او را کشت. ولی این باعث جواز قتل خالد نمی‌شود، همچنانکه وقتی اسامه ‌بن زید مردی را کشت که می‌گفت: «لا إله إلاَّ الله» حضرت ص فرمود: «يا أسامة أقتلته بعد أن قال: لا إله إلاَّ الله؟ يا أسامة أقتلته بعد أن قال: لا إله إلاَّ الله؟ يا أسامة أقتلته بعد أن قال: لا إله إلاَّ الله»(1) . یعنی: ای اسامه! آیا او را کشتی بعد از آن که گفته بود: لا اله الا الله ... به این ترتیب حضرت ص قتل او را نپسندید، ولی نه اسامه را قصاص کرد، و نه از او دیه گرفت، و نه کفاره خواست. 
ولی آنچه مولف رافضی در مورد ازدواج خالد با همسر مقتول ذکر کرده، ثبوت آن مشخص نیست و حتی اگر ثابت هم شود، لابد تأویل و توجیهی داشته که رجم او را واجب نگردانیده است. فقهاء در مورد عده زنی که شوهرش مرده اختلاف نظر دارند که آیا زنی که شوهر کافرش مرده عده دارد یا نه؟ فقهاء بر دو قول‌اند. نیز در مورد اینکه آیا ذمی باید عده وفات را نگه دارد یا نه، فقهاء اختلاف نظر دارند و دو دیدگاه مشهور دارند و این بر خلاف عده طلاق است، زیرا سبب عده در طلاق همبستر شدن زن و شوهر است که باید برائت رحم حاصل شود، ولی در مورد وفات شوهری که فقط او را عقد کرده و قبل از همبستر شدن وفات کرده، آیا اگر شوهر کافر باشد، نگه داشتن عده لازم است یا نه؟ این مورد نزاع است. و نیز وقتی که با همسرش. همبستر شده و زن در نزد شوهر یک بار به حیض افتاده، این مورد نیز محل نزاع است. 
آنچه گفته شد در مورد کسی بود که کافر اصلی باشد، ولی در مورد مرتدی که کشته می‌شود و یا می‌میرد، در مذهب شافعی و احمد و ابو یوسف و محمد عده وفات بر همسر واجب نیست، و تنها باید عده طلاق بائن را نگه دارد، زیرا نکاح با مرتد شدن شوهر باطل شده و این جدایی از نظر شافعی و احمد طلاق محسوب نمی‌شود، ولی از نظر مالک و ابو حنیفه طلاق شمرده می‌شود، و به همین دلیل این دو عده وفات را بر او واجب نمی‌دانند، و بلکه قائل به عده طلاق بائن هستند، و چنانچه با او همبستر نشده باشد، عده‌ای بر زن واجب نیست، همچنانکه عده طلاق بر او واجب نیست. 
و بدیهی است که خالد، مالک ‌بن نویره را به خاطر ارتداد کشت. پس اگر مالک با زنش همبستر نشده باشد، از نظر عموم علماء عده‌ای بر آن زن نیست، و اگر هم با او همبستر شده باشد، بنابر یک دیدگاه لازم است از طریق یک حیض و نه عده کامل، و بنابر دیدگاه دیگر لازم است با سه حیض، برائت رحم او حاصل شود. و اگر شوهرش کافر اصلی باشد، بنابر یک دیدگاه عده وفات بر زنش واجب نیست، و اگر برائت رحم زن لازم هم باشد که از طریق حیض حاصل شود، ممکن است در هنگام وفات حاصل شده باشد. و بعضی از فقهاء بخشی از یک حیض را برای برائت رحم کافی می‌دانند، یعنی اگر هنگام وفات شوهر، زن در اواخر دوره قاعدگی باشد، همین بخش از قاعدگی بعد از وفات را کافی می‌دانند، زیرا بر برائت رحم او دلالت می‌کند. و خلاصه اینکه این ماجرا به گونه‌ای نبوده که نتوان در آن اجتهاد کرد و احتمال تأویل و توجیه آن را منتفی دانست، و هر کس چنین مسأله‌ای را مورد طعن قرار دهد از زمره کسانی است که قول بدون علم دارند، و خدا و پیغمبرش قول بدون علم را حرام شمرده‌اند.
------------------------------------------------------
1) نگا: مسلم، 1/96-97 و سنن ابی داود، 3/61. مولف رافضی می‌گوید: «ابوبکر با امر پیغمبر ص مبنی بر ارث بردن فاطمه از حضرت مخالفت کرده و فدک را از او گرفت. و خود را خلیفه رسول اکرم نامید بدون اینکه حضرت او را خلیفه خودش کرده باشد».
در جواب باید گفت: در مورد میراث، همه مسلمانان به جز بعضی از شیعه با ابوبکر موافق‌اند و ما قبلاً در این مورد صحبت کردیم و بیان کردیم که کار و موضع ابوبکر به خاطر علم ثابت و قطعی منقول از پیغمبر ص بوده است، و قول روافض در این باره قطعاً باطل است. 
در مورد فدک نیز ماجرا همین است. و خلفای بعد از ابوبکر نیز بر همین دیدگاه بوده‌اند. و ابوبکر و عمر نه از فدک و نه غیر آن هیچ فایده‌ای نبردند، و نه از آن به اهل و خانواده خودشان چیزی دادند، و در عین حال چندین برابر آن را به بنی هاشم دادند، و به علاوه اگر شخصی بگوید: علی‌، ابن عباس و سایر بنی هاشم را از بیت المال منع می‌کرد، تا اینکه بیت المال از بصره آمد و ابن عباس بخشی از آن را برای خودش برداشت. در این صورت تنها جوابی که در مورد علی(رض) می‌توان داد، این است که: علی امام عادلی بود و تنها می‌خواست حق را به پا دارد، و در این مورد نمی‌توان او را به چیزی متهم کرد. 
همین جواب را در مورد ابوبکر به طریق اولی می‌توان بیان کرد: محبت فاطمه و مراعات حال او از جانب ابوبکر بیش از محبت ابن عباس توسط علی بوده، و شباهت ابن عباس به علی بیش از شباهت فاطمه به ابوبکر بوده است، زیرا فضل ابوبکر بر فاطمه بیش از فضل علی بر ابن عباس است. 
در مورد تسمیه ابوبکر به خلیفه رسول خدا نیز باید گفت: مسلمانان او را خلیفه نامیدند. حال اگر اطلاق خلیفه بر شخصی مستلزم استخلاف و جانشین گردانیدن او باشد، همچنانکه این رافضی ادعا می‌کند، پس حضرت ص او را جانشین خودش ساخته است، همچنانکه بعضی از اهل سنت قائل به این دیدگاه هستند. و اگر خلیفه کسی است که به جای دیگری می‌نشیند – بدون اینکه نیازی به استخلاف باشد، چنانکه جمهور می‌گویند – در این صورت اطلاق خلیفه بر ابوبکر به استخلاف و تعیین ایشان به عنوان خلیفه توسط پیغمبر ص نیازی نیست. 
استعمال این واژه در قرآن و سنت نیز بر این مطلب دلالت دارد که خلیفه به معنی کسی است که به دنبال دیگری و به جای او می‌آید، چه از جانب اولی به عنوان خلیفه تعیین شود، و چه تعیین نشود، مثلاً خداوند می‌فرماید: ﴿ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلاَئِفَ فِي الأَرْضِ مِن بَعْدِهِم لِنَنظُرَ کَيْفَ تَعْمَلُونَ﴾. (يونس: 14).
«سپس شما را جانشينان آنها در روى زمين -پس از ايشان- قرار داديم; تا ببينيم شما چگونه عمل مى‏كنيد».مولف رافضی می‌گوید: «و از گفته‌های عمر روایتی است که ابو نعیم در کتابش «حلية الأولياء» آورده است که او در حال احتضار گفت: ای کاش! من قوچ قومی بودم که مرا تا آنجا که بتوانند پرورش دهند، سپس محبوب‌ترین مهمان برای آنها می‌آمد و آنها آن را ذبح می‌کردند: نصف گوشت مرا بریان می‌کردند و نصف دیگر گوشت را آبگوشت کرده و مرا می‌خوردند. آیا این کلام عمر مساوی با کلام کافری نیست که می‌گوید: ﴿يَا لَيْتَنِي کُنتُ تُرَابًا﴾. (النبأ: 40). «اي كاش خاك بودم».
ابوبکر در هنگام احتضار به ابن عباس گفت: اگر به اندازه زمین و دو برابر آن طلا می‌داشتم، از هول و هراس چیزی که می‌بینم، آن را به فدیه می‌دادم. این کلام ابوبکر شبیه آیه زیر است: ﴿وَلَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ لَافْتَدَوْا بِهِ مِن سُوءِ الْعَذَابِ﴾. (الزمر: 47).
«اگر ستمكاران تمام آنچه را روى زمين است مالك باشند و همانند آن بر آن افزوده شود، حاضرند همه را فدا كنند تا از عذاب شديد روز قيامت رهايى يابند».
انسان عاقل و منصف باید سخن