کند، کسی که قبل از ظهور امام زمان تقیّه را ترک نماید در واقع از دین خداوند متعال و از دین امامیه خارج شده است. و با خداوند و پیامبر ص و ائمة اطهار به مخالفت برخاسته است. از امام صادق ع سؤال نمودند در مورد این آیه :[ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ] {الحجرات:13} } امام صادق ع فرمود داناترین شما به مسألة تقیّه است». نگاه کنید به این روایت دروغین که تقیّه را به منزلة نماز قرار داده و بلکه ترک آن را خروج از دین اسلام به کلی دانسته است. آیا این گفتار نشأت گرفته از اعتقادات فاسد و باطلی نیست که هیچ‌کس بر آنها پیشی نگرفته است؟ و آیا این گشایش باب دروغ‌پردازی نیست؟ سپس نگاه کنید به تحریفات بزرگی که آنها مطابق با هواهای نفسانی خویش بر تفسیر آیة مذکور نوشته‌اند و ما به طور قطع کذب این روایت را بیان می‌داریم و امام جعفر صادق ع را بری از آن می‌دانیم.
و همین‌طور روایات مکذوبة دیگری را در طعن به شماری از صحابه رض بیان می‌کند و لعن و نفرت را برای همیشه بر آنها می‌فرستند. نگاه کنید به (کتاب الخصال» (ص 458-459) و (ص 485) و جاهایی دیگر.این تأویل باطل و مکذوبی است و معمولاً از سوی کسانی چنین تأویلاتی صورت می‌گیرد، که بر پایة تعصّب شخصی خود برخی از متون موجود را می‌پیچاند، و با روشی غریب و متکلفانه تمامی آیاتی را که حامل مضامینی چون مدح و ستایش و یا مثلی نیکو بر مذهب خود حمل می‌دارند، و بالعکس آن دسته از آیاتی که در برگیرندة محتوا و مضامینی تند و تهدیدآمیز و توهین و ... در مورد اضداد خویش بکار می‌گیرند. و کانّه در این دنیای عظیم هیچ امری مهمتر و خطیرتر از مسئلة ولایت اهل بیت وجود ندارد. اگر موسوی در صحت و اثبات این حدیث صادق و مطمئن است چر اسناد آنرا بطور کامل ارائه نداده، و فقط به ذکر کلمه (بالأسناد) اکتفا نموده است.
اولاً: اگر چنین روایتی با پشتوانة همچو سندی صحیح باشد، پس بی‌شک تمام روایات با هر نوع سندی ولو موضوع و مکذوب هم صحیح می‌باشند.
ثانیاً: تأویل مذکور منسوب به کاظم است، و چنین تأویلی هم از جانب چنین شخصیتی به هیچ وجه اهل سنّت را در قبول آن ملزم نمی‌دارد. چون اتّخاذ اقوال ائمة مورد تقدّس شیعه، و اقامة آن اقوال بعنوان حجّت در برابراهل سنت کار درستی نبوده و چنین استدلالی هم صحیح نیست. و این کار موسوی به یک نفر یهودی می‌ماند که با استفاده از مضامین تورات بر علیه یک نفر مسلمان احتجاج بورزد، که آن هم از اصول مناظره نبوده و چنین کاری از اهل علم بعید است.
ثالثاً: تأویلی را که از متن این آیه بعمل آورده با هیچ وجهی با لفظ آیه و سیاق آن مطابقت ندارد، او یک بار فاطمه را همان مشکات دانسته است و بار دیگر بجای (زجاجه) شیشه یا حبابی بلورین قرار داده که همچون ستاره‌ای روشن می‌درخشد. و این تأویل منافات با نفس سیاق آیه و مثل موجود دارد چون مشکات به نظر بسیاری، جایگاه فتیله در قندیل است و آن سوای شیشه‌ایست که در برگیرندة شعله است و جمع بین آن دو غیر ممکن است. سپس کلمة مصباح مفرد است و دلالت بر شی واحد و مفردی دارد، ولی موسوی آنرا برای حسن و حسین بکار برده، که همان تحمیل متن بر چیزی است که محتمل آن نیست. زیرا اگر مراد از مصباح حسن و حسین بود قطعاً بصورت (فیها مصباحان) می‌آمد. و بعلاوة اینها چون نتوانسته است تفسیری برای کلمة زیتون بیابد از آن اعراض نموده است. او جملة [يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ] {النور:35 }را تفسیر به (نزدیک بود که دانش از او بنطق درآید) کرده است، و این طور تفسیر و تأویل نمودن نشانة بارز جهالت وی است، چون می‌گوید: علم بنطق در نیامده بلکه نزدیک بوده است که بنطق درآید، مهم آن است که علم و دانش از شجرة فاطمه و ذریّه او بنطق در نیامده است. و در رابطه با (نور علی نور) می‌گوید: پیشوایی پس از پیشوایی دیگر. که این ادّعا هم صادق نیست. چون اگر چنین می‌بود (نور بعد نور) می‌آمد. و دربارة:[يَهْدِي اللهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ] گفته است: خداوند هر کسی را که بخواهد به ولایت اهل بیت رهنمون می‌سازد که در این مورد هم همان احکام پیشین جاری است. چون لفظ نور در اینجا نیز همان نوری است که در اول آیه مذکور است {مَثَلُ نُورِهِ} و {يَهْدِي اللهُ لِنُورِهِ} پس چگونه یکبار آنرا به فاطمه و ذرّیه‌اش تفسر کرده و یکبار هم به ولایت اهل بیت آیا این کار تناقض روشنی نیست؟
رابعاً: تفسیر این آیه به طریقی واضح و شافی و کافی از سوی حبرالأمه و ترجمان القرآن عبدالله بن عباس(رض) عالمترین شخص اهل بیت بعد از علی(رض) و همچنین از سوی عدّه‌ای از اصحاب و تابعین وحتی تعدادی از اهل بیت(رض) به ثبت رسیده و آسناد آنها بسیار صحیح‌تر و درست‌تر از سندی است که موسوی بر آن تکیه نموده است. زیرا این اسناد مشهور و منتشر شده‌ای از جانب اصحاب و تابعین و سلف امت اسلامی است، که در آنها خللی وارد نبوده و همگی مخالف تأویلاتی هستند که موسوی ادعایش را نموده است.
ابن جریر (18/94) از ابن عباس روایت می‌دارد که منظور از {الله نور السموات و الارض} آن است که خداوند سبحان هادی و راهنمایی اهل زمین و سماوات است. و باز ابن جریر از انس روایت داشته است که: (خداوند متعال فرموده است نور من همان هدایت من است) (نوری هدای) و این تأویلی است که ابن جریر آنرا اختیار نموده و بخوبی وجه تناسب این آیه را با سیاق آیات قبلی و بعدی آن بیان داشته است. {مَثَلُ نُورِهِ} یعنی مثل نور خداوند در قلب مؤمن، یا مثل هدایت خداوند، یا مثل کسانیکه به وی ایمان آورده‌اند. این معانی با هم نزدیک و متقارب بوده و تفسیر مذکور از کسانی چون عبدالله بن عباس، ابی بن کعب، سعید بن جبیر، ضحاک، حسن بصری، عکرمه و قتاده روایت شده است. و نیز ابن جریر در (18/94-95) و عبدالرزاق و عبد بن حمید – (الدر المنثور) (6/199-200) – این تفسیر را از آنها اخراج داشته‌اند. حاکم و ابن ابی حاتم به ترتیب در (2/398) و – (الدر المنثور) (6/196) – این قول ابن عباس را اخراج داشته‌اند و ذهبی نیز مطابعت و موافقت آنها را کرده است. روایتی را که حاکم از ابن عباس اخراج داشته صریح‌ترین ارتباط را با این مثال همراه با آیات بعدی آن دارد، آنجا که ابن عباس در مورد این آیه: [فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالغُدُوِّ وَالآَصَالِ] {النور:36} می‌گوید: خداوند سبحان این مثل را: {مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ المِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ} در رابطه با کسانی بیان نموده که تجارت و خرید و فروش آنها را از یاد خدا غافل نمی‌داشت. و آنها نیز بزرگترین تاجر و معامله‌گر در میان بقیة مردم بودند، اما این تجارت آنها را از یاد خداوند باز نداشت. رجوع شود به (مستدرک الحاکم) (2/398).
پس خداوند این ضرب المثل را برای نشان دادن دل انسان مسلمان و آنچه که در آن است می‌آورد، و قلب انسان مؤمن را به چراغدانی (مشکاه) تشبیه کرده که در آن چراغی قرار دا