ان شما در كوفه از تو خواسته‌اند كه پيش آنها بروي، پيش آنها مرو، من از پدرت شنيدم كه در كوفه مي‌گفت: سوگند به خدا كه آنها را خسته و خشمگين كرده‌ام و آنها مرا خسته و خشمگين كرده‌اند، هرگز وفادار نيستند، و هر كس كه آنها بهره او باشند تير معيوبي بهره او شده است، سوگند به خدا كه تصميم و اراده براي انجام كاري ندارند و در برابر شمشير كوچكترين صبري ندارند[4].

5- حسين پس از حركت به سوي كوفه در راه فرزدق شاعر را ديد، و به او گفت: از كجا مي‌آيي، فرزدق گفت: از عراق مي‌آيم، حسين گفت: حالت اهل عراق چگونه بود؟ گفت: دلهايشان با تو است و شمشيرهايشان با بني اميه، اما حسين گفت: مي‌روم و اميد به خدا[5].

حسين بوسيله قاصدي كه عمر بن سعد فرستاد از وضعيت مسلم خبر شد، بنابراين خواست كه باز گردد و با فرزندان مسلم بن عقيل سخن گفت، و آنها گفتند: نه، سوگند به خدا بر نمي‌گرديم مگر آن كه انتقام خون پدرمان را بگيريم، و آن گاه حسين نظر آنها را قبول كرد، عبيدالله پس از آن كه خبر شد كه حسين به سوي آنها مي‌آيد به الحرّ بن يزيد التميمي دستور داد تا با لشكري هزار نفري برود تا در راه با حسين ملاقات كند، او حركت كرد و نزديك قادسيه با حسين روبرو شد. 

الحر به او گفت: كجا مي‌روي اي فرزند دختر پيامبر خدا؟! گفت: به عراق مي‌روم. گفت: من به تو مي‌گويم برگرد تا خداوند مرا به گناه جنگ با تو مبتلا نكند، به همان جا كه آمده‌اي برگرد، يا به شام برو كه يزيد آنجاست، به كوفه نيا.

اما حسين نپذيرفت، و حسين به سوي عراق مي‌آمد و الحر بن يزيد برايش مزاحمت ايجاد مي‌كرد و او را منع مي‌كرد. 

حسين به او گفت: از من دور شو مادرت به عزايت بنشيند. الحر بن يزيد گفت: سوگند به خدا اگر غير از تو كسي ديگر از عرب‌ها اين را مي‌گفت از او و مادرش قصاص مي‌كردم، ولي چه مي‌توانم بگويم كه مادرت بانوي زنان جهان است. 
--------------------------------------------------------------------------------

[1]- منبع سابق 8/161.

[2]- منبع سابق 8/162.

[3]- منبع سابق 8/163.

[4]- منبع سابق 8/163.

[5]- منبع سابق 8/168.
رسيدن حسين به كربلا
در اين وقت حسين توقف كرد، سپس دنباله لشكر كه چهار هزار نفر بودند و عمر بن سعد آنها را فرماندهي مي‌كرد آمدند، و حسين در جايي بود كه به آن كربلا گفته مي‌شود، او پرسيد كه اين كجاست؟ گفتند: كربلا است، گفت كرب و بلا است. وقتي لشكر عمر بن سعد رسيد او با حسين سخن گفت و به او گفت كه با من به عراق بيا كه عبيدالله بن زياد آنجاست، اما حسين نپذيرفت، و وقتي حسين ديد كه كار جدي است به عمر بن سعد گفت: من شما را در سه چيز مختار قرار مي‌دهم يكي از اين سه چيز را انتخاب كن، او گفت: آنها چه هستند؟ يكي اينكه مرا بگذاري تا برگردم، يا به مرزي از مرزهاي اسلام بروم، و يا اينكه به شام پيش يزيد بروم و دستم را در دست او بگذارم. عمر بن سعد گفت: خوب است، تو به يزيد پيام بفرست و من كسي را پيش عبيدالله بن زياد مي‌فرستم، و نگاه مي‌كنيم كه چه خواهد شد، و آنگاه عمر بن سعد كسي را پيش عبيدالله بن زياد فرستاد، ولي حسين كسي را پيش يزيد نفرستاد، وقتي قاصد پيش عبيدالله بن زياد آمد و او را خبر كرد كه حسين مي‌گويد من شما در سه چيز مختار مي‌گذارم يكي را انتخاب كنيد، عبيدالله بن زياد گفت هر كدام را كه حسين انتخاب كرد مي‌پذيريم، مردي پيش عبيدالله بن زياد بود كه به او شمر بن ذي الجوشن مي‌گفتند، او از مقرّبان و نزديكان عبيدالله بن زياد بود، او گفت: نه، سوگند به خدا تا آن كه حكم تو را بپذيرد، بنابراين عبيدالله فريب سخن او را خورد و گفت: بله بايد حكم مرا بپذيرد (يعني به كوفه بيايد و من خودم او را به شام يا به يكي از مرزها مي‌فرستم يا او را به مدينه باز مي‌گردانم). آنگاه عبيدالله بن زياد شمر بن ذي الجوشن را فرستاد و گفت: برو تا او تسليم فرمان من شود، اگر عمر بن سعد پذيرفت كه خوب است، و اگر نپذيرفت پس به جاي او تو فرمانده هستي. 

و عبيدالله بن زياد عمر بن سعد را با لشكري چهار هزار نفري آماده‌ كرده بود تا به ري برود و به او گفت كار حسين را تمام كن سپس به ري برو، و عبيدالله به او وعده داده بود كه فرمانداري ري را به او واگذار كند، پس شمر بن ذي الجوشن به سويي كه حسين بن علي و الحر بن يزيد و عمر بن سعد در آن جا بودند حركت كرد، وقتي به حسين خبر دادند كه او بايد تسليم حكم و دستور عبيدالله بن زياد شود نپذيرفت و گفت: نه! سوگند به خدا هرگز تسليم حكم و فرمان عبيدالله بن زياد نخواهد شد.

همراهان حسين هفتاد و دو اسب سوار بودند، و لشكر كوفه پنج هزار نفر بودند و وقتي هر دو گروه رو در روي هم قرار گرفتند حسين به لشكر ابن زياد گفت: به خودتان بازگرديد و خويشتن را مورد بازخواست قرار دهيد، آيا براي شما شايسته است كه با فردي چون من بجنگيد؟ و حال آن كه من پسر دختر پيامبر شما هستم و غير از من روي زمين پسر دختر پيامبر ديگري نيست، و پيامبر به من و برادرم گفته است: «اين دو سرداران جوانان اهل بهشت هستند»[1].

و حسين همچنان آنها را تشويق مي‌كرد كه عبيدالله بن زياد را ترك كنند و به او بپيوندند بنابراين سي نفر از آنها به حسين پيوست، كه يكي از اين سي نفر الحر بن يزيد التميمي فرمانده پيشقراولان لشكر ابن زياد بود. به الحر بن يزيد گفتند: تو با ما آمدي در حالي كه فرمانده پيشقراولان بودي و اكنون به سوي حسين مي‌روي؟! گفت: واي بر شما سوگند به خدا بايد از جهنم و بهشت يكي را انتخاب كنم، و سوگند به خدا كه هيچ چيزي را بر بهشت ترجيح نمي‌دهم گرچه قطعه قطعه شوم يا سوزانده شوم. بعد از آن امام حسين نماز ظهر و عصر روز پنجشنبه را خواند و هم لشكر بن زياد پشت سر او نماز گذاردند. و هم ياران خودش، و او به آنها گفته بود كه يك امام از شما باشد و يك امام از ما. گفتند: نه، بلكه ما پشت سر تو نماز مي‌خوانيم، بنابراين نماز ظهر و عصر را پشت سر او خواندند، نزديك غروب آنها همراه با اسب‌هايشان به سوي حسين پيش آمدند، حسين وقتي آنها را ديد گفت: اين چيست؟! گفتند: آنها جلو آمده‌اند، گفت: نزد آنها برويد و به آنها بگوييد كه چه مي‌خواهند؟ پس بيست اسب سوار كه يكي از آنها برادر حسين العباس بن علي بن ابي طالب بود به سوي آنها رفتند و با آنها حرف زدند و از آنها پرسيدند كه چه مي‌خواهند؟ گفتند: يا تسليم شود و حكم عبيدالله بن زياد را بپذيرد و يا اينكه با او مي‌جنگيم. گفتند: ما مي‌رويم و ابا عبدالله را خبر مي‌كنيم، بنابراين به سوي حسين -رضی الله عنه- برگشتند و او را خبر كردند، حسين گفت: به آنها بگوييد امشب به ما فرصت دهيد فردا شما را خبر مي‌كنيم تا من امشب با پروردگارم مناجات كنم و نماز بخوانم زيرا دوست دارم براي پروردگارم نماز بخوانم، و حسين و يارانش آن شب را با دعا و نماز استغفار سپري كردند. 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ترمذی، كتاب المناقب، باب مناقب الحسن والحسين حديث 3768 از طریق حسین ضعیف است ولی از روایت حذیفه و ابو سعید و غیره صحیح است.واقعه الطف سال 61 هـ
در صبح روز جمعه وقتي حس