ما ناگهان حاضران دیدند که به عقب می‌آید و گویا با دستهایش می‌خواهد از آسیب چیزی خود را مصون بدارد.
گفتند: تو را چه شده است؟ گفت: میان من و او چاله‌ای از آتش قرار گرفت. بعداً پیامبر اکرم (ص) فرمود: اگر به من نزدیک می‌شد، فرشتگان او را پاره پاره می‌کردند(2). 
و در حدیث ابن عباس چنین آمده است: پیامبر اکرم (ص) نماز می‌خواند. ابوجهل آمد و گفت: «آیا تو را از این کار باز ندارم؟ پیامر اکرم (ص) برگشت و بر او پرخاش نمود. ابوجهل گفت: تو می‌دانی که هیچ کس بیشتر از من در مکه یار و همنشین ندارد. آن گاه خداوند این آیه نازل فرمود:
(فَلْيَدْعُ نَادِيَه(17) سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ(18)) (علق، 17 - 18)
«پس او همچنان یاران خود را فرا بخواند، ما به زودی فرشتگان مامور دوزخ را صدا خواهیم زد.»
ابن عباس می‌گوید: اگر او همنشینان خود را صدا می‌زد، فرشتگان الهی که مامور دوزخ هستند، او را فرا می‌گرفتند(3).  
2-	 از ابن مسعود (رض) روایت است که گفت: در حالی که پیامبر خدا در کنار کعبه نماز می‌خواند، گروهی از قریش در مجلس خود نشسته بودند. ناگهان یکی از آنها گفت : آیا به این ریا کار نگاه نمی‌کنید؟ کدام یک از شما شکمبه شتری را که بنی فلان کشته‌اند می‌آورد و وقتی او به سجده می‌رود، آن را میان شانه‌هایش می‌گذارد؟ چنانکه بدبخت‌ترین آنها فرستاده شد و وقتی که پیامبر اکرم (ص) در سجده رفت، آن را میان شانه‌های ایشان گذاشت و رسول خدا بر اثر آن همچنان به حالت سجده باقی ماند. کفار قریش چنان خندیدند که از فرط خنده روی یکدیگر می‌افتادند. فردی نزد فاطمه رضی الله عنها رفت. او که هنوز دختری کم سن و سال بود، دوان دوان آمد و شکمبه شتر را از میان شانه‌های رسول خدا برداشت و انداخت و روی به کفار نمود و آنها را ناسزا گفت. وقتی رسول خدا نماز را تمام کرد، گفت: «بار خدایا! نتیجه این کار قریش را به تو وا می‌گذارم.» تا سه بار این دعا را تکرار کرد. سپس از یکی یکی آنها نام برد : بار خدایا! عمروبن هشام، عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، ولید بن عتبه، امیه بن خلف، عقبه بن ابی معیط و عماره بن ولید را هلاک کن.
ابن مسعود می‌گوید: به خدا سوگند که همه آنها را در روز بدر دیدم که نقش زمین شده بودند؛ سپس به سوی چاه بدر کشانده می‌شدند ودر آن انداخته شدند(4). 
بر اساس روایتهای صحیح دیگر بیان شده است که عقبه بن ابی معیط، به دستور ابوجهل شکمبة شتر را بر گردن رسول الله گذاشت(5) . و مشرکان از دعای پیامبر اکرم(ص) متأثر شدند و برایشان گران آمد؛ چرا که آنها معتقد بودند که دعا در مکه قبول می‌شود(6). 
3- ضرب و شتم آزار و اذیت پیامبر اکرم توسط بزرگان قریش
روزی سران و اشراف قریش در «حجر» جمع شدند و از پیامبر اکرم (ص) سخن به میان آوردند و گفتند: ما تاکنون ندیده‌ایم که کسی به اندازه‌ای که ما در مورد این مرد صبر نموده‌ایم صبر کرده باشد؛ او خردمندان ما را نادان قرار می‌دهد و به خدایان ما ناسزا می‌گوید. ما بر کار بزرگی در مورد او صبر نموده‌ایم. در آن اثنا رسول خدا آمد؛ همه با هم یکباره بر او حمله بردند و می‌گفتند: تو همان کسی هستی که چنین و چنان می‌گویی و آنچه را که پیامبر اکرم (ص) در مورد خدایانشان گفته بود، بازگو کردند.
پیامبر اکرم (ص) می‌گفت: بلی من چنین گفته‌ام. سپس مردی، پیراهن او را گرفت و کشید. ابوبکر به دفاع از پیامبر اکرم (ص) برخاست و گفت: آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: پروردگارم الله است؟!.(7) 
4- ابولهب عموی آن حضرت و همسرش ام جمیل بیشتر از دیگران با پیامبر خدا دشمنی می‌کردند. ام جمیل با سخن چینی قصد داشت ارتباط گستردة پیامبر اکرم (ص) را با مردم کم رنگ جلوه دهند. بنابراین، در راه پیامبر خار می‌گذاشت و کثافت و آشغال بر در خانه‌اش می‌ریخت؛ چنانکه خداوند در مورد این زن و شوهر فرموده است: 
(تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ(1) مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ(2) سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ(3) وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ(4) فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ(5)) (مسد)
«نابود باد ابولهب و حتماً هم نابود می‌گردد. دارایی و آنچه بدست آورده است، سودی بدو نمی‌رساند. به آتش بزرگی در خواهد آمد و خواهد سوخت که زبانه‌کش و شعله‌ور خواهد بود و همچنین همسرش که هیزم‌کش است در گردنش رشته طناب تافته و بافته‌ای از الیاف خواهد بود.»
ابولهب و همسرش بعد از نزول آنچه در مورد آنان نازل گردید، نزد پیامبر اکرم(ص) آمد. آن حضرت به اتفاق ابوبکر در کنار کعبه نشسته بود. ام جمیل پاره سنگی در دست داشت و چون نزد آنان رسید گفت: ابوبکر! رفیقت کجاست؟ به من خبر رسیده که مرا هجو کرده است. به خدا سوگند اگر او را بیابم با این پاره سنگ دهانش را خونین خواهم ساخت، سپس برگشت. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا! فکر نمی‌کنید شما را دیده باشد؟! پیامبر فرمود: خداوند چشمان او را کور گردانید و مرا ندید و او این شعر را می‌سرود: «مذمما ابینا و دینه قلینا و امره عصیان» «فرمان مذمم را نپذیرفتیم و او را نافرمانی کردیم و با او سرسختانه دشمنی کردیم.»
پیامبر خدا از اینکه آنان «مذمم» را ناسزا می‌گفتند، خوشحال می‌شد و می‌گفت: آیا تعجب نمی‌کنید که خداوند چگونه نفرین و ناسزای قریش را از من دور می‌نماید. آنها مذمم (ناپسند) را ناسزا می‌گویند و نفرین می‌کنند و من محمد (ستوده و پسندیده) هستم. (8) 
کار ابولهب به جایی رسیده بود که در بازارها و مجالس و مراسم حج به دنبال رسول خدا بود و او را تکذیب می‌کرد.(9) 
آخرین و بزرگ‌ترین آزار قریش این بود که در اواخر دوران مکی برای کشتن پیامبر نقشه کشیدند. آن حضرت در مورد اذیت و آزاری که قریش نسبت به ایشان روا داشته بودند می‌گفت: من در راه خدا، به قدری ترسانده شده‌ام که کسی به این اندازه ترسانده نشده است و به قدری مورد اذیت و آزار قرار گرفته‌ام که هیچ کس به آن اندازه مورد آزار قرار نگرفته است و مدت سی شبانه روز بر من و بلال می‌گذشت که غذای کافی برای سیر کردن شکم خود نداشتیم، مگر غذای ناچیزی که بلال اندوخته بود.(10) 
پیامبر اکرم (ص) با اینکه دارای شان و منزلت بزرگی بود، اما از نخستین روزهای دعوت علنی بار سنگین بلا و مشقت و رنج را بر دوش گرفت و از سوی بی‌خردان قریش، مورد اذیت و آزار فراوانی قرار گرفت، به طوری که هر گاه از کنار مجالس آنان می‌گذشت او را مسخره می‌کردند ومی‌گفتند: این پسر ابی کبشه(11)  است که از آسمان با او سخن گفته می‌شود و همچنین یکی از آنان وقتی از کنار پیامبر اکرم (ص) گذشت با تمسخر می‌گفت: امروز از آسمان برایت سخنی نازل نشده است؟!.(12) 
جنگ علیه پیامبر اکرم (ص) تنها با مسخره کردن و اذیت و آزار روانی تمام نمی‌شد؛ بلکه فراتر از این رفته و به شکنجه و آزار جسمی رسید و این امر تا حدی دامنه‌ای گسترده و وسیع به خود گرفت که دشمن خدا، امیه بن خلف، بر چهره پیامبر اکرم (ص) آب دهان انداخت(13) . حتی بعد از هجرت، دشمنان جدید با شیوه‌های جدید به دشمنی و آزار پیامبر اکرم(ص) 