 آزادي. 
صفيه(رض) در رمضان سال پنجاه هجري و در زمان معاويه چشم از جهان فرو بست. رحمت خدا بر او باد(12).  
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) السیرة النبویه، ابی شبهه، ج 2، ص 383. 
2) الصراع مع الیهود، ج 3، ص 101. 
3) السیرة النبویه، ابی شبهه، ج 2، ص 384. 
4) السنن الکبری، ج 9، ص 138 به نقل از الصراع مع الیهود، ج 3، ص 103. 
5) الصراع مع الیهود، ج 3، ص 122. 
6) السیرة النبویه، ابی شبهه ج 2، ص 384. 
7) السیرة الحلبیه، ج 3، ص 45. 
8) شرح المواهب اللدنیه، ج 2، ص 233. 
9) همان. 
10) زاد المعاد، ج 3، ص 328. 
11) السیرة النبویه، ابی شهبه، ج 2، ص 385. 
12) همان. ابوهريره مي‌گويد: بعد از فتح خیبر، يهوديان به پیامبر اکرم(ص)، گوشت زهر آلود گوسفندي هديه دادند. آن حضرت (ص) آنها را فراخواند و در جمع آنان گفت: من از شما سؤالي دارم، آيا پاسخ مرا مي‌دهيد؟ گفتند: بلي، اي ابا القاسم! پیامبر اکرم (ص) فرمود : شما فرزندان چه كسي هستيد؟ گفتند: ما فرزندان فلاني هستيم. پیامبر اکرم (ص) فرمود: دروغ گفتيد، پدر شما فلاني است. گفتند: راست گفتي.
سپس فرمود: اگر از شما سؤالي بكنم، به من صادقانه پاسخ خواهيد داد؟ گفتند: بلي؛ چرا که اگر دروغ بگویيم، مانند سوال اول ما به آن پي خواهي برد. 
پیامبر اکرم (ص) فرمود: اهل دوزخ چه كساني هستند؟ گفتند: ما زمان ‌اندكي در آن مي‌مانيم؛ سپس شما جايگزين ما خواهيد شد. 
پیامبر اکرم (ص) فرمود: در آن بمانید، چرا که به خدا ما هرگز جايگزين شما نخواهيم شد.
آن گاه پیامبر اکرم فرمود: اكنون سؤال ديگري از شما دارم، آيا صادقانه پاسخ خواهيد داد؟ گفتند: بلي.
آن حضرت (ص) فرمود: آيا شما گوشت اين گوسفند را زهر آلود ساخته‌ايد؟ 
گفتند: بلي. 
پیامبر اکرم (ص) فرمود: چرا چنين كرديد؟ 
گفتند: با خود گفتيم اگر از جانب خداوند به پیامبری مبعوث شده باشی؛ پس آن به تو ضرري نمي‌رساند و اگر يك دروغگو هستي، پس از شر تو خلاص مي‌شويم(1).  
مولف كتاب بلوغ الاماني مي‌گويد: اين گوسفند از طرف زني به نام زينب بنت حارث همسر سلام بن مشكم هديه شده بود. او از كسي پرسيد كه پیامبر اکرم (ص) كدام قسمت گوسفند را بهتر مي‌پسندد و بعد از اينكه دانست كه آن حضرت، شانه گوسفند را بهتر مي‌پسندد، همان قسمت را بيشتر زهرآلود كرد. پیامبر اکرم (ص) نيز همان قسمت گوشت كباب شده را برداشت و در دهان گذاشت، اما فرو نبرد؛ پس آن را از دهان بیرون ‌انداخت، اما يكي از يارانش به نام بشر بن براء كه با ايشان هم خوراك بود، از آن لقمه‌اي فرو برد و بر اثر آن از دنيا رفت(2).  
در روايت ديگري آمده است كه پیامبر اکرم (ص) در حالي كه يارانش آماده خوردن گوشت كباب شده بودند، بعد از اينكه لقمه‌اي برداشته و در دهان گذاشته بود، فرمود: دست نگه داريد. شانة گوسفند مي‌گويد: زهر آلود است. آن گاه همه دست نگه داشتند، به جز بشر كه لقمه‌اي را فرو برده بود(3).  
ابن قيم مي‌گويد: آن زن يهودي را نزد پیامبر اکرم (ص) آوردند. او گفت مي‌خواستم تو را به قتل برسانم. ایشان فرمود: خدا تو را بر من چيزه نمي‌سازد. سپس پیامبر اکرم(ص) حجامت نمود و به همه كساني كه از آن گوشت خورده بودند، نيز دستور داد تا حجامت كنند و تعدادي از آنان وفات نمودند(4).  
در مورد اينكه آن زن كشته شد يا خير، اختلاف نظر وجود دارد، اما صحيح آن است كه آن حضرت (ص) بعد از مرگ بشر، دستور داد تا وی را به قتل برسانند(5).  
زهري كه در گوشت گوسفند جاسازي شده بود، بسيار قوي بود. بنابراين، بلافاصله بشر بن براء را از پاي در آورد و پیامبر اکرم (ص) تا آخر عمر همچنان از آن رنج مي‌برد. چنانكه از عايشه روايت است كه پیامبر اکرم(ص)  در مریضی وفات خود فرمود: اي عایشه! من هنوز هم آثار آن سم را احساس مي‌كنم و فكر مي‌كنم اثر نهایي خود را اكنون برجاي گذاشت(6).  
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاری، کتاب الجهاد و السیر، ج 4، ص 79، شماره 3169. 
2) بلوغ الامانی به حاشیه فتح الربانی، ج 21، ص 123. 
3) مغازی رسول الله، عروة بن زبیر، ص 198. 
4) زادالمعاد، ج 3، ص 336. 
5) همان. 
6) صحیح البخاری شرح فتح الباری، ج 9، ص 159-196. انس ابن مالك مي‌گويد: بعد از فتح خيبر، حجاج (كه از مهاجران مكه بود) به پیامبر اکرم(ص) گفت: من در مكه خانواده و اموالي دارم، مي‌خواهم آنها را به طريقي برگردانم، آيا اجازه مي‌دهي در مورد تو نزد مشركان سخناني بگويم؟ پیامبر اکرم (ص) به او اجازه داد. حجاج به خانه‌اش برگشت و به همسرش گفت: دارایی و ثروت خود را جمع كن و به من بده كه مي‌خواهم از اموال محمد و يارانش كه تاراج شده است، خريداری بكنم.
اين سخن در مكه شايع شد و مسلمانان مكه نگران شدند و مشركان خوشحال و شادمان گشته بودند. چون اين خبر به عباس رسيد، ناراحت گرديد و خانه‌نشين شد و غلام خود را نزد حجاج فرستاد و گفت: تو را چه شده است! و اين چه سخناني است كه از تو به من مي‌رسد. به خدا آنچه خدا تو را بدان وعده داده است، بهتر از چيزي است كه تو به خاطر آن اينجا آمده‌اي. 
حجاج به غلام عباس گفت: به ابوالفضل سلام مرا برسان و بگو در يكي از خانه‌هايش ترتيبي بدهد تا من با او  خلوت گزینم و به او خبري برسانم كه خوشحال كننده است. وقتي غلام، نزد عباس برگشت، گفت: مژده‌ات باد عباس! عباس از جاي خود پريد و پيشاني او را بوسه زد. غلام آنچه را حجاج به او گفته بود، بازگو كرد. عباس از خوشحالي، غلام را آزاد كرد؛ سپس حجاج آمد و به عباس خبر داد كه خيبر فتح شده و پیامبر اکرم (ص) با صفيه؛ ازدواج نموده است(1) . و من به خاطر اموال خود و با اجازه پیامبر اکرم (ص) آمده‌ام. آن گاه به عباس گفت: از راز آمدن من تا سه روز به كسي چيزي مگو، بعد از آن اگر خواستي بگو(2).  
همسر حجاج، جواهرات و دارائيهاي او را جمع كرد و به او داد حجاج آنها را برداشت و به مدينه برگشت. 
عباس بعد از سه روز نزد همسر حجاج آمد و گفت: شوهرت كجا است؟ او گفت شوهرم چند روزي است كه به مدینه رفته است. سپس به عباس گفت: ابوالفضل! خدا خوارت نكند. ما نيز از آنكه شما نگران شده‌ايد، ناراحت شديم. عباس گفت: بلي، خدا مرا خوار نمي‌گرداند و خدا را شكر كه جز آنچه من دوست داشتم، اتفاق نيفتاده است. خيبر فتح گرديده و پیامبر اکرم (ص) با صفيه ازدواج نموده است و من صلاح تو را در اين مي‌بينم كه به شوهرت بپيوندي. همسر حجاج گفت: به خدا راست مي‌گویي؛ سپس عباس به مجالس قريش آمد، از كنار هر مجلس كه مي‌گذشت آنها مي‌گفتند: اي عباس! بدنبيني. عباس در جواب آنها مي‌گفت: خدا را شكر بد نديده‌ام. حجاج به من خبر داد كه خيبر فتح گرديده و پیامبر اکرم (ص) با صفيه، دختر حي، ازدواج نموده است و او به اينجا آمده بود تا اموال خود را به مدینه ببرد و به من گفته است كه تا سه روز، اين خبر را به كسي نگويم. بدين صورت نگراني و پريشاني مسلمانان به مشركان منتقل شد و مسلمانان خوشحال و شادمان گردیدند(3).  
اين داستان در بر گیرندة مطالب گوناگونی است: از جمله اين كه جايز است انسان هنگام ضرورت به خاطر احقاق حق خود، البته به شرطي كه به كسي ديگر ضرري نرساند دروغ 