 دوتن مسلمان و تسليم شدة خود قرار ده و از اولاد ما نيز مردمي مسلمان بيرون آر, ديگر اين آيه كه در داستان فرعون است و ميفرمايد: ﴿حَتَّى إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ آَمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ الَّذِي آَمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَا مِنَ المُسْلِمِينَ﴾ (يونس/90), وقتي فرعون ميخواست غرق شود گفت: ايمان آوردم كه جز خداوند يگانه‌اي كه بني اسرائيل به او ايمان دارند خدائي نيست و اينك از مسلمانان هستم, و در داستان بلقيس و سليمان, ملكة سبا ميفرمايد: ﴿قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ﴾ (النمل/38) (يعني سليمان گفت) او را تسليم وار نزد من بياورند, و چون بلقيس نزد سليمان آمد, گفت: ﴿أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِـلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ (النمل/44), من با سليمان تسليم خدا, رب جهانيان شديم. و از زبان عيسى بن مريم عليهما السلام ميفرمايد: ﴿مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللهِ؟﴾. (عيسى گفت) كساني كه مي‌خواهند با پذيرش دين خدا مرا ياري نمايند كيستند؟, ﴿قالَ الحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ آمَنَّا بِاللهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾, حواريون گفتند: ما ياران ديني تو هستيم, ما به خدا ايمان آورديم و شاهد باش كه ما مسلمانيم, (آل عمران/25), و در آية ديگر مي‌فرمايد: ﴿وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً﴾ (آل عمران/83) هر آنكه در آسمانها و زمين است با ميل و بي‌ميل تسليم خدا هستند. (در مورد جبريات زندگي مانند احتياج به نفس كشيدن و نيز خورشيد و ماه و ستارگان و افلاك و غيره, همه تسليم قوانين تكويني خدا هستند). و در داستان لوط ميفرمايد: ﴿فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ المُسْلِمِينَ﴾ (الذاريات/36), ما در آنجا بيش از يك خانه از مسلمانان نيافتيم. و در آية ديگر ميفرمايد: ﴿قُولُوا آمَنَّا بِاللهِ وَما أُنْزِلَ إِلَيْنا إِلَى قَوْلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ (البقرة/136) بگوئيد: ايمان آورديم به خدا و آنچه از طرف خدا براي ما نازل شده... و بين هيچيك از پيغمبران فرق نمي‌گذاريم و ما براي خدا تسليم هستيم, و در آية ديگر ميفرمايد: ﴿أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ المَوْتُ﴾ تا آنجا كه ميفرمايد: ﴿وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ (البقرة/133) آيا شما حاضر بوديد هنگاميكه مرگ يعقوب فرا رسيد تا آنجا كه فرموده: و ما همه براي خدا تسليم هستيم.

مفضل عرض كرد: آقا اديان چند تاست؟ فرمود: چهار تا و هر كدام دين جداگانه ايست, عرض كرد, چرا مجوس را مجوس مي‌گويند؟ فرمود: براي اينكه در سرياني خود را مجوسي ناميدند و دعوي كردند كه حضرت آدم و شيث هبه الله ازدواج با مادران و خواهران و دختران و خاله‌ها و عمه‌ها و ساير محارم را براي آنها حلال كردند و ادعا مي‌كنند كه آدم و شيث به آنها دستور داده‌اند كه در وسط روز آفتاب را سجده كنند و وقتي براي اداي نماز آنها قرار نداده‌اند. (در صورتيكه اين ادعا افتراء بر خدا و دروغ بستن به آدم و شيث است).

مفضل گفت: آيا چرا قوم موسى را يهود مي‌گويند؟ فرمود: براي اينكه خداوند از زبان آنها نقل كرده كه گفتند: إنا هدنا إليك. ما به سوي تو راه يافته‌ايم, عرضكردم چرا نصارى را نصراني مي‌گويند؟ فرمود: بخاطر اين آيه‌است كه به عيسى گفتند: نحن أنصار الله, ما دين خدا را نصرت مي‌كنيم.

مفضل گفت: آقا چرا صابئين را بدين نام مي‌نامند؟ فرمود: براي اينكه آنها معتقد شدند كه وجود پيغمبران و فرستادگان الهي و اديان و شرايع آسماني بيهوده‌است و هر چه انبيا گفته‌اند باطل است, و از اين راه يگانگي خداوند و نبوت پيغمبران و رسالت فرستادگان الهي و جانشيني جانشينان آنها را انكار نمودند, و مي‌گويند: نه ديني و نه كتابي و نه پيغمبري است و به اعتقاد آنها جهان آفرينش هيچگونه رابطي با مبدأ و مدبر عالم ندارد و خود سري مي‌گردد. عرض كرد: سبحان الله! چقدر اين اطلاعات مهم است؟ حضرت فرمود: آري, اي مفضل آنچه گفتم به شيعيان ما برسان تا در امر دين خدا شك نكنند.

مفضل گفت: آقا! مهدي در كدام سرزمين ظهور مي‌كند؟ فرمود هنگام ظهورش هيچكس او را نمي‌بيند, هركس جز اين به شما بگويد, او را دروغگو بدانيد. عرض كردم: آقا! آيا مهدي هنگام ولادتش ديده نمي‌شود؟ فرمود: چرا به خدا قسم از لحظة ولادت تا موقع وفات پدرش كه دو سال و نه ماه‌است ديده مي‌شود. اول ولادتش موقع فجر شب جمعه هشتم ماه شعبان سال 257 تا روز جمعه هشتم ربيع الاول سال دويست و شصت روز وفات پدرش در شهري واقع در كنار شط دجله كه آنرا شخص متكبر جبار گمراهي بنام جعفر ملقب به متوكل ملعون بناء مي‌كند. آن شهر را «سر من رأي» مي‌نامند (سر من رأي يعني مسرور ميشود هركس آنرا ببيند), ولي هركس آنرا ببيند گرفته ميشود, در سال دويست و شصت هر شخص با ايمان و با حقيقتي او را در سامره مي‌بيند ولي كسي كه دلش آلودة به شك و ترديد است او را نمي‌بيند, امر و نهي او در آنشهر نفوذي كند و در همانجا غايب مي‌شود. و در مقري بنام «صابر» در جنب مدينه در حرم جدش رسول خدا (ص) ظاهر مي‌شود و هركس سعادت ديدار او را داشته باشد در آنجا او را مي‌بيند. آنگاه در آخر روز سال دويست و شصت و شش از نظرها غايب مي‌گردد و ديگر هيچكس او را نمي‌بيند تا موقعي كه همة چشمها به جمالش روشن مي‌گردد.

مفضل گفت: در طول غيبت با كي انس ميگيرد و باكي گفتگو مي‌كند و كي با او سخن مي‌گويد؟ فرمود: فرشتگان خدا و افراد با ايمان, طايفة جن با وي سخن مي‌گويند و دستورات او براي موثقين و نمايندگان و وكلايش صادر مي‌شود و همان روز كه وي در صابر غايب ميشود محمد بن نصير نميري, خود را باب او معرفي مي‌كند, آنگاه (بعد از غيبت طولاني) در مكه آشكار مي‌شود.

اي مفضل: گويا او را مي‌بينم كه وارد شهر مكه شده و لباس پيغمبر را پوشيده و عمامة زردي را بر سر گذاشته‌است و نعلين وصله شدة پيغمبر را به پا كرده و عصاي آنحضرت را بدست گرفته, چند بز لاغر را جلو انداخته و بدينگونه به طرف خانة خدا ميرود بدون اينكه كسي او را بشناسد. و به سن جواني آشكار مي‌شود.

مفضل گفت: آيا بصورت جوان بر مي‌گردد يا با حالت پيري ظهور مي‌كند؟ فرمود: سبحان الله, مگر از حالا كسي مي‌داند؟ وقتي خدا فرمان ظهورش را صادر كند هر طور كه او بخواهد و به هر صورتي كه او صلاح بداند ظاهر ميشود.

مفضل گفت: آقا از كجا ظاهر مي‌شود و چگونه آشكار مي‌گردد؟ فرمود: اي مفضل او به تنهائي آشكار مي‌گردد و تنها به طرف خانة خدا مي‌آيد و تنها داخل كعبه ميشود و چون شب فرارسد, همچنان تنهاست, وقتي چشمها به خواب رفت و شب كاملاً تاريك شد, جبرئيل و ميكائيل دسته دسته فرشتگان بر وي فرود مي‌آيند و در آن ميان جبرئيل به وي مي‌گويد: اي آقاي من هرچه بفرمائي, پذيرفته‌است و فرمانت رواست, او (قائم) هم دست بر رخسار خود مي‌كشد و ميگويد: الْحَمْدُ لِـلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأ