مْ مِنْهَا﴾        (آل عمران: 103)

«و همگي به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراکنده نشويد و نعمت خدا را به ياد آوريد زماني که شما با يکديگر، دشمن بوديد. پس خداوند ميان دلهايتان، الفت برقرار ساخت. پس در پرتو نعمت خداوند، با يکديگر، برادر شديد و شما بر لبه‌ي گودالي از آتش بوديد. پس خداوند شما را از آن نجات داد».

مورخين با سند صحيح، نقل کرده‌اند که صحابه رضی الله عنهم براي غزوه‌ي بني المصطلق براه افتادند. عمر -رضي الله عنه- برده‌اي به نام جهجاه داشت. او با مردي از انصار به نام سنان‌بن وبره، دچار اختلاف گرديد. آن مرد انصاري، به شدت خشمگين شد طوري که صداي هر دو بالا رفت. جهجاه گفت: اي مهاجرين! به دادم برسيد. و انصاري گفت: اي انصار! به فريادم برسيد. و اين ماجرا باعث تحريک بسياري از مردم شد. و سرانجام آن را به گوش رئيس منافقان؛ عبدالله‌بن ابي‌بن سلول؛ رساندند. او گفت: چقدر خوب گفته‌اند: سگ‌ات را گرسنه نگهدار تا از تو پيروي کند و سگ‌ات را چاق کن تا تو را بخورد. اگر آنان را به شهرمان راه نمي‌داديم، او اين کار را نمي‌کرد. پس از بازگشت به مدينه، انسان‌هاي عزيز، افراد ذليل را از آن، بيرون خواهد کرد.

زيدبن ارقم سخنان او را به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- رساند. آن حضرت -عليه السلام- به صحابه دستور حرکت داد تا منافقان فرصت پيدا نکنند که در اين مورد، سخن بگويند. زيرا همان‌طور که مي‌دانيد منافقان، شايعات را بسيار دوست دارند و بعضي از مردم، هيچ کاري، به جز پخش شايعات ندارند. آنها منتظرند تا اشتباه يا لغزشي صورت گيرد. آنگاه از کاهي، کوهي بسازند و خود را با آن، مشغول کنند و با آبرو و حيثيت مردم، بازي نمايند.

بنگريد که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- چقدر حکيمانه برخورد نمود. به صحابه دستور حرکت داد تا در اين مورد، بيشتر صحبت نکنند و مشغول آن نشوند.

به همين خاطر، يکي از بزرگترين راه‌حل‌هايي که شايعات را از بين مي‌برد، و باعث به فراموشي سپرده شدن آنها مي‌شود مشغول ساختن مردم به امور جدي، علم، مسايل علمي و طرح مشکلات بزرگ امت اسلامي است. زيرا مشکلات امت و اسلام، بزرگتر از مشکلات اختلافات است.

اموري مانند نشر اسلام، مبارزه با صهيونيسم بين‌المللي، سکولاريسم، کمونيسم، و نصرانيت از اموري هستند که بايد به آنها اهتمام ورزيد.

سرانجام، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نزد سعدبن عباده (يکي از سران انصار) رفت و سخنان عبدالله‌بن ابي را برايش بازگو نمود. سعد گفت: اي رسول‌الله! اگر شما مي‌خواهيد او را مي‌کشيم و يا از ورودش به مدينه، جلوگيري مي‌کنيم. زيرا تو عزيزي و او ذليل است. عمر -رضي الله عنه- گفت: اي رسول خدا! به من اجازه دهيد تا او را به قتل برسانم. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمود:

«يَا عُمَرُ! لاَ يَتَحَدَّثُ النَّاسُ أَنَّ مُحَمَّدًا يَقْتُلُ أَصْحَابَهُ»[2].

(اي عمر! مردم نگويند: محمد يارانش را مي‌کشد).

روش برخورد صحيح با مخالفان در اين مرحله از مراحل دعوت اسلامي، همين است نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- روش دعوتي داشت که براساس آن، حرکت مي‌کرد. وي مصلحت دعوت را در نظر داشت. و در اين راستا براي جان و خانواده و فرزندانش، هيچ پروايي نداشت. زيرا مي‌خواست دعوت ادامه پيدا کند و به گوش همه برسد و مردم از آن، پند بگيرند و هدايت شوند.

اين از صفات رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نبود که به خاطر خودش، انتقام بگيرد و يا خشمگين شود. بهرحال، آن حضرت -صلى الله عليه وسلم- نگذاشت که عمر رضی الله عنه، عبدالله‌بن ابي را به قتل برساند. سپس فرزند عبدالله بن ابي که فردي مسلمان بود، نزد رسول‌الله -صلى الله عليه وسلم- آمد و گفت: اي رسول خدا! شنيده‌ام که مي‌خواهي پدرم را به قتل برساني. سوگند به خدا، قلبم آرام نمي‌گيرد که قاتل پدرم را ببينم که روي زمين راه مي‌رود مگر اينکه او را بکشم. پس به من اجازه بده تا هم‌اکنون بروم و سر پدرم را بياورم. سوگند به خدا که اگر تو بخواهي، او را مي‌کشم زيرا تو عزيزي و او ذليل است.

عظمت اسلام را تماشا کنيد. چگونه ميان پدر و پسر، جدايي مي‌اندازد در حالي که پسر از خون و گوشت او بوجود آمده است. ايماني را مشاهده کنيد که در قلب اين صحابي بزرگوار راه يافته و در احساسات و تار و پود وجودش نفوذ کرده و مانند خون، در آن، جريان پيدا کرده است. حقا که «لا إله إلا الله محمد رسول‌الله» شگفتي‌هايي از ايمان و يقين و شجاعت و امور خارق‌العاده، مي‌آفريند که عقل‌ها را حيران مي‌سازد و دانشمندان از تفسير آنها عاجز مي‌مانند.

بلي، سرانجام، اين انسان بدبخت (عبدالله‌بن ابي) مُرد و فرزندش نزد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آمده و از آن حضرت -صلى الله عليه وسلم- خواست تا پيراهنش را به او بدهد که پدرش را در آن، دفن کند. رسول‌الله -صلى الله عليه وسلم- هم پيراهنش را به او داد. سپس از آن حضرت -صلى الله عليه وسلم- درخواست کرد که بر پدرش، نماز بخواند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- هم به خواسته‌اش پاسخ مثبت داد. عمر -رضي الله عنه- لباس پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- را گرفت و گفت: اي رسول خدا! آيا با وجودي که خداوند تو را از نماز خواندن بر او منع کرده است، بر او نماز مي‌خواني؟ رسول رحمت -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «خداوند مرا مختار گذشته و فرموده است: 

﴿اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ﴾. (توبه: 80). «وَسَأَزِيدُهُ عَلَى السَّبْعِينَ».

«چه براي آنان، طلب آمرزش کني و چه نکني. اگر هفتاد بار هم براي آنان، طلب آمرزش کني، هرگز خداوند آنان را نمي‌آمرزد». و من بيشتر از هفتاد بار براي او طلب آمرزش مي‌کنم.

عمر -رضي الله عنه- گفت: او منافق است!! سرانجام، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان بر او نماز خواندند. آنگاه، خداوند اين آيه را نازل فرمود: 

﴿وَلاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَدًا وَلاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ﴾[3]. (توبه: 84)

«هرگاه يکي از آنان مرد بر او نماز مخوان و بر سر قبرش براي دعا و طلب آمرزش توقف نکن».

گفتني است که منافقين، سرپيچي کردند و با دستور رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مخالفت ورزيدند و آن حضرت -صلى الله عليه وسلم- را در جنگ، همراهي نکردند. سپس نزد او آمدند و عذري آوردند. مثلاً يکي گفت: من مريض‌ام. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «راست مي‌گويي». در حالي که جسمش مريض نبود بلکه قلبش مريض بود. ديگري گفت: هنگام جنگ، همسرم مريض بود. به او هم فرمود: «راست مي‌گويي». و سومي آمد و گفت: فقيرم و نتوانستم شتري بخرم. به او نيز فرمود: «راست مي‌گويي». سپس، خداوند فرمود: 

﴿عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ﴾. 

(توبه: 43)

«خداوند از تو گذشت کرد. چرا به آنان، اجازه دادي (که بيرون بروند) پيش از آنکه براي تو روشن گردد ک