 گوسفند در آن مي‌افکندند. کار به جايي رسيده بود که آن حضرت به هنگام نماز تخته‌سنگي را فراهم کرده بودند که در پشت آن تخته‌سنگ از آزار اينان در امان باشند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- هرگاه آن پليدي‌ها را بر سر ايشان مي‌ريختند، آنها را بر سر چوبدستي بلند مي‌کردند و بر در خانة خود مي‌ايستادند و مي‌گفتند: «يا بني عبد‌مناف، اي جوار هذا؟» اي بني عبدمناف، اين چگونه همسايه‌داري است؟! آنگاه آن را کنار کوچه مي‌افکندند. [7]

عقبه بن‌ابي معيط از اين هم بيشتر بر شقاوت و خيانت خويش افزود. بخاري از عبدالله بن‌مسعود -رضي الله عنه- روايت کرده است که گفت: نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- در کنار بيت‌الله الحرام نماز مي‌گزاردند. ابوجهل با عده‌اي از يارانش نشسته بودند. به يکديگر گفتند: کداميک از شما مي‌رود شکمبة شتري را که بني فلان کشته‌اند برداردو بيايد و بر گردة محمد به هنگام سجود، بگذارد؟ شقي‌ترين آنان- که عقبه‌بن ابي‌معيط بود[8]- برخاست و رفت و آن شکمبة شتر را آورد. منتظر شد، وقتي که آن حضرت به سجده رفتند، آنرا روي گردة ايشان، ميان دو کتف ايشان، قرار داد. من آنجا بودم و مشاهده مي‌کردم؛ اما کاري از دستم ساخته نبود. اي کاش، نفوذي يا پشتيباني داشتم! عبدالله بن مسعود مي‌گويد: شروع کردند به خنديدن؛ آنقدر به شدت مي‌خنديدند که از فرط سرخوشي و شادماني روي يکديگر مي‌افتادند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- همچنان به سجده بودند و سربرنمي‌داشتند، تا وقتي که فاطمه آمد و آن شکمبه را از روي گردة ايشان برداشت. آن حضرت سر از سجده برداشتندو سه مرتبه گفتند:

(اللّهمَّ عليك بقُريش).

«خداوندا، کار قريش را بساز!»

قريشيان را اين نفرين پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- بسيار گران آمد. ابن مسعود گويد: آنان معتقد بودند که دعا و نفرين در آن مکان مستجاب مي‌شود. آنگاه، آن حضرت نام بردند:

(اللّهمَّ عليک بِاَبي جهل! وعليکَ بعُتبة بن ربيعة، وشيبة بن ربيعة، والوليد بن عتبة، واُمية بن خلَف، وعقبة بن أبي مُعيط)

«هفتمين آنان را نيز نام بردند که با يادمان نمانده است. سوگند به آن خدايي که جان من در دست اوست؛ همة آن کساني را که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن روز نام بردند، سرنگون افتاده در چاه بدر ديدم!»[9]

اُميه بن خلف، هرگاه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را مي‌ديد، به طعنه زدن و عيبجويي کردن نسبت به آن حضرت آغاز مي‌کرد و اين آيات دربارة او نازل شده است که خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ﴾[10].

ابن هشام گويد: «هُمَزَه» کسي را گويند که ديگران را بطور علني دشنام مي‌دهد، و چشمانش را کج و راست مي‌کند، و با اشارة چشم طعنه مي‌زند؛ «لُمَزه» کسي را گويند که از ديگران بطور پنهاني عيبجويي مي‌کند و آنان را بطور غيرمستقيم آزار مي‌دهد[11].

برادر وي، اُبي بن خلف نيز با عقبه بن ابي‌معيط دوست صميمي بودند. يکبار عقبه نزد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- نشست و به کلام ايشان گوش فرا داد. وقتي خبر به اُبّي رسيد، زبان به سرزنش و نکوهش عقبه گشود، و از او خواست که بار ديگر آب دهان به چهرة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بيفکند؛ و او همين کار را کرد. ابي نيز خود استخوان پوسيده‌اي را در دستانش نرم کرد و در آن دميد و آن را باد داد تا غبار آن بر چهرة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بنشيند[12].

اخنس بن شريق ثقفي نيز از جمله کساني بود که به حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آزار مي‌رسانيد؛ و قرآن با نه خصلت او را توصيف مي‌فرمايد؛ آنجا که خداوند متعال مي‌فرمايد:

﴿وَلا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ * هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ * هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ * مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ * عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ﴾[13].

«و پيرو و همراه مشو با هر سوگند خورنده زبون؛ طعنه زننده سخن‌چيني؛ مانع هر کار خير؛ تجاوزگر گناهکار؛ پرخاشگر بي‌اصل و نَسَب!»

ابوجهل، گهگاه نزد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مي‌آمد و آيات قرآن را از آن حضرت مي‌شنيد. آنگاه، مي‌رفت؛ نه ايماني، نه طاعتي، نه ادبي، نه خشيتي؛ از آن سوي، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- را زخم زبان مي‌زد، و راه خدا را بر اين و آن مي‌بست، آنگاه از بابت اين کارها که مي‌کرد مباهات مي‌کرد و فخر مي‌فروخت، و از اين کارهاي بدي که مرتکب مي‌شد، به عنوان افتخاراتي ياد کردني ياد مي‌کرد. اين آيات در قرآن کريم دربارة او نازل شده است:

﴿فَلا صَدَّقَ وَلا صَلَّى...﴾[14].

از نخستين روزي که ديد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- در حرم امن الهي به نماز ايستاده است، ايشان را از نماز باز مي‌داشت. يکبار، در حالي که آن حضرت در مقام ابراهيم مشغول نماز بودند، از کنار حضرت گذشت و خطاب به آن حضرت گفت: اي محمد، مگر تو را از اين کار بازنداشته‌ام؟ و ايشان را تهديد کرد. رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- با او با خشونت رفتار کردند و او را از سر راه خويش کنار زدند. گفت: اي محمد، به چه جرأتي مرا تهديد مي‌کني؟ به تو بگويم، بخدا من از همة اهل اين منطقه بيشتر يار و طرفدار دارم! خداوند نيز اين آيات را نازل فرمود:

﴿سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ * كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ﴾[15].

«اينک برود و هوادارانش را فراخواند؛ ما نيز فرشتگان عذابمان را فراخواهيم خواند!»[16]

به روايت ديگر، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- گلوگاه ابوجهل را گرفتند، و او را سخت تکان دادند، و به او گفتند: ﴿أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى * ثُمَّ أَوْلَى لَكَ فَأَوْلَى﴾![17] باش تا بنگري! باش تا بنگري! باز هم، باش تا بنگري!

دشمن خدا گفت: مرا تهديد مي‌کند اي محمد؟! بخدا از تو و خداي تو هيچ کاري ساخته نيست! من عزتمندترين افرادي هستم که ميان اين دو کوه در اين شهر زيست مي‌کنم! [18]

ابوجهل پس از اين برخورد خشونت ‌آميز نيز، از آن حالت حماقت و شقاوت درنيامد.

* مسلم به روايت از ابوهريره آورده است که گفت: ابوجهل گفت: محمد در برابر ديدگان شما صورتش را به خاک مي‌مالد؟! گفتند: آري! گفت: سوگند به لات و عزي، اگر ببينم که چنين مي‌کند، گردن او را لگد خواهم کرد، و صورتش را مالامال خاک و خون خواهم گردانيد! آنگاه بسوي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- رفت. آن حضرت در حال نماز بودند؛ عزم جزم کرده بود که گردن ايشان را لگد کند، ناگهان همة حاضران ديدند که ابوجهل عقب عقب باز مي‌گردد، و دستانش را به نشانة امان خواستن بلند کرده است. گفتند: اي اباالحکم، چه به سرت آمده است؟! گفت: ميان من و او خندقي پر از آتش، اشباح ترسناک، و بالهاي فرشتگان، حائل شده بود. حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(لَو دَنا مِنّي لاحْتَطَفتهُ المَلائِکَةُ عُضواً عُضواً)[19].

«اگر به من نزديک شده بود، فرشتگان او را تکه تکه کرده بودند!»

***

اين بود نمودار کوتاهي از جور و جفا و ستمي که رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان از دست مشرکان طغي