، گفت: تو وحشي هستي؟ گفتم: آري.
فرمود: «حمزه را تو كشتي؟» گفتم: بلي. 
رسول خدا (ص) فرمود: «آيا مي‌تواني چهره‌ات را از من پنهان كني.»
وحشي مي‌گويد: به خاطر اينكه رسول خدا (ص) مرا نبيند، از آنجا رفتم و بعد از وفات آن حضرت، هنگامي كه مسيلمه كذاب، ادعای پيامبري كرده بود، تصميم گرفتم كه در جنگ با مسيلمه شركت كنم، شايد بتوانم قتل حمزه را جبران بكنم.
من در ركاب سایر مجاهدين در اين جنگ شركت كردم. مردي را ديدم مانند شتري خاكستري با موهاي به هم‌ريخته كنار ديواري ايستاده بود، با سرنيزه‌ام چنان به سينه‌اش زدم كه از ميان شانه‌هايش درآمد. سپس مردي از انصار پريد و با شمشير برسرش كوبيد.
عبدالله بن فضل مي‌گويد: سليمان بن يسار از عبدالله بن عمر (رض) چنین روایت می‌کند: آن روز كنيزكي بر روي بام خانه‌اي فرياد كشيد: اميرالمؤمنين، مسيلمه، توسط غلامي سياه رنگ كشته شد.(1)
---------------------------------------------------------------------------------
1) بخاری، مغازی، شماره 4072.این جنگ، میان قریش و قبیله کنانه از یک طرف و قبیله هوازن از طرفی دیگر درگرفت. علت اصلی درگیری این بود که عروه الرحال بن عتبه بن هوازن، یکی از کاروانهای تجاری نعمان بن منذر را که حامل کالاهای تجاری، عطر و پارچه بود در بازار عکاظ به مسئولیت خود جای داد. براض بن قیس بن کنانه به عروه گفت: آیا در مقابل کنانه هم از آنان دفاع می‌کنی؟ عروه گفت: آری و در مقابل همگان. عروه به همراه کاروان به راه افتاد و از طرفی براض هم به راه افتاد تا او را غافلگیر کرد و به قتل رساند. قبیله کنانه آهسته حرکت کردند تا از مکه بگریزند. قبیلة هوازن وقتی از این موضوع اطلاع یافتند، به تعقیب آنان پرداختند و قبل از ورود به حرم به آنها رسیدند و جنگ میان آنها در گرفت و با یکدیگر جنگیدند تا اینکه شب شد و داخل حرم رفتند و از جنگ دست کشیدند، سپس بعد از آن، چندین روز دیگر با یکدیگر جنگیدند و قریش، کنانه را کمک کرد و محمد نیز در کنار عموهایش در جنگ شرکت نمود. و این روز به خاطر اینکه حرمت مکه در آن شکسته شد، روز فجار (فسق و فجور) نامگذاری شد(1). 
پیامبر در مورد این جنگ فرموده است: «من برای عموهایم تیر آماده می‌کردم و به آنها می‌دادم.»(2) 
سن پیامبر در آن زمان چهارده یا پانزده سال بیش نبود. البته بعضی گفته‌اند او بیست ساله بوده است. اما قول اول بر قول دوم ترجیح دارد؛ زیرا اوتیرها را جمع می‌نمود و به دست عموهایش می‌دادکه این کار بیانگر سن وسال کم او می‌باشد. ایشان با این کار، جرأت و شهامت را فرا گرفت و از سنین نوجوانی، جنگ راتمرین کرد، امّا بعد از رسالت پیامبر اکرم (ص) تمامی دشمنیها و جنگهای خونین اعراب، جای خود را به الفت و مهربانی دادند و پایان پذیرفتند(3). 
---------------------------------------------------------------------------------
1) وقفات تربویة مع السیرة النبویه، ص 53.
2) السیرة النبویه، ابن هشام، ج 1، ص 221، 224 – السیرة الحلبیه، ج 1، ص 127 – 129.
3) وقفات تربویه، ص 53.بعد از پايان جنگ احد، رسول خدا (ص) از يارانش سئوال نمود: قتلگاه حمزه را چه كسي ديده است؟ مردي گفت: من ديده‌ام. رسول خدا (ص) به اتفاق آن مرد آمد و كنار جنازه حمزه ايستادند. حمزه را در حالي مشاهده نمود كه شكمش پاره و مثله گرديده بود(1).  
در روايتي دیگر آمده است: پیامبر اکرم (ص) با اطلاع از شهادت حمزه، گريه نمود و وقتي كه جسد وي را مشاهده نمود، فرياد كشيد.»(2)  
پيامبر در حالي كه در كنار جنازه شهدا ايستاده بود، فرمود: «من روز قيامت بر اينها شاهد هستم. آنها را با خونهايشان كفن نمائيد. در راه خدا هيچ زخمي به وجود نمي‌آيد، مگر اينكه روز قيامت آن زخم تازه مي‌گردد، رنگ‌ رنگ خون است، ولي بوي آن بوي مشك است و افزود كه هر كدام بيشتر قرآن خوانده است آن را در لحد مقدم نمائيد.»(3) 
با شهادت حمزه و برخي ديگر از ياران، خوابي كه رسول خدا (ص) قبل از خروج به ميدان احد ديده بود، تحقق يافت.
پيامبر فرمود: خواب ديدم كه در شمشيرم، ذوالفقار، شكافي به وجود آمده است. آن را به شكستي كه پيش آمد، تعبير نمودم. همچنین فرمود: همچنين قوچي در خواب ديدم كه پشت سرم بر مركب، قرار دارد. آن را به فرماندهي لشكر تعبير كردم و ديدم كه لباس زرهي محكمي به تن دارم، آن را به مدينه تعبير نمودم و ديدم كه گاوي ذبح می‌شود، به خدا سوگند! ذبح گاو خير است. ذبح گاو خير است. و سرانجام نتیجة جنگ همان گونه كه رسول خدا تعبير نموده بود، تحقق یافت(4). 
---------------------------------------------------------------------------
1) صحیح السیرة النبویه، ص 283.
2) همان، ص 284.
3) همان، ص 283.
4) ترمذی، کتاب السیر فی النقل، شماره 1561.زبير بن عوام(رض)  مي‌گويد: روز احد، زني با سرعت به سوي اجساد شهدا مي‌آمد.
رسول خدا (ص) كه نمي‌خواست چشم آن زن به اجساد بيفتد، فرمود: مواظب آن زن باشيد. مواظب آن زن باشيد. زبير مي‌گويد: من او را شناختم كه صفيه است. قبل از اينكه به اجساد برسد، خودم را به وي رساندم. او زني تندخو و قهرمان بود. به سينه‌ام زد و گفت: از سر راهم ک