 بیست سال یا بیشتر از آن که قلبشان به نور اسلام نورانی شده بود، مسئولیت رودرو شدن با پادشاهان را برعهده بگیرند و مثنی بن حارثه شیبانی رهبر جنگی آنها و قهرمانشان بود که در سرزمین عراق، فتوحات و پیروزیهای لشکر اسلامی را در دوران خلافت ابوبکر فرماندهی می‌کرد(6) . قدرت ایمان و اسلام به مثنی و قبیله‌اش چنان نیرو و توانی داده بود که آنها سردمداران و فرماندهان اصلی جنگ با فارسها قرار گرفتند و این در حالی بود که در زمان جاهلیت از فارسها می‌ترسیدند و یا حتی فکر جنگیدن با آنها هرگز در اذهان آنان رسوخ نکرده بود؛ حتی پس از اینکه به حقانیت دعوت پیامبر اکرم (ص) پی بردند، باز هم حاضر نشدند آن را بپذیرند؛ چون احتمال می‌رفت که پذیرفتن این دین، آنها را مجبور به درگیر شدن با فارسها بنماید و این امری ناپسند برای آنان محسوب می‌گردید. به هر حال از این قضیه به عظمت این دین پی می‌بریم؛ دینی که خداوند، مسلمانان را به وسیلة آن سربلند نمود و آنان را رهبران دنیا قرار داد و علاوه بر آن نعمتهای پایداری در باغهای بهشت به آنان خواهد داد.(7) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الجهاد و القتال فی السیاسة الشرعیه، محمد خیر، ج 1، ص 411.
2) وقفات تربویه من السیرة النبویه، عبدالحمید بلالی، ص 72.
3) صفة الصفوه، ج 4، ص 94.
4) الجهاد و القتال فی السیاسة الشرعیه، ج 1، ص 412.
5) التحالف السیاسی فی الاسلام، منیر غضبان، ص 53.
6) التربیة القیادیه، ج 2، ص 2.
7) التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 3، ص 69.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:165.txt">دسته‌های خیر و طلیعه‌های نور</a><a class="folder" href="w:html:166.xml">نخستین ملاقات انصار با رسول خدا (ص) در موسم حج و عمره</a><a class="text" href="w:text:169.txt">اسلام انصار</a><a class="text" href="w:text:170.txt">بیعت عقبة اول</a><a class="text" href="w:text:171.txt">داستان اسلام آوردن اسید بن حضیر و سعد بن معاذ (رض)</a><a class="text" href="w:text:172.txt">درسها و آموختنیها</a></body></html>جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: 
«پیامبر اکرم (ص) ده سال در مکه در اماکن مختلف از جمله منازل آنان، در بازار عکاظ و مجنه ودر موسم حج و در منی به دعوت و تبلیغ آنان می‌پرداخت و می‌گفت: چه کسی مرا یاری می‌نماید تا پیام پروردگارم را برسانم؟ و پاداش او بهشت خواهد بود (و کسی او را یاری نمی‌کرد.) حتی اگر مردی از یمن یا از مصر حرکت می‌کرد، قومش نزد او می‌آمدند و می‌گفتند : ازنوجوان قریش بپرهیز و مواظب باش تو را به فتنه مبتلا نکند و زمانی که پیامبر در میان مردم راه می‌رفت، انگشتهایشان به سوی او اشاره می‌رفت تا اینکه خداوند ما را از یثرب به سوی او فرستاد و ما او را جا دادیم و تصدیقش نمودیم و افراد ما نزد او رفتند و به او ایمان آوردند و آن حضرت (ص) به آنها قرآن آموخت تا اینکه هیچ خانه‌ای از خانه‌های انصار باقی نماند مگر اینکه در آن گروهی از مسلمانان بودند که اسلام خود را آشکار کرده بودند(1). 
-----------------------------------------------------------------------
1) مسند، احمد، ج 3، صص 340، 339، 323، 322 با سند حسن.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:167.txt">اسلام سوید بن صامت</a><a class="text" href="w:text:168.txt">مسلمان شدن ایاس بن معاذ</a></body></html>پیامبر اکرم (ص) با اطلاع از ورود افراد صاحب نام و معروف نزد او می‌رفت و او را به سوی خدا دعوت می‌داد و اسلام و حق و هدایت را بر او عرضه می‌کرد؛ چنانکه وقتی سوید بن صامت از قبیلة بنی عمرو بن عوف که مردی شاعر و شریف، شجاع و دارای نسب عالی بود و قومش را «کامل» می‌نامیدند، وقتی به مکه آمد و پیامبر از آمدنش مطلع شد نزد او رفت واو را به سوی خدا و دین اسلام فراخواند. سوید به پیامبر گفت: شاید آنچه در اختیار توست، همانند آن چیزی باشد که در اختیار من است؟ 
پیامبر اکرم (ص) فرمود: چه چیز در اختیار توست؟ سوید گفت: حکمت لقمان دارم. پیامبر اکرم (ص) گفت: آن را بر من عرضه کن. سوید بخشی از آنچه می‌دانست بر پیامبر عرضه کرد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: این سخن نیکو و خوبی است اما آنچه در اختیار من است، بهتر از این است؛ زیرا آنچه من دارم قرآنی است که از جانب خدا بر من نازل شده است، نور و هدایت است. آن گاه پیامبر اکرم(ص)  قرآن را برای ایشان تلاوت نمود و او را به اسلام دعوت کرد.
سوید در حالی از پیامبر اکرم (ص) فاصله گرفت که می‌گفت: این سخنی نیکو است. سوید پس از آنکه به مدینه بازگشت و به میان قومش رفت، دیری نپائید که به دست قبیلة خزرج کشته شد و گروهی از خاندان او می‌گفتند: ما بر این باور هستیم که او مسلمان کشته شده است.
به هر حال او در روز جنگ بعاث به قتل رسید(1) امّا دلیل مستندی وجود ندارد که بیانگر تبلیغ اسلام از جانب او در میان قبیله‌اش باشد.(2)
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) سیرة ابن هشام، ج 2، ص 140، اسناد حسن.
2) السیرة النبویة الصحیحة، ج 1، ص 195.ابوالحیسر بن رافع به همراه جوانانی از بنی عبدالاشهل که ایاس بن معاذ در میان آنها بود به مکه آمد. این گروه آمده بودند تا با قریش علیه خزرج هم‌پیمان شوند. پیامبر اکرم(ص) با اطلاع از ورود آنان نزد آنان رفت و در مجلسشان نشست و فرمود: آیا مایلید بهتر از آن چیزی که به خاطر آن به اینجا آمده‌اید پیشنهاد کنم؟ گفتند آن چیست؟ فرمود: من پیامبر خدا و فرستاده او به سوی بندگانش هستم و به این فرا می‌خوانم که خداوند را بپرستند و هیچ چیزی را با وی شریک قرار ندهند و بر من کتابی نازل شده است.
سپس اسلام را برای آنها معرفی نمود و قرآن را برایشان تلاوت کرد. ایاس بن معاذ که نوجوان کم سن و سالی بود گفت: سوگند به خدا که این از آنچه شما در پی آن آمده‌اید بهتر است. در این هنگام ابوالحیسر مشتی خاک برداشت و به چهرة او پاشید و گفت : این سخن را تکرار نکن؛ به خدا سوگند که ما برای چیزی غیر از این آمده‌ایم و بدین گونه ایاس بن معاذ ساکت شد. سپس آنها به مدینه بازگشتند و جنگ بعاث بین اوس و خزرج در گرفت و دیری نپائید که ایاس چشم از جهان فرو بست. از کسانی که شاهد مرگ او بوده‌اند، روایت شده است که ایاس هنگام مردن، پیوسته می‌گفت : «لا اله الا الله، الله اکبر، سبحان الله و الحمدلله» واین چنین تسبیح و تقدیس خداوند را می‌گفت تا اینکه چشم فرو بست. بنابراین، آنها در اینکه او مسلمان مرده است هیچ تردیدی نداشتند؛ چون او در آن مجلس وقتی سخنان پیامبر اکرم (ص) را شنید، به اسلام ایمان آورد(1). 
------------------------------------------------------------------------------------
1) سیرة ابن هشام، ج 2، ص 41، با سند حسن.نخستین دیدار ثمربخش رسول الله (ص) با گروهی از افراد قبیله خزرج در موسم حج در محل عقبه مِنی انجام شد. پیامبر اکرم(ص)  پس از ملاقات با آنها، فرمود : شما چه کسانی هستید؟ گفتند: افرادی از خزرج. فرمود: آیا از هم‌پیمانان یهودیان هستید؟ گفتند: بله. فرمود: نمی‌نشینید تا با شما سخن بگویم؟ گفتند چرا! آن گاه در کنار پیامبر اکرم(ص) نشستند و ایشان، آنها را به سوی خدا دعوت داد و اسلام را بر آنها عرضه نمود و برای آنان قرآن تلاوت نمود(1). 
وق