. عده‌اي از مسلمانان مجروح شدند، و دوازده تن از رزمندگان اسلام به قتل رسيدند، و سپاهيان اسلام ناگزير شدند اردوگاهشان را به مکاني بالاتر از آن- که امروزه مسجد طائف در آن واقع است- منتقل گردانند، و در آنجا اردو بزنند.

نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در جنگ با مردم طائف منجنيق‌ها را به کار گرفتند، و پرتاب سنگ به استحکامات آنان را ادامه دادند، تا آنکه شکافي در ديوار قلعة مالک‌بن عوف پديد آوردند، و از آن شکاف عده‌اي از مسلمانان توانستند به واسطة دَبّابه[2] وارد قلعه شوند. اين رزمندگان مسلمان به واسطة دبّابه ديوار قلعه را شکافتند تا بتوانند به درون قلعه راه پيدا کنند و آن را به آتش بکشند. دشمن نيز، با ميله‌هاي آهنين سرخ شده در آتش با آنان مقابله کرد. مسلمانان ناگزير از زير ديوار قلعه بيرون آمدند و دشمن آنان را به رگبار تير بست و عده‌اي از آنان را به قتل رسانيد.

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به عنوان يک سياست مبارزاتي، به منظور وادار کردن دشمن به تسليم، امر فرمودند که رزمندگان اسلام به ريشه‌کن کردن درختان انگور و سوزانيدن تاکستان‌ها بپردازند. مسلمانان نيز بي‌محابا به سوزانيدن و بريدن درختان انگور پرداختند، تا آنکه قبيلة ثقيف از رسول ‌خدا -صلى الله عليه وسلم- درخواست کردند که به خاطر خويشاوندي دست از اين کار بدارند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز بخاطر خدا و بخاطر خويشاوندي دست از آن کار کشيدند.

منادي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ندا درداد: هر آن بردة زر خريدي که از قلعه فرود آيد و به مسلمانان بپيوندد، آزاد خواهد بود! به موجب اين فراخوان، بيست و سه تن از بردگان ساکنان قلعه به نزد مسلمانان آمدند[3]؛ از جمله، ابوبکره که از ديوار قلعة طائف بالا رفت، و از فراز بام قلعه خود را بر روي چرخ چاهي دايره‌اي شکل بر پشت افکند، و از فراز قلعه به زير آمد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به همين مناسبت او را «ابُوبکره» ناميدند. بيست و سه تن بردة مذکور را پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- آزاد کردند، و هر يک از آنان را به يک مرد مسلمان سپردند تا او را سرپرستي کند. اين کار پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بر ساکنان قلعه بسيار گران آمد.

محاصره به طول انجاميد؛ قلعه مقاومت کرد، و مسلمانان از تيرباران و ميله‌هاي در آهن سُرخ شده آسيب بسيار ديدند؛ ساکنان قلعه نيز به قدر کفايت يک سال تمام در محاصره به سر بردن قوت و غذا و امکانات براي خودشان فراهم کرده بودند؛ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با نَوفَل بن معاوية ديلي مشورت کردند. وي گفت:اينان روباهي در سوراخ خزيده‌اند! اگر ايستادگي کنيد مي‌توانيد اين روباه را بگيريد؛ اگر هم آن را رها کنيد، زياني به شما نمي‌رساند! با اين ترتيب، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- عزم جزم فرمودند بر اينکه محاصره را پايان دهند و از طائف کوچ کنند. عمربن خطاب را فرمودند درميان مردم جار بزند که (إنا قافلون غداً إن شاءالله) ما انشاءالله بامداد فردا کوچ خواهيم کرد! اين فرمان پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بر مسلمانان گران آمد؛ گفتند: برويم و اين قلعه را فتح نکنيم؟! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (اغدوا على القتال) بامداد فردا کارزار را آغاز کنيد! فردا صبح درگيري با دشمن را آغاز کردند، و مجروحان زيادي دادند. رسول‌خدا فرمودند: (إنا قافلون غداً إن شاءالله!) مسلمانان اين بار از اين فرمان شادمان شدند و به فرمان پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- گردن نهادند، و کوچيدن آغاز کردند، و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مي‌خنديدند.

وقتي مسلمانان بار سفر بستند و آمادة کوچيدن شدند، حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند، بگوييد:

(آئبون تائبون عابدون؛ لربنا حامدون).

«برمي‌گرديم، توبه مي‌کنيم، عبادت مي‌کنيم؛ حمد و سپاس خداي خودمان را به جاي مي‌آوريم!»

گفتند: اي رسول‌خدا، مردم ثفيف را نفرين کنيد! آنحضرت فرمودند:

(اللهم اهد ثقيفاً وائت بهم).

«بار خدايا، مردم ثقيف را هدايت فرما و نزد ما روانه ساز».
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- فتح الباري، ج 8، ص 45.
[2]- در اصطلاح ابزارهاي جنگي، امروزه «تانک» را در زبان عربي «دبّابه» گويند؛ اما، دبّابه در آن روزگار شباهت چنداني به تانک امروزي نداشته است، بلکه يک وسيله چوبي بوده است که فرد رزمنده در آن جاي مي‌گرفته و آن را در همان حال که شخص رزمنده درون آن بوده، بر ديوار قلعه مي‌کوبيده‌اند، به منظور آنکه در آن شکاف ايجاد کنند، و يا به واسطه دبابه از طريق سوراخ و شکاف موجود وارد قلعه شوند.
[3]- صحيح البخاري، ج 2، ص 620.تقسيم غنائم در جعرانه
وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پس از پايان دادن محاصرة طائف بازگشتند، ده بيست روز در جِعرانه درنگ فرمودند و به کار تقسيم غنايم هيچ نمي‌پرداختند. تأنّي و تأمّل آنحضرت بخاطر اين بود که چشم انتظار رسيدن نمايندگان هوازِن بودند که بيايند و توبه کنند، و چيزهايي را که از دست داده‌اند بار ديگر به دست آورند؛ اما هيچکس نزد ايشان نيامد. سرانجام تقسيم اموال غنيمت را آغاز کردند تا رؤساي قبايل و اشراف مکه را که مُدام سرک مي‌کشيدند، ساکت گردانند. بنابراين، «مؤلّفه قلوبهم» نخستين کساني بودند که از عطاياي پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- برخوردار شدند، و سهم‌هاي پر و پيمان به آنان اختصاص يافت.

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به ابوسفيان بن حرب چهل اوقيه نقره، و يکصد شتر مرحمت فرمودند. ابوسفيان گفت: پسرم يزيد؟! همان مقدار نيز به يزيد عطا کردند. گفت: پسرم معاويه؟! همان مقدار نيز به معاويه دادند. به حکيم بن حزام يکصد شتر عطار کردند؛ يکصد شتر ديگر تقاضا کرد؛ آن يکصد شتر ديگر را نيز به او دادند. به صفوان بن اميه نيز يکصد شتر و باز يکصد شتر و باز هم يکصد شتر- چنانکه در شفا آمده است[1]- مرحمت فرمودند. به حارث پسر حارث بن کلده يکصد شتر دادند. همچنين، به عده‌اي از سران قريش و رؤساي قبايل عرب يکصد يکصد شتر دادند، و به بعضي ديگر پنجاه پنجاه و چهل چهل، تا آنجا که در ميان مردم شايع گرديد که محمد داد و دهش آغاز کرده است و هيچ باک از تنگدستي ندارد! اعراب بر سر آنحضرت ريختند و پيوسته درخواست عطيه مي‌کردند، و کار به جايي رسيد که ايشان را تحت فشار قرار دادند و بسوي درختي راندند و رداي آنحضرت به شاخة درخت گير کرد و از دوش آنحضرت کنار رفت؛ فرمودند:

(ايها الناس، ردوا علي ردائي، فوالذي نفسي بيده، لوکان عندي عدد شجر تهامة نعما لقسمته عليکم ثم ما الفيتموني بخيلا ولا جبانا ولا کذّابا).

«هان اي مردم، رداي مرا به من بازگردانيد! سوگند به آنکه جان من در دست اوست، اگر به شمار درختان تهامه شتر مي‌داشتم، همه را ميان شما تقسيم مي‌کردم، و هرگز مرا بخيل و ترسو و دروغ زن نمي‌يافتيد!»

آنگاه بسوي شتر سواري خودشان رفتند و از کوهان آن يکي تار موي جدا کردند، و آن را در ميان انگشتانشان گرفتند، و فراز 