مدينه وارد شدند؛ بعضي ديگر از آنان به ارتفاعات کوهستان پناه بردند.

عده‌اي ديگر، بازگشتند و با سپاه مشرکان درآميختند. دو لشکر درهم شدند، و ديگر از يکديگر متمايز نبودند؛ به گونه‌اي که برخي از مسلمانان يکديگر را کشتند؛ چنانکه بخاري از عايشه روايت مي‌کند که مي‌گفت: در روز جنگ احد، مشرکان شکستي فاحش خوردند؛ ابليس فرياد زد: اي بندگان خدا، پشت سرتان! يعني، از پشت سرتان درامان مباشيد! صفوفي که جلوتر بودند بازگشتند، و به صفوف پشت سرشان حمله کردند. حذيفه با دو چشم خودش ديدکه پدرش يمان است. گفت: اي بندگان خدا، اين پدر من است؛ اين پدر من است! گويد: بخدا، از او دست برنداشتند تا او را کشتند. حذيفه نيز گفت: خدا از سر تقصيرتان بگذرد! عروه مي‌گويد: بخدا، از آن پس نيز همواره مردي نيک بود تا وقتي که به خدا پيوست[1].

اين عدّة اخير، در ميان صفوفشان پراکندگي شديدي حکمفرما گرديد، و کارشان به هرج و مرج کشيد. بيشترشان حيران و سرگردان شده بودند؛ نمي‌دانستند به کدام سوي روي آورند؛ و در همين حال و احوال، صداي فريادي را شنيدند که مي‌گفت: محمد کشته شد! آخرين بقاياي هوش نيز از سرشان پريد. روحية رزمي و معنويت ايماني در وجود بسياري از ايشان از ميان رفت يا تا حدودي رنگ باخت؛ برخي از ايشان، دست از نبرد کشيدند، و ذليلانه و ملتمسانه اسلحه بر زمين نهادند؛ برخي ديگر از ايشان، در انديشة ارتباط برقرار کردن با عبدالله بن اُبّي، سرکردة منافقان، افتادند، تا برايشان از ابوسفيان امان‌نامه بگيرد. اَنَس بن نضر بر اين عده گذر کرد؛ همه اسلحه بر زمين نهاده بودند. گفت: منتظر چه هستيد؟! گفتند: کشته شدن رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ! گفت: آنوقت، زندگي بعد از او را مي‌خواهيد چه کنيد؟! برخيزيد تا شما نيز به همان ترتيبي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- کشته شده است، و در همان راه کشته شويد! آنگاه گفت: خداوندا، من به درگاه تو اعتذار مي‌جويم از کردار اينان، يعني مسلمانان؛ و از تو بيزاري مي‌جويم از کردار اينان، يعني مشرکان! آنگاه جلوتر رفت، و سعدبن معاذ او را ديد؛ گفت: کجا اي اباعمر؟! اَنَس گفت: واي از بوي بهشت، اي سعد! من بوي بهشت را از کرانة اُحُد مي‌شنوم! آنگاه به سوي سپاهيان دشمن رفت و با آنان پيکار کرد تا کشته شد. پيکر وي نيز شناخته نشد، تا زماني که خواهرش- پس از پايان جنگ- او را از انگشتانش بازشناخت. وي هشتاد و چند زخم برداشته بود که بعضي از سرنيزه، و بعضي از شمشير، و بعضي از تير بود[2].

ثابت بن دَحداح قوم و خويشان خود را ندا درداد و گفت: اي جماعت انصار، اگر محمد کشته شده است، خداوند حي‌لايموت است! براي حفظ دين و آئينتان کارزار کنيد؛ خداوند شما را ياري مي‌کند و به پيروزي مي‌رساند! چند تن از انصار به او پيوستند؛ او نيز به اتفاق آن عده از رزمندگان، بر گردان سواره نظام خالد حمله برد، و آنقدر به پيکار ادامه داد تا آنکه خالد وي را نيز از پاي درآورد، و همراهانش را به قتل رسانيد [3].

مردي از مهاجرين بر مردي از انصار که در خون خويش دست و پا مي‌زد، گذر کرد. به او گفت: اي فلان کس، آيا فهميدي که محمد کشته شد؟ آن مرد انصاري گفت: اگر محمد کشته شده باشد، رسالت خودش را تبليغ کرده و رفته است؛ شما نيز از حريم دينتان با پيکار و کارزار حمايت کنيد! [4]

در پرتو اين قهرماني‌ها و بي‌باکي‌ها، و تشويق‌ها و توجيه‌ها، لشکر مسلمانان بار ديگر روحية رزمي و معنويت ايماني خويش را بازيافتند، و هوش و خردشان به سر بازآمد؛ از فکر تسليم شدن يا ارتباط برقرار کردن با عبدالله بن اُبّي مُنصرف گرديدند؛ اسلحه‌ها را از زمين برداشتند، و صفوف برجاي ماندة مشرکان را آماج حملة خويش قرار دادند، و در پي آن بودند که راهي به مقر فرماندهي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پيدا کنند. ضمناً، به آنان خبر رسيد که خبر کشته شدن پيغمبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- يک دروغ ساختگي بوده استً! و اين نويد و بشارت بر نيرو و توان آنان صد چندان افزود، درنتيجه، پس از آنکه کارزاري سخت را پشت سر گذاشتند، و با رشادت بسيار با دشمنان درآويختند، موفق شدند که از حلقة محاصره رها شوند، و در موضع قابل اطميناني گردهم‌آيند.

يک گروه سوم نيز وجود داشت. اين گروه، جز رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به هيچ‌چيز و هيچ‌کس حتي خودشان نمي‌انديشيدند. اين بود که اين گروه در همان آغاز تنگ شدن حلقة محاصره خود را به جوار رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- رسانيدند. پيشاپيش اين گروه از رزمندگان، ابوبکر صديق، عمربن خطاب، و علي‌بن ابيطالب، و ديگران بودند، که از آغاز جنگ در خط مقدم نبرد مي‌جنگيدند؛ و همينکه شخص شريف پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را در خطر ديدند، در خط مقدم دفاع از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- قرار گرفتند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، ج 1، ص 581؛ فتح الباري، ج 7، ص 351، 362؛ 363؛ غير بخاري يادآور شده‌اند که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- خواستند خونبهاي پدرش را به او بپردازند؛ حُذيفه گفت: من خونبهاي پدرم را به مستمندان مسلمين صدفه دادم! و با اين ترتيب ارجمندي او نزد حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- افزايش يافت.
[2]- زادالمعاد، ج 2، ص 93، 94؛ نيز: صحيح البخاري، ج 2، ص 579.
[3]- السيرة الحلبية، ج 2، ص 22.
[4]- زادالمعاد، ج 2، ص 96.اوج گيرودار جنگ پيرامون پيامبر
همزمان با درگير شدن گروه‌هاي مختلف مسلمانان با پيامدهاي محاصرة دشمن، و خرد شدنشان در ميان دو سنگ آسياي دشمن، پيرامون رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز جنگي جانانه درگرفته بود.م پيش از اين گفتيم که در آن هنگام، وقتي که مشرکان حلقة محاصره را تنگ کردند، در کنار پيامبر بزرگ اسلام، نه تن از رزمندگان مسلمان بيش نبودند. وقتي آنحضرت مسلمانان را ندا دردادند: هَلُموُّا اِلي؛ اَنَا رسولُ‌الله! مشرکان صداي آنحضرت را شنيدند، و ايشان را شناختند؛ و بازگشتند، و به آنحضرت حمله‌ور شدند، و با تمامي توان رزمي خويش به سوي ايشان آمدند؛ پيش از آنکه احدي از لشکريان مسلمان خبردار گردد. ميان مشرکان با اين دستة نه نفره از صحابة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نبردي خشونت‌بار درگرفت که طي آن مسلمانان نمودارهاي کم‌نظيري از عشق و فداکاري و شجاعت و شهامت را به ثبت رسانيدند.

* مسلم از انس بن مالک روايت کرده است که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در جنگ احد، با هفت تن از انصار و دو تن از قريش تنها ماندند. وقتي دشمن بر ايشان حمله‌ور گرديد، فرمودند:

(مَن يرُدُّهم عَنّا وَلَهُ الجنّة؟ يا: و هُوَ رَفيقي في الجنَّة).

«کيست که اين دشمنان را از ما دور گرداند، و بهشت از آن او گردد؟! يا... و رفيق من در بهشت باشد؟!»

مردي از انصار جلو آمد و کارزار کرد تا کشته شد. پس از او نيز، مردان ديگر انصار يکي پس از ديگري پيش آمدند تا تمامي آن هفت نفر کشته شدند. آنگاه، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به آن دو يار قريش خويش گفتند:

(ما اَنصَفَنا اَصحابُنا) «ه