نٍ خَيْرًا يَأْتِ بِهِ، فَجَاءَ إِنْسَانٌ يُحَرِّكُ الْبَابَ، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ، فَقُلْتُ: عَلَى رِسْلِكَ، فَجِئْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: «ائْذَنْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّةِ عَلَى بَلْوَى تُصِيبُهُ». فَجِئْتُهُ، فَقُلْتُ لَهُ: ادْخُلْ، وَبَشَّرَكَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِالْجَنَّةِ عَلَى بَلْوَى تُصِيبُكَ، فَدَخَلَ فَوَجَدَ الْقُفَّ قَدْ مُلِئَ، فَجَلَسَ وِجَاهَهُ مِنَ الشَّقِّ الآخَرِ. (بخاري:3674)
ترجمه: از ابوموسي اشعري  (رض) روايت است كه او در خانه اش وضو گرفت. سپس بيرون رفت و با خود گفت: رسول خدا (ص) را ترك نمي كنم و امروز را با او خواهم بود. آنگاه به مسجد رفت و جوياي پيامبر اكرم (ص) شد. به او گفتند: بيرون شد و به اين طرف رفت. ابوموسي           مي گويد: دنبال اش به راه افتادم و به جستجوي او پرداختم تا اينكه وارد باغ اريس شد. من  كنار دروازة آن كه از شاخه هاي درخت خرما ساخته شده بود، نشستم تا وقتيكه رسول خدا (ص)  قضاي حاجت كرد و وضو گرفت. آنگاه برخاستم و بسوي او رفتم و ديدم بر لبة چاه اريس نشسته و ساقهايش را برهنه نموده و داخل چاه، آويزان كرده است. به ايشان، سلام دادم و برگشتم و كنار دروازه نشستم و با خود گفتم: امروز دربان پيامبر خدا (ص) مي شوم. سپس، ابوبكر آمد و در را فشار داد. گفتم: كيستي؟ گفت: ابوبكر. گفتم: صبر كن. آنگاه، نزد رسول خدا (ص)  رفتم و گفتم: اي رسول خدا! او ابوبكر است و اجازة ورود مي خواهد. فرمود: «بگو وارد شود و به او بشارت بهشت بده». پس به سوي ابوبكر رفتم و به او گفتم: وارد شو و رسول الله (ص)تو را به بهشت، بشارت داد. ابوبكر وارد شد و بر لبة چاه، سمت راست رسول خدا (ص)  نشست و مانند آنحضرت (ص)  پاهايش را در چاه، آويزان كرد و ساقهايش را برهنه ساخت. سپس بر گشتم وسرجايم نشستم. و چون برادرم را گذاشته بودم كه وضو بگيرد و به من ملحق شود، با خود گفتم: اگر خداوند به او (يعني برادرم) ارادة خير داشته باشد، او را مي آورد. ناگهان، ديدم كه شخصي دروازه را تكان  مي دهد. پرسيدم: كيستي؟ گفت: عمر بن خطاب. گفتم: صبر كن. آنگاه نزد رسول خدا (ص)  رفتم و به ايشان سلام دادم و گفتم: عمر بن خطاب است و اجازة ورود مي خواهد. فرمود: «بگو وارد شود و به او بشارت بهشت بده». پس آمدم و گفتم: وارد شو و رسول خدا (ص)  به تو بشارت بهشت داد». او هم وارد شد و بر لبة چاه، سمت چپ پيامبر اكرم (ص) نشست و پاهايش را در چاه، آويزان كرد. من بر گشتم و سر جايم نشستم و دوباره با خود گفتم: اگر خداوند به فلاني ارادة خير داشته باشد، او را مي آورد. فردي ديگر آمد و دروازه را تكان داد. گفتم: كيستي؟ گفت: عثمان بن عفان. گفتم: صبر كن. پس نزد رسول خدا (ص)  آمدم و او را با خبر ساختم. فرمود: «بگو وارد شود و به او به خاطر مصيبتي كه گرفتارش مي شود، بشارت بهشت بده». نزدش آمدم و به او گفتم: وارد شو و رسول الله (ص)  تو را به خاطر مصيبتي كه به آن گرفتار مي شوي، بشارت بهشت داد. او نيز وارد شد و ديد كه لبة چاه، پر شده است. لذا آن طرف چاه و روبري رسول خدا (ص)  نشست.   
1509 ـ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ (رض) قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «لا تَسُبُّوا أَصْحَابِي، فَلَوْ أَنَّ أَحَدَكُمْ أَنْفَقَ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ مُدَّ أَحَدِهِمْ وَلا نَصِيفَهُ». (بخارى: 3673)
ترجمه: ابوسعيد خدري (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)  فرمود: «اصحاب مرا دشنام ندهيد. زيرا اگر يكي از شما به اندازة كوه احد، طلا انفاق كند، با يك يا نصف مدّي كه اصحاب من انفاق مي كنند، برابري نمي كند». (مدّ، پيمانه اي است كه برخي آنرا به اندازة پُري دوكفِ دست دانسته اند).
1510ـ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ (رض): أَنَّ النَّبِيَّ (ص) صَعِدَ أُحُدًا وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ وَعُثْمَانُ، فَرَجَفَ بِهِمْ، فَقَالَ: «اثْبُتْ أُحُدُ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ نَبِيٌّ وَصِدِّيقٌ وَشَهِيدَانِ». (بخارى:3675)
ترجمه: انس بن مالك (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص) ، ابوبكر، عمر و عثمان (رض) بالاي كوه احد رفتند. كوه احد آنان را لرزاند. رسول اكرم (ص) فرمود: «اي احد! آرام باش چرا كه صرفا روي تو يك نبي، يك صديق و دو شهيد، قرار دارد».
1511¬ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِي اللَّه عَنْهمَا قَالَ: إِنِّي لَوَاقِفٌ فِي قَوْمٍ، فَدَعَوُا اللَّهَ لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ، وَقَدْ وُضِعَ عَلَى سَرِيرِهِ، إِذَا رَجُلٌ مِنْ خَلْفِي قَدْ وَضَعَ مِرْفَقَهُ عَلَى مَنْكِبِي، يَقُولُ: رَحِمَكَ اللَّهُ، إِنْ كُنْتُ لأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَ صَاحِبَيْكَ، لأَنِّي كَثِيرًا مَا كُنْتُ أَسْمَعُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ: كُنْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَفَعَلْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، وَانْطَلَقْتُ وَأَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ، فَإِنْ كُنْتُ لأَرْجُو أَنْ يَجْعَلَكَ اللَّهُ مَعَهُمَا، فَالْتَفَتُّ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ. (بخارى:3677)
ترجمه: ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد: در ميان گروهي ايستاده بودم كه براي عمر بن خطاب (رض) دعا مي كردند در حالي كه جنازة او بر تخت اش گذاشته شده بود. ناگهان، مردي از پشت سر، ‌آرنجش را بر شانه ام گذاشت و مي گفت: خداوند، تو (عمر) را رحمت كند. آرزو مي كردم كه خدا تو را در كنار دو دوست ات، قرار دهد. زيرا بسيار مي شنيدم كه رسول الله (ص) مي فرمود: «با ابوبكر و عمر بودم. من و ابوبكر و عمر، فلان كار را انجام داديم. من و ابوبكر و عمر رفتيم». لذا آرزو مي كردم كه خداوند تو را در كنار آنها قرار دهد.
ابن عباس رضي‌الله‌عنهما مي‌گويد: چهره ام را بر گرداندم. ديدم كه او علي بن ابي طالب‌(رض) است.
باب (2): مناقب عمر بن خطاب (رض)
1512ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِي اللَّه عَنْهمَا قَالَ: قَالَ النَّبِيُّ (ص): «رَأَيْتُنِي دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَإِذَا أَنَا بِالرُّمَيْصَاءِ امْرَأَةِ أَبِي طَلْحَةَ، وَسَمِعْتُ خَشَفَةً، فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: هَذَا بِلالٌ وَرَأَيْتُ قَصْرًا بِفِنَائِهِ جَارِيَةٌ، فَقُلْتُ: لِمَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: لِعُمَرَ، فَأَرَدْتُ أَنْ أَدْخُلَهُ فَأَنْظُرَ إِلَيْهِ فَذَكَرْتُ غَيْرَتَكَ». فَقَالَ عُمَرُ: بِأَبِي وَأُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَعَلَيْكَ أَغَارُ؟! (بخارى: 3679)
ترجمه: جابر بن عبدالله رضي الله عنهما مي گويد: نبي اكرم (ص)  فرمود: «خواب ديدم كه وارد بهشت شدم و در آنجا، رُميصاء همسر ابو طلحه را ديدم و صداي پايي شنيدم. پرسيدم: اين كيست؟ (فرشته) گفت: اين، بلال است. و قصري ديدم كه در حياط آن، دوشيزه اي نشسته بود. پرسيدم: اين قصر، مالِ كيست؟ گفت: از آنِ عمر است. خواستم وارد شوم و آنرا ببينم اما به ياد غيرت تو افتادم». عمر گفت: يا رسول الله! پدر و مادرم فداي تو باد. آيا براي تو هم به غيرت     مي آيم؟!
1513ـ عَنْ أَنَسٍ (رض): أَنَّ رَجُلاً سَأَلَ النَّبِيَّ (ص) عَنِ السَّاعَةِ، فَقَالَ: مَتَى ال