یل کن نه اخبار و احادیث را. اگر مشکلی وجود دارد در دستگاه گیرنده و شامّه توست نه از بوی گلهای گلزار.
سپس جلال الدّین خود، زبان ستایش نسبت به علی می‌گشاید و می‌فرماید: ای علی! که وجود تو از جهان ماوراء مادّه و حسّ است از آنچه از آن عالم دریافتی اندکی ما را هم بهره‫مند سازد. شکیبایی تو، جان فدایی تو می‌کند و دانش آبی است که پیکر خاکی ما را شستشو می‎دهد. اینکه دشمن را نکشتی، دست قدرتی با توست که با یاریت آمد زیرا نکشتن تو عین کشتن شد، و این کار حقّ است که بدون اسباب و آلات صورت می‎پذیرد. این هوش که عقل کلّ و روح معرفت یاب است، نکته‎ها و حقایقی را در می‌یابد که چشم ظاهر و حواس آدمی توانایی درک آنها را ندارند و چشم تو قادر به دیدن امور غیبی است و از این جهت کارهایی می‌کنی که چشم عادی نمی‌تواند کنه آن را بنگرد. ادراک حقایق مراتبی دارد، یکی در آسمان یک ماه را می‎بیند، دیگری می‌گوید: جهان تاریک و ماهی نیست، سومی، سه ماه را می‎بیند، در حالی که هر سه نفر در یکجا نشسته، به یک چیز نگاه می‎کنند، اگر چشم باطن کور باشد، حقایق را نمی‎بیند، گویی چشم را جادو کرده‎اند و هم، عوالم معنوی خداوند چنینند. علی در نبرد با آن پهلوان سوء القضا بود که به عنایت الهی و دیدن حقایق معنوی حسن القضا شد.
مولانا در یک توجیه معنوی به شرح و بسط قضیه می‎پردازد و زمام اختیار از دستش بیرون می‌رود و در موقعیتی خاص قرار می‎گیرد و چنین می‎گوید:
پس بگفت آن نو مسلمان ولی                 از سر مستی و لذّت با علی
که: بفرما یا امیر المؤمنین             تا بجنبد جان به تن در، چون جنین
هفت اختر هر جنین را مدّتی             می‫کنند ای جان به نوبت خدمتی
چون که وقت آید که جان گیرد جنین           آفتابش آن زمان گردد مُعین
این جنین در جنبش آید ز آفتاب          کافتابش جان همی بخشد شتاب
از دگر أنجُم بجز نقشی نیافت                 این جنین، تا آفتابش بر‫نتافت
از کدامین ره تعلّق یافت او                      در رَحِم با آفتاب خوب رو؟
از ره پنهان که دور از حسّ ماست            آفتاب چرخ را بس راه‎هاست
آن رهی که زر بیابد قُوت از او        وان رهی که سنگ، شد یاقوت از او
آن رهی که سرخ سازد لعل را                 وان رهی که برق بخشد نعل را
آن رهی که پخته سازد میوه را                وآن رهی که دل دهد کالیوه(8)  را
بازگو ای بازِ پرّ افروخته                            با شه و با ساعدش آموخته
بازگو ای بازِ عنقا گیرِ شاه                    ای سپاه اشکن به خود، نه با سپاه
اُمّت وَحدی، یکی و صد هزار                  بازگو، ای بنده، بازت را شکار
در مَحلّ قهر، این رحمت ز چیست؟         اژدها را دست دادن راه کیست؟
قهرمان که از عمل علی منقلب و مسلمان و دوست شده بود. با احساس لذّت و شادی گفت: ای امیرالمؤمنین سخن بگو تا مانند روح که جنین را زندگی می‎بخشد، مرا زنده گرداند. مولانا در ابیات دیگر روح آدمی را جنینی تشبیه می‌کند که آفتاب نور حق او را جان می‌دهد این جان دمیدن، دور از حواس ظاهری و فیضی از انوار درخشان خورشید الهی است و ارشاد و آموزش بدون عنایت مانند تابش سیّارات دیگر تأثیری ندارد. و بازهم الفاظ و کلام نمی‌توانند معانی و مفاهیم معنوی را نشان دهند. آری تابش نور حق قدرت شگفت انگیزی می‌آفریند چنانکه مرکب را چنان به سرعت می‌دواند که نعلش از سنگ خاره جرقه ایجاد می‌کند و افسرده و بیمناک را جرأت و امید می‌بخشد.
علی دراین استعاره بازی است که پرهایش از نور حق افروخته و درخشان شده و جایگاهش در پیشگاه پادشاه حقیقی جهان است. ای علی! که خود تنها یک امّتی و وجودت به صد هزار مرد جنگی می‎ارزد، آن راه پنهان را به من بگو تا ارشاد و آموزشت مرا دگرگون کند. اکنون محلّ قهر و انتقام است که باید مرا بکشی. چه کسی مانند تو به دشمن فرصت می‌دهد و به او لطف می‎نماید؟
گفت: من تیغ از پی حقّ می‎زنم                    بندۀ حقّم، نه مأمور تنم
شیر حقّم، نیستم شیر هوا                    فعل من بر دین من باشد گوا
ما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ(9)  ام در حِراب            من چو تیغم و آن زننده آفتاب
رختِ خود را من ز رَه برداشتم                 غیرِ حق را من عدم انگاشتم
سایه‎یی‎ام، کد خدایم آفتاب                 حاجبم من، نیستم او را حجاب
من چو تیغم پُر گهرهای وصال                زنده گردانم نه کشته، در قتال
خون نپوشد گوهرِ تیغِ مرا                          باد از جا کی برد میغِ مرا؟
که نِیَم کوهم ز حلم و صبر و داد              کوه را کی در رُباید تند باد؟
آن که از بادی رَوَد از جا، خسی است         ز آن که باد ناموافق خود بسی است
باد خشم و باد شهوت، بادِ آز                               برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستیِّ من، بنیاد اوست                    ور شوم چون کاه، بادم یادِ اوست
جز به باد او نجنبد میل من                          نیست جز عشق اَحَد سر خیلِ من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام                          خشم را هم بسته‎ام زیر لگام
تیغ حلمم گردن خشمم زده‎ست             خشم حق، بر من چو رحمت آمده ست
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب                روضه گشتم، گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علّتی اندر غزا                                 تیغ را دیدم نهان کردن سزا
تا أحَبَّ لِلَّه آید نام من                                      تا که أبغض لِلَّه آید کام من
تا که إعطا لِلَّه آید جود من                                  تاکه اَمسَک لِلَّه آید بود من
بُغض من لِلَّه، عطا لِلَّه و بس                               جمله لِلّه‎ام، نِیَم من آنِ کس
و آنچه لِلَّه می‎کنم، تقلید نیست                   نیست تخییل و گمان، جز دید نیست
ز اجتهاد و از تحرّی رسته‎ام                                   آستین بر دامنِ حق بسته‎ام
گر همی پرم، همی بینم مطار                             ور همی گردم، همی بینم مَدار
ور کَشم باری، بدانم تا کجا                              ماهم و خورشید پیشم پیشوا
بیش از این با خلق گفتن روی نیست              بحر را گنجایی اندر جوی نیست
پست می‎گویم به اندازه عُقول                         عیب نبوَد، این بُوَد کار رسول
از غرض حُرّم، گواهی حرّ شنو                       که گواهی بندگان نرزَد دو جو
در شریعت مر گواهی بنده را                      نیست قدری وقتِ دعوی و قضا
گر هزاران بنده با شندت گواه                      بر نسنجد شرع ایشان را به کاه
بندۀ شهوت بَتَر نزدیک حق                              از غلام و بندگان مُستَرق(10) .
کین به یک لفظی شود از خواجه حّر          و آن زِیَد شیرین و میرد سخت مُرّ
بندۀ شهوت ندارد خود خلاص                    جز به فضل ایزد و إنعام خاص
در چهی افتاد کان را غور نیست             و آن گناه اوست، جبر و جور نیست
در چهی انداخت او خود را که من                  در خور قعرش نمی یابم رَسَن
بس کنم، گر این سخن افزون شود         خود جگر چه بوَد؟ که خارا خون شود
این جگرها خون نشد، نز سختی است             غفلت و مشغولی و بدبختی است
چون گواهی بندگان مقبول نیست           خون شو، آن وقتی که خون مردود نیست
چون گواهی بندگان مقبول نیست                     عدل او باشد که بنده غول نیست
گشت اَرسَلناکَ شاهِد(11)  در نُذُر                        ز آن که بود از کَون او حُرین حُر