 از معتزله این سخنشان را گرفته‌اند کردند که، بر خداوند تعیین قدر، قدرت دادن و توفیق و عنایت واجب است. 
سپس خود گفتند: امامت واجب است، و آن نزدشان از نبوت هم واجب‌تر است چون امامت نوعی عنایت و توفیق در تکلیف‌هاست، می‌گویند: ما با علمی یقینی و براساس عرف و عادات همیشگی می‌دانیم که اگر گروهی رئیسی پر هیبت، فرمانروا، مقتدر و پر توان و مسلط بر امور داشته باشد، آن گروه به صلاح نزدیک‌تر و از فساد دورتر خواهد بود. و هر گاه رئیسی نداشته باشند دچار هرج و مرج شده از صلاح دور و به فساد نزدیک خواهند بود. و این قضیه‌ای عقلی و منطقی است که جز ناآگاهان از عرف و عادات کسی انکارش نمی‌کند. می‌گویند: چون این توفیقی در تکلیف است پس واجب است، سپس شروع به ذکر صفات مختلف امام همچون عصمت و غیره می‌کنند. 
چندی بعد تعدادی از خودشان سؤالی برای خودشان مطرح کردند و گفتند: می‌گوئید: امام عنایتی الهی است و هم‌اکنون غایب است پس آن عنایت حاصل از او در حالت غیبت کدام است؟ و اگر توفیق مورد صحبت در هنگام غیبت امام حاصل نیست، پس دیگر جایز نیست که آن امام توفیق الهی فرض شود که در آن صورت صحبت از امامت معصوم هم بی‌اساس است. و در جواب این سؤال گفتند: ما می‌گوئیم: عنایت امام در زمان غیبت برای آنان که وی را در زمان ظهورش شناخته‌اند حاصل است، و تنها کسانی از این عنایت محروم‌اند که معتقد به امامتش نیستند. 
همچنانکه توفیق معرفت برای کسی که خدا را نشناخته وجود ندارد، و تنها شامل کسانی می‌شود که خدا را شناخته باشند، و گفتند: به این ترتیب این سؤال هم ساقط می‌شود و اعتقاد به امامت معصومین وجوب می‌یابد. 
بعد به آنان گفته شد: اگر توفیق و عنایت در زمان غیبت هم همچون زمان ظهور حاصل شدنی است لازم می‌شود که از ظهورش بی‌نیاز گردند و تا لحظه مرگ از او دنباله روی‌ کنند و این بر خلاف مذهبشان است. آنان پاسخ دادند که ما می‌گوئیم: عنایب امام در زمان غیبتش برای فرد معتقد به او از باب ایجاد نفرت و بازدارندگی از معاصی و قبایح همچون زمان ظهور امام است. اما ما ظهور او را برای چیز دیگری ضروری می‌دانیم، و آن کوتاه‌کردن دست ستم پیشگان از جان و مال و زندگی مؤمنین و ایجاد عدالتی است که جز به وسیله وی برای ما میسر و شدنی نیست. 
اما پاسخ ما هم آن است که: این کلامی آشکارا بی‌اساس و باطل است، به آن علت که آن امامی که او را عنایتی خواندید كسى بود که عقول و عادات بدان حکم می‌کرد و اوصافی برای آن قائل شدید و گفتید: اگر گروهی رئیس پر هیبت، فرمانروا، مقتدر و پر توان و مسلط بر امور داشته باشد، آن گروه به واسطه چنین رئیسی به صلاح نزدیک‌تر و از فساد دورتر خواهد بود، و در او شرط معصومیت قرار دادید، گفتید: بخاطر اینکه هدف نفرت و باز دارندگی جز با وجود عصمت محقق نمی‌شود، و روشن است که آنانی که قبل از امام منتظر آمدند هیچ یک دارای چنین اختیاراتی نبودند، هیچ یک از آنان مسلط بر امور و دارای نفوذ نبودند. 
علی(رض) خلیفه شد اما به اندازه خلیفه پیش از خود از قدرت و اقتدار و نفوذ فراگیر برخوردار نبود. باقی ائمه اثنا عشریه هم صاحب قدرت و اقتداری نبودند و فقط در حد افراد نظیر خود کارهایی انجام می‌دادند. 
در خصوص امام غایب هم باید گفت که کاری صورت نداده است. و هر فرد معترف به وجود او که می‌داند وی بیش از چهارصد و شصت سال است که غیب شده و چون می‌ترسد نمی‌تواند ظهور کند چه رسد به اینکه اقامه حدود کند، پی می‌برد که این امام نمی‌تواند که به کسی امر یا نهی کند، و لذا هرج و مرج و فساد در وی باقی نخواهد ماند. 
به همین خاطر است که طوایف رافضه پر هرج و مرج‌‌ترین و فاسدترین و متفرق‌ترین فرقه‌ها هستند و در میانشان اختلاف و نزاع و دیگری و حق خوری در حدی است که در هیچ یک از فرق کافر کیش مثل آن مشاهده نمی‌شود چه رسد به مردمانی که بر راه اسلام‌اند. 
سخن دیگر آنان مبنی بر اینکه عنایت امام غایب همانند زمان ظهور شامل پیروانی می‌شود که به او معتقد هستند، نیز مبالغه‌ای آشکار است. به این دلیل که اگر امام غائب ظهور کند کارهایی چون اقامه حدود و وعظ و غیره انجام می‌دهد که در زمان غیبت امکان آنها را ندارد. پس در ظهور او عنایاتی هست که در غیبتش نیست. 
همچنین تشبیه معرفت امام غائب به معرفت خداوند و اینکه عنایت او تنها شامل پیروان او می‌شود نیز قیاسی باطل است؛ چرا که معرفت به اینکه خداوند موجودی حّی و قادر است که امر به پرستش می‌کند، و در عوض آن پاداش می‌دهد و هم از معصیت و نافرمانی نهی می‌کند، و گناهکاران را مجازات می‌نماید، شناخت و علم به این مسائل یکی از قوی‌ترین اسباب رغبت و محبت به او و بیم و تقوا از اوست، یعنی بنده با دانستن این مسائل تمایل به انجام کار نیک و دریافت ثواب آن می‌کند و به خاطر ترس از مجازات معاصی از آنها دوری می‌نماید چون می‌داند پروردگارش آگاه و قادر است و سنت او به این امور حکم می‌کند. 
اما چگونه شناخت شخصی موجب انجام اوامر و ترک نواهی او می‌شود که بیش از چهار صد سال است مفقود و بی‌نام و نشان است. کسی را مجازات نکرده و به کسی پاداشی نداده است، وی حتی از بیم جان می‌ترسد ظهور کند، چه رسد به اینکه امر و نهی هم بکند. چنین کسی نه تنها باعث ترک گناه پیروان نمی‌شود، بلکه دانستن عجز و هراس او موجب روی آوردن به انجام کارهای زشت می‌شود، به خصوص که زمان غیبت طول کشیده و دوره‌های متوالی پشت سر هم آمده و گذشته و او هنوز نه کسی را معاقبه کرده و نه احدی را پاداش داده است. 
اگر بر فرض چنین امامی هر صد سال یک مرتبه ظهور می‌کرد و نابکاران را مجازات می‌نمود، باز هم آن فایده و عنایتی را نمی‌رساند که از هر یک از والیان امور مسلمانان به امت می‌رسد، حتی اگر گفته شود بر فرض او هر ده سال یا هر سال یک مرتبه ظهور می‌کند باز هم آن منفعت حاصل از ولات امور که همیشه حضور دارند را نمی‌داشت، اتفاقاً همین والیان – علی‌رغم گناه‌ها و ستم‌هایی که در بعضى امور می‌کنند – خیرات و حسنات و امور و احکام شرعی‌ای که انجام می‌دهند و اقامه حدودی که می‌کنند، چندین برابر اعمالی است که فردی هر چند وقت یک بار انجام می‌دهد، حال بگذریم از امامی که کلاً غایب و مفقود است و عموم علما می‌دانند که چنین امامی اصلاً وجود خارجی ندارد، و معتقدان به وجودش هم می‌دانند که او عاجز و بیمناک است، و هرگز به اندازه کاری که هر یک از مردم عادی می‌کنند، اقدامی انجام نداده چه رسد به اینکه به حد والیان امور رسیده باشد. 
چنین امامی چه هیبتی دارد؟ چه فرمانی می‌تواند بدهد؟ نفوذ و اقتدار و دست توانایش کدام است؟ چنین چیزی کی می‌تواند برای مردم رئیس، فرمانروا، پرهیبت و با نفوذ و اقتدار باشد تا با وجودش به صلاح و مصلحت نزدیک شوند؟ 
لذا هر گاه در این مسأله تدبر کنیم در می‌یابیم که این قوم در نهایت جهل و مبالغه‌گری و سفسطه‌گویی بسر می‌برند. بطوری که فایده چنین امامی را در زمان عجز و 