             می‎رسید او را مدد از بی حدی
خلق، آمد جانبِ عُمَّر، شتاب                   کاتش ما می‎نمیرد هیچ از آب
گفت: آن آتش ز آیات خداست               شعله‎یی از آتشِ بخل شماست
آب و سِرکه چیست؟ نان قسمت کنید           بخل بگذارید اگر آلِ من‫اید
خلق گفتندش که: در بگشوده‎ایم                ما سخی و اَهلِ فُتوَّت بوده‎ایم
گفت: نان در رسم و عادت داده‎اید                دست از بهر خدا نگشاده‎اید
بهرِ فخر و بهرِ بَوش(1)  و بهرِ ناز                   نز برای ترس و تقوی و نیاز(2) 
مال، تخم است و به هر شوره مَنِه                تیغ را در دست هر رهزن مده
اهل دین را بازدان از اهل کین                    همنشین حق بجو، با او نشین
هرکسی بر قوم خود ایثار کرد              کاغه(3)  پندارد که او خود کار کرد(4) 
همچنانکه انفاقها و گذشتها و محبّتها و مردمیها، جامعه را به آسایش و آرامش می‌کشاند نامردیها و کینه‎ها و دشمنیها، اضمحلال اجتماعات و انحطاط تمدّنها را در بر دارد. راستی نان دادن و کمک عادتی غیر دستگیری و مساعدت عبادتی است.
--------------------------------------------------------
1) بَوش: خود نمایی. 
2) نیاز: نیاز به درگاه خدا، نذر و نیاز. 
3) کاغه: تنبل، در اینجا به معنی تنبل وار آمده است.
4) مثنوی جلال الدین محمد بلخی – دفتراول- دکتر محمد استعلامی -175.مولانای بلخ، در یک تصویرگری، چنان ماهرانه از دام ریا و شرک پرده می‌گشاید که هر شنونده و خواننده‎ای را به فراز توحیدی ضدّ خویشتن پرستی فرا می‌خواند، و آن داستان خدو و انداختن به صورت پاک علی است.
از علی آموز اخلاصِ عَمَل                      شیر حق را دان مُطهَّر از دَغَل
در غزا بر پهلوانی دست یافت              زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو(1)  انداخت در روی علی                      افتخار هر نبیّ و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه           سجده آرد پیش او در سجده‎گاه
در زمان، انداخت شمشیر آن علی               کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل         وز نمودن عفو و رحمت بی محل
گفت: بر من تیغ تیز افراشتی                 از چه افگندی؟ مرا بگذاشتی؟
آن چه دیدی بهتر از پیکار من؟            تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست؟      تا چنان برقی نمود و باز جَست
آن چه دیدی؟ بر تو از کون و مکان         که به از جان بود و بخشیدیم جان
داستان چنین است که، علی در نبرد با پهلوانی پیروز می‌شود و او را به زمین می‎زند و شمشیر می‌کشد که او را بکشد ناگهان آن قهرمان شکست خورده از شدّت ناراحتی آب دهانش را به روی آن انسان بزرگ پرتاب می‌کند و علی به جای اینکه بیشتر در کشتن او عجله نماید شمشیرش را غلاف کرده از قتلش منصرف می‌شود پهلوان بر می‌خیزد و چنان حیرت بر او چیره می‎گردد که با پریشان حالی و درماندگی از او می‌پرسد: چرا علیه من شمشیر کشیدی و علت انصراف تو چیست؟ ای علی که در عظمت بر کون و مکان برتری داری چه پیش آمد و چه دیدی که خشمت فرو نشست و جانم را به من بخشیدی؟
در شجاعت شیر ربّانیستی                     در مروّت خود که داند کیستی
در مروّت ابر موسی ای به تیه(2)               کامد از وی خوان و نان بی شبیه
ابرها گندم دهد کان را به جهد           پخته و شیرین کند مردم، چو شهد
ابر موسی پرِّ رحمت بر گشاد                  پخته و شیرین بی زحمت بداد
از برای پخته خوارانِ کرم                       رحمتش افروخت در عالَم عَلَم
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا               کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا هم ایشان از خسیسی خاستند                  گندنا(3)  و تَرّه و خسّ خواستند
امّت احمد! که هستید از کِرام                     تا قیامت هست باقی آن طعام
چون أبیتُ عِندَ رَبّی فاش شد                  یُطعِم و یُسقِی(4)  کنایت ز آش شد
هیچ، بی تأویل این را در پذیر              تا در آید در گلو چون شهد و شیر
زآن که تأویل است وادادِ(5)  عطا                  چون که بیند آن حقیقت را خطا
آن خطا دیدن ز ضعف عقلِ اوست           عقلِ کل، مغز است و عقلِ جزو، پوست
خویش را تاویل کن، نه اَخبار را                               مغز را بدگوی، نه گلزار را
ای علی که جمله عقل و دیده‎ای                        شمّه یی واگو از آنچه دیده‎ای
تیغ حِلمت، جان ما را چاک کرد                       آبِ علمت، خاک ما را پاک کرد
بازگو، دانم که این اسرارِ هوست                   زان که بی شمشیر کشتن کارِ اوست
صانعِ بی آلت و بی جارحه                                   واهبِ این هدیه های رابِحه
صد هزاران می‌چشاند هوش را                        که خبر نبوَد دو چشم و گوش را
باز گو ای باز عرشِ خوش شکار                     تا چه دیدی این زمان از کردگار؟
چشم تو ادراک غیب آموخته                              چشم های حاضران بر دوخته
آن یکی ماهی همی بیند عیان                           و آن یکی تاریک می‫بیند جهان
و آن یکی سه ماه می‌بیند به هم                   این، سه کس بنشسته یک موضع، نَعَم
چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز                      در تو آویزان، و از من در گریز
سحر عین است این، عجب لطف خفی است     بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است
عالم ار هجده هزار است و فزون                       هر نظر را نیست این هجده زبون
راز بگشا ای علیِ مُرتَضی                                 ای پسِ سوءُ القَضا حُسنُ القَضا
یا تو واگو آنچه عقلت یافته ست                       یا بگویم آنچه بر من تافته است
از تو برمن تافت، چون داری نهان؟                    می‫فشانی نور چون مَه بی زبان
لیک اگر در گفت آید قرص ماه                         شب روان را زودتر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذُهول(6)                       بانگ مَه غالب شود بر بانگِ غول
مه بی گفتن چو باشد رهنما                       چون بگوید، شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی آن مدینۀ علم (7) را                        چون شعاعی آفتاب حِلم را
باز باش ای باب بر جویای باب                    تا رسد از تو قُشور اندر لُباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد                            بارگاه «ما لَهُ کُفواً اَحَد»
هر هوا و ذرّه‎یی خود منظری است          نا گشاده کی گُوَد کانجا دری است
تا بنگشاید دری را دیذبان                       در درون هرگز نجنبد این گُمان
چون گشاده شد دری، حیران شود                  مرغ ِ اومید و طمع پرّان شود
غافلی ناگه به ویران گنج یافت             سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
تا ز درویشی نیابی تو گُهَر                       کَی گهر جویی ز درویشی دگر؟
سالها گر ظنّ دود با پای خویش                نگذرد زِ اشکاف بینی‎های خویش
تا به بینی نایدت از غیب بو                            غیرِ بینی هیچ می‎بینی؟ بگو
ای علی! جوانمردی تو چنان است که کسی را نمی توان با آن مقایسه کرد، در مردانگی و بخشش مانند ابری هستی که در بیابان بر بنی اسرائیل مائدۀ آسمانی «مَنّ و سَلوی» بارید.
مولانا سپس به داستان، شاخ و برگ می‌دهد و به جریان موسی و بنی اسرائیل در بیابان اشاره می‌نماید و با مقایسه‎ای بین آنان و امّت اسلام در بارۀ حدیث نبوی «أبیتُ عِندَ رَبَّی یُطعِمُنی ویَسقِینی» طعام و نوشیدنی را خوراک معنوی روح انسانی می‎شمارد و آدمی را در زمینه خطا و عدم تشخیص عقل جزئی به تبعیت از عقل کّلی که مغز در برابر پوست است، تشویق می‎نماید.
می‎گوید: ای انسان خود را تا